سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

فرزند اول . 3 ساله بود می رفت پشت بام اذان میگفت و نماز میخوند .

دیگران می پرسیدن : شما این کارها رو یادش دادین؟

میگفتم : نه بابا . خودش شبهای سرد زمستان از خواب بیدار میشه

سحرهای رمضان می ره اذان میگه .

کلاس پنجم بود ؛ میگفت...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۹ ] [ 23:15 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهداء و الصدیقین...

به روایت خواهر شهید...

محسن متولد ۱۳۴۳ شهرستان فسا . سال ۱۳۶۰ در حمله بستان به شهادت رسید .

ما خیلی مدیون شهدا هستیم . انسان فرزندش را با هزاران امید بزرگ میکند .

جوانان ما در سن ۱۷- ۱۸ سالگی رفتند و بعضی ها با یک تیر زندگی شان به پایان رسید

و پرونده زندگی شان بسته شد .

در محله ای که ما زندگی میکردیم تنها جوانی بود که همه نمازهاشو تو مسجد می خوند...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۳ ] [ 21:8 ] [ گمنام ] [ ]

به روایت پدر...

چون سنش کم بود جبهه نمی بردنش ؛ خودم رفتم وساطت کردم و قبول کردن و بردنش .

16 ساله بود که رفت جبهه ؛ مادرش گفت : انشاء الله یا سالم برگرده یا اسیر نشه .

مدتی با شهید چمران بود .

19 شهریور 1360 در منطقه بستان تیربار به پهلوش خورد و سبب شهادتش شد .

وقتی خبر شهادتش را شنیدیم مادرش 2 رکعت نماز شکر خواند...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۳ ] [ 10:23 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهدا

هر چند اندک... اما همینکه برای لحظاتی مهمان خانه ی شهید شدیم خدا را شاکریم .

مادرش میگفت : حسین تازه 16 سالش شده بود که عازم جبهه شد .

ساکشو برداشت که بره . گفتم : کجا می ری مادر؟

سر کوچه نشستم و گریه میکردم .

اومد برام شعر خوند ؛ که گریه نکن مادر می رم به جبهه اسلام تا خمینی را یاری کنم و...

تا دم قطار همراهش رفتم و پیشانی شو بوسیدم گفتم : نرو می کشنت !

گفت : مادر هر چی خدا بخواد . مدت 3 ماه کردستان بود

اومد مرخصی بعد از چند روز دوباره آماده شد که بره ؛ گفتم...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۷ ] [ 9:3 ] [ گمنام ] [ ]
بسم رب الرقیه(س)

http://www.8pic.ir/images/02247925845630155738.jpg

به روایت مادر...


سال 1346 شب جمعه میلاد حضرت علی(ع) به دنیا آمد .

خیلی شوخ طبع بود و دائم در حال لطیفه تعریف کردن بود .

گاهی می آمد کمک میکرد و ظرفها را می شست و کارهای منزل را انجام میداد .

یک ماه قبل از شروع مدرسه کتابها و لوازم مورد نیاز برادر خواهر کوچکش را تهیه میکرد

و دفترهایشان را جلد میکرد .

دانشگاه پیراپزشکی قبول شد اما علاقه اش به ریاضی بود و دانشگاه نرفت...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۲ ] [ 8:17 ] [ گمنام ] [ ]

http://upload.tehran98.com/img1/9jm211j71dcbp7vmsl.jpg


مادرشان میگفت : از بچگی دوست نداشت پیش کسی ازش تعریف کنم .

مثل یک دختر کمکم میکرد ؛ اگه مهمان داشتم همه جوره به دادم می رسید .

وقتی روزه بهش واجب شده بود ؛ ماه رمضان در تیر ماه بود .

دخترمم تازه روزه بهش واجب شده بود .

گفتیم بریم بیرون شهر روزه مونو بخوریم این بچه ها هنوز کوچیک اند و نمی تونن تحمل کنند .

هر چه به جلال اصرار کردم نیومد . ما رفتیم .

وقتی برگشتیم دیدم خدا شاهده جلال بیهوش شده ! حاضر نشد روزه شو بخوره...!!


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۸ ] [ 8:22 ] [ گمنام ] [ ]
بسم رب الشهدا

http://www.8pic.ir/images/85991140722650914605.jpg


جهادگر مهندس شهید سید محمدتقی رضوی .

حمزه تنها فرزند شهید 4 ساله بود که سید محمدتقی در تاریخ 3 خرداد 66 شهید شد .

بچه که بود خیلی شر و شلوغ بود و اذیت میکرد .

بهش میگفتم : محمدتقی اینقدر اذیت نکن میام مدرسه به مدیرت شکایت میکنم ها!؟

گفت : اگه بیاین مدرسه خودتون خجالت می کشید !...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۲ ] [ 9:0 ] [ گمنام ] [ ]

http://upload.tehran98.com/img1/kfa159ft8drf6gqdruo1.jpg

۱۷ساله بود که جنگ آغاز شد و نتوانست به تحصیل ادامه بدهد .

علائق و درس و آینده شغلی را رها کرد و رفت جبهه چون گوش بفرمان امامش بود !

{ همیشه آماده جهاد و گوش بفرمان امام باشید ؛ در این روزها بیشتر ؛

باب جهاد باز شد جا نمانی همسنگر ! }

خانواده هر چه میگفتند : پشت جبهه هم به دکتر و مهندس و... نیاز هست

اما امیر تصمیم اش را گرفته بود...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۲۳ ] [ 7:18 ] [ گمنام ] [ ]
بسم رب الشهدا...

اینبار از لسان مادر شهیدان : مهدی حسین ؛ ابالفضل عدالتی خدابنده
 
همیشه میگفتند : مادر ؛ شما ساداتی برای ما دعا کن .

تاکید فراوانی به حجاب داشتند


و میگفتند : شما مسئول و مدیون هستید اگر برای حجاب صحبت نکنید و امر بمعروف نکنید !


من هم هر جا می رفتم میگفتم :


چادر ؛ اون دنیا مثل خیمه ای نسوز است که شما را از آتش حفظ میکند .


یکروز در حال قرائت قرآن بودم...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۸ ] [ 9:6 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهدا

۹ ساله بود که مادرش را از دست داد . با رحلت ایشان ؛ امین در مغازه خیاطی مشغول کار شد . چون پسر مذهبی و با ادبی بود صاحبکارش به او علاقمند شد و اجازه میداد شبها در مغازه بخوابد . چند سالی گذشت . رفت اهواز که از این طریق به کربلا برود ؛ عاشق کربلا بود ! اما چون مجرد بود نتوانست برود . مدتی بعد ازدواج کرد . همسرشان میگفتند : با شروع انقلاب در مغازه را می بست و میرفت راهپیمایی...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۲۵ ] [ 10:8 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهدا

كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللّهِ وَ اللّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ

شهدا با عشق به خدای بزرگ به معشوق خویش پیوستند و ما هنوز در خم یک کوچه ایم...

از صبح پنج شنبه در این فکر بودم که امروز منزل جانباز می رویم و حتماً خودشان برایمان صحبت میکنند . بعدازظهر شد . رفتیم و رسیدیم به منزل ایشان در باز شد . از حیاطی که پر از سر بندهای رنگارنگ بود گذشتیم . کفش از پای جدا کردیم و وارد شدیم . هنوز در همین حال و هوا بودم . به اطرافم نگاهی انداختم . چشمم به طاقچه ای افتاد که چفیه ای روی آن پهن شده بود ؛ قاب عکسی و آلبومی عکس که مخصوص شهدا طراحی شده بود . پرسیدم : مگه شما شهید هم دارید ؟ همسرشان گفتند : بله . همسرم جانباز محمد جواد غلامی سال 83 به خیل شهدا پیوست !...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۵ ] [ 7:0 ] [ گمنام ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

شهید مهدی سامعی . سال ۱۳۴۷ زندگی مشترکش را بسیار ساده و معمولی شروع کرد . چهار ماه بعد از عقد به اهواز برای انجام ماموریتی اعزام شد . با شروع جنگ بیشتر در جبهه ها حضور داشت . همسرشان میگفتند : یک شب نماز شب خوندنش رو دیدم . گفت : عیال ؛ نری به همه بگی شوهر من نماز شب می خونه ها ! وقتی برای نماز شب بیدار می شد ؛ بچه ها از صدای گریه و مناجات ایشان متوجه نماز خواندن شان می شدند . گاهی دانه های برنج را که از ظرف بیرون می ریخت را جمع میکرد و می ریخت برای کبوترها ؛ انقدر ملاحظه کار بود !...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۳۰ ] [ 7:10 ] [ گمنام ] [ ]

فرزند اول مادر . مهربون و شاد . از در که وارد می شد شادی و نشاط به منزل می آورد . از چهار سالگی خودش مرتب میرفت مسجد . اگه کسی غمگین بود میرفت و می خندوند ؛ نمیذاشت کسی غمگین باشه . { اگه خدای ناکرده غمی در دل داری می تونی بری سر مزارش ؛ مطمئناً با لبخند بر میگردی ! } بهشت رضا . در مورد چهارشنبه سوری میگفت : این کارا چیه؟ از روی آتش پریدن کار گبرهاست . همیشه تو راهپیمایی ها شرکت میکرد . اگه در منزل چیزی لازم بود بدون گفتن میرفت و تهیه میکرد . اصلاً عصبانی نمی شد...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۲۳ ] [ 10:11 ] [ گمنام ] [ ]

به روایت مادر شهید...

بچه چهارم بود . دوران دبستان رو مدرسه راه سعادت بود . معلمش روحانی بود و هفته ای دو بار به شاگرداش قرآن آموزش میداد . دبستانش که تموم شد منتقل شدیم مشهد . دبیرستان که بود ؛ هر روز میرفت راهپیمایی . من میدونستم اما مدیر و معلم هاش نمیدونستند . مدیر مدرسه اش بمن گفت : ببینید پسرتون چیکار میکنه ؟ کجاها میره ؟...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۶ ] [ 7:7 ] [ گمنام ] [ ]

از تبار حسین(علیه السلام)...

شهید محمد جمعه اکرامی . متولد ۱۳۳۲ . عاشق محرم و سینه زنی بود . ایام محرم شور و حال دیگه ای داشت ؛ در مساجد نوجه می خواند و بر سر و سینه می زد . سال ۵۷ ازدواج کرد و فقط ۵ سال و ۶ ماه زندگی مشترک داشت و ۴ پسر انقلابی . دائم در این فکر بود که فرزندانش به راه دین بروند و تربیت اسلامی داشته باشند . احمد پسر بزرگش ۴ ساله بود که همراه پدر به حرم ؛ نماز جمعه ؛ مسجد و هیئت می رفت...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۲۵ ] [ 7:16 ] [ گمنام ] [ ]
بسم رب الشهدا...
شهادت ذخیره انسان است برای روز مبادا . مبادایی که ایکاش بادا...!

شهید محمد عبادیان متولد 30 فروردین 1329 . شهادت 24 دی 1365 مصادف با شب ولادت حضرت زهرا(س) بدنیا آمدند و شب شهادت بی بی دو عالم فاطمه زهرا(س) به شهادت رسیدند . بچه پر انرژی و دارای روحیه و شجاعت بالایی بود . برای اینکه بتواند به جبهه برود شناسنامه اش را دستکاری کرد و خودش را به قافله نور رساند...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۱۱ ] [ 7:25 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهدا...

 

شهید محسن مهذب رحیم زاده ؛ فرزند دوم . مادرش میگفت : از همان ابتدایی که محسن را باردار بودم دائم احساس میکردم یک نگهبان همراهم هست . وقتی بدنیا آمد بچه آرامی بود و خواب منظمی داشت . 5 ساله که بود گذاشتمش آمادگی . معلم شان گفته بود بمناسبت هفته دفاع مقدس یک نقاشی بکشید . محسن گفت : مامان چی بکشم ؟ گفتم : یه قطار بکش که رزمنده ها دارن میرن جبهه و خانواده ها آمدند استقبالشان . و نقاشی اش دوم شد و جایزه گرفت . بچه منضبطی بود و همیشه معدلش بالا بود . متین و آرام بود و وقار خاصی داشت . بچه هایم را عادت داده بودم هر شب بعد شام بشینیم دور هم و از اتفاقاتی که در طی روز برایشان رخ داده بود صحبت کنند . یک شب حرف از مرگ شد و محسن گفت : مامان چقدر خوبه آدم بسوزه موقع مرگ !...



موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۱ ] [ 13:0 ] [ گمنام ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

 فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا

 خواننده عزیز چنانچه موفق به خواندن قسمت اول و دوم زندگینامه شهید محمد مومنی نشده اید پیشنهاد میکنم ابتدا به آرشیو مطالب در شهریور ماه مراجعه و سپس قسمت سوم و پایانی را مطالعه فرمائید .

من لب هاتو می بوسم اما بی بی زینب(س) لبی پیدا نکرد که ببوسه رگ های گلو رو بوسید . من لباتو می بوسم اما یزید معلون به لبهای مبارک امام حسین چوب زد . اینها را میگفتم و گریه میکردم . آن خانم هم با من گریه میکرد . وقتی بلند شدم صورتمو بوسید و گفت : خدا صبرت بده جوش نزن این در راه خدا رفته . از پیشانی تا پای محمدم را بوسه باران کردم . پوتین پایش نبود . دستانش پر گِل بود . هر کار میکردم دلم آرام نمیگرفت . پسرم را در آغوش گرفتم بدنش یخ زده بود . دست بردم به پشت سرش که زیر دستم خالی شد و پر از پنبه بود . میخواستم پنبه ها را بر دارم و ببینم که برادرم دستم را گرفت و نگذاشت ببینم . گفت : اونجا دیگه جایی نیست که تو ببینی... ترکش خمپاره پشت سزش خورده یود و نصف سرش را برده بود...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۹ ] [ 9:24 ] [ گمنام ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم



جانباز عزیز ؛ آقای محمد مهدی یگانه متولد 1344 ؛ فرمانده گردان شهید هاشمی نژاد در جنوب و فرمانده گروه جندالله سقز و دیوان دره کردستان . فرمانده ای که دلاوریها و فداکاری هایش را کوههای در غربت مانده کردستان هنوز بیاد دارند . در 4 جنگ تن به تن شرکت داشتند و 12 بار مجروح شدند . جملاتی که اینجا نوشته شده براحتی بیان نشده ! با هر جمله اش سرفه کردند و نفس زدند . سرفه هایی که ایشان را هر لحظه به خدا و لقایش نزدیکتر میکند ! پس با دقت بخوان...

موضوعات مرتبط: معرفی جانباز
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۲ ] [ 8:11 ] [ گمنام ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

 فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا

 خواننده عزیز چنانچه موفق به خواندن قسمت اول زندگینامه شهید محمد مومنی نشده اید پیشنهاد میکنم ابتدا به آرشیو مطالب در مورخ 18 شهریور ماه مراجعه و در ادامه قسمت دوم را مطالعه فرمائید .

یک روز منو برد بهشت رضا و گفت : ببین مادر پسر خاله ام شهید شده ! منم میخوام برم ! بین مزار شهدا راه میرفت و حرف میزد . سر مزار شهیدی نشست و به او گفت : ببین تو 16 ساله ات بود رفتی . من 17 سالمه دارم راه می رم . چیکار کنم مامانم بذاره منم برم جبهه ؟ اگر میگفت ؛ دعا کن شهید بشم ؛ دعواش میکردم . هر کاری میکرد من رضایت نمیدادم . بالاخره راهی جبهه شد . اما هیچی تعریف نمیکرد که مبادا غصه بخورم . به خاله اش گفته بود : ما سه شبِ غذا نخوردیم . صدام دیگ های غذایمان را میزد و ما در سنگر گرسنه می ماندیم . در نامه هاش مینوشت : حمله که میشود چقدر شهید میشوند ! ولی به خاله اش میگفت : این قسمت ها را برای مادر نخوانید . مینوشت : مادر شب ها بجای اینکه برای من دعا کنی فقط برای پیروزی رزمنده ها دعا کن . خدا به تو صبر بده بجای اینکه بمن فکر کنی رزمنده ها رو دعا کن...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۶ ] [ 7:33 ] [ گمنام ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
 
 



زندگینامه شهید محمد مومنی کلاته از زبان مادر ( قسمت اول )

محمد متولد 5 محرم 1346 روستای جلگه رخ کلات . اولین فرزند خانواده . همان روزهای اولی که به دنیا آمد مریض شد هیچ وسیله ای هم نبود که بشود تا شهر رفت . از همه چیز غمگین و نا امید شدم . گوسفند قربانی نذر حضرت ابالفضل العباس(ع) کردم و تمام اهالی روستا را خرج دادم . با همان توسل محمد خوب شد . از هفت سالگی نماز خواندن را شروع کرد و از ده سالگی روزه هایش را کامل گرفت . هر وقت به مسجد میرفتم محمد همراهم می آمد . از کودکی در مسجد رفت و آمد داشت و در جلسات قرآن شرکت میکرد . اولین قرآنی که در همان کودکی از مسجد هدیه گرفت هم اشتیاقش را برای خواندن قرآن بیشتر کرد و هم عزمش را برای رفت و آمد و ارتباط محکمتر با مسجد...

موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۸ ] [ 14:12 ] [ گمنام ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم
 
 
 شهید محسن علیان نجف آبادی متولد ۱۳۳۹ در خانواده مرفهی بزرگ شد اما به هیچ یک از امکانات مادی دل نبست . پدرش میخواست بهترین ماشین را برایش بخرد اما او به یک ژیان قانع بود و میگفت : همین هم زیاده ! دانشگاه امیر کبیر تهران رشته الکترونیک قبول شد . بعد از یکسال در دانشگاه به خدمت سپاه در آمد . از طرف سپاه بعنوان ماموریت به مناطق جنگی میرفت اما اجازه نداشت به خط مقدم برود . بخاطر علاقه زیادی که به طلبگی داشت از سپاه استعفا داد و به خواندن دروس حوزه مشغول شد . میگفت : حالا که اومدم حوزه احتمال شهادتم کم شده اون موقع بیشتر ماموریت میرفتم ! اما بر عکس شد چون اختیارش با خودش بود هر موقع میخواست به خط مقدم میرفت...

موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۱ ] [ 8:0 ] [ گمنام ] [ ]
بسمه تعالی

 
شهید حسن آقاسی زاده در فروردین ماه 1338 همزمان با اذان صبح در مشهد مقدس پا به عرصه وجود نهاد و در موقع تولدش ؛ سرش تراشیده و بند نافش زده و بسیار پاک و پاکیزه بود ! از همان کودکی موقع نماز ؛ خود را به سجاده میرساند و از پدر مادرش تقلید میکرد . نسبت به بقیه فرزندان بهتر و آرام تر و ساکت تر بود بدنیا آمدنش هم با بقیه فرق داشت...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۷ ] [ 8:12 ] [ گمنام ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

بسیجی واقعی کسی است که با یک اشاره امام زنده شود و با یک اشاره امام شهید شود !

{شهید ابراهیم اصغری }

 

شهید سید هاشم طباطبایی متولد ۱۳۴۰ ؛ مشهد مقدس ؛ خیابان خرمشهر ؛ تحصیلات : دیپلم . شاگرد آیت الله هاشمی نژاد و موفق در درس و عبادت . پسر فعالی بود و دائم در مسجد بود . از جمله فعالیت هایش : تهیه دفترچه تعاونی برای همسایه ها ؛ دعوت شهید دیالمه برای سخنرانی ؛ حمل اسلحه از زاهدان و فعالیت علیه رژیم...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۴/۳۱ ] [ 9:3 ] [ گمنام ] [ ]

بار دیگر قاصدکها توفیق حضور در منزل شهیدی را داشتند که وقت اعزام به جبهه فقط ۱۶ سال و یک ماهش بوده و با شناسنامه ی برادر بزرگترش عازم جبهه میشود و از زمان ورودش تا وصال رب فقط چهار ماه زمان سپری میشود و در نهایت حسین مقربی در جزیزه مجنون به فیض شهادت نائل می آید . مادر شهید بعد از شهادت ؛ خواب حسین را می بیند و به ایشان میگوید من اینجا راحتم و خوشحال ؛ پس شما هم گریه نکن . خواهر شهید می گوید : شب شهادت یا شب بعد بود که خواب دیدم پدرم و همه ی طلبه ها در یک باغی جمعند با ورود حسین همه بلند میشوند و ابراز خوشحالی میکنند .

محبت زیادی داشتند و بسیار مهربان بودند از بین همه ی برادرها فقط حسین آقا بود که به خواهر هایشان " آبجی " میگفتند و به آنها ابراز محبت میکردند . زمانی که خبر شهادتش را آوردند تک تک همسایه ها گریه میکردند و از کارها ؛ کمک ها و مهربانی های حسین میگفتند . هر وقت آشنایی را در کوچه از راه دور می دید به گرمی سلام و احوال پرسی میکردند هر کدام از همسایه ها که دچار مشکلی میشد مثلاً پشت در می ماند حسین آقا را صدا میزد و از ایشان کمک میخواست تا در را برایشان باز کند .

زمانی که میخواستند خبر شهادت را بدهند من فکر کردم که پسر دیگرم که در کردستان حضور داشت به شهادت رسیده و گمان شهادت حسین را نمیکردم و حسین در شهادتش به بی بی دو عالم حضرت فاطمه زهرا اقتدا کرده بود و از ناحیه ی پهلو و بازو بوسیله ی خمپاره زخمی و به شهادت می رسد . از ابتدا جنگ تا انتها هیچکدام از برادرها سلاح برادر شهیدشان را زمین نگذاشتند و دوست داشتند به شهادت برسند اما هیچکدام توفیق شهادت نداشتند { تاریخ حضور قاصدکها : 22/4/91 }


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۴/۲۴ ] [ 8:20 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب علی اکبر

به رسم ادب ولادت آقازاده حضرت علی اکبر(ع) را به محضر شما عزیزان تبریک عرض نموده و از همه ی شما عاجزانه استدعا داریم ما را از دعای خیر فراموش نسازید . این هفته هم با یکی دیگر از اولیاء الله آشنا شدیم که میخواهیم شما را هم آشنا کنیم . این بار قصد داریم صفات مومن را که در زیارت جامعه کبیره آمده است را در زندگی این شهید جستجو کنیم ؛ جانباز شهید حاج کربلایی سید احمد عبداللهی . تا کلاس دهم بیشتر درس نخواند که عازم جبهه کردستان شد و در آنجا بدلیل اصابت ترکش های فراوان به بدن ؛ مجروح و جانباز می شوند . درد دوری و جراحات را تا سالها تحمل کرد تا اینکه در تاریخ ۶/۴/۹۰ دعایش اجابت شد و به قافله شهدا پیوست و در بهشت رضا آرمید...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۱۱ ] [ 7:10 ] [ گمنام ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

  

خدایا ! چنان کن که رازهای دل ما ؛ جنبش های اندام ما ؛ نگریستن های چشم ما و گفتارهای زبان ما وسیله دریافت ثواب تو باشند { فرازی از دعای نهم صحیفه سجادیه }

شهید هوشنگ نیکدل . از همان ابتدا مادر ؛ فرزندش را به مجالس عزاداری ابا عبدا... می برد و شیر غیرت و شجاعت در کامش میریخت و او را عاشق اباعبدا... و حضرت ابالفضل(ع) بار آورد . شیری که به زندگی اش رنگ معنویت و برکت داد و همین معنویت بود که هوشنگ ۱۷ ساله را برای رسیدن به آن به جزیره مجنون کشاند . آنقدر تلاش کرد تا اینکه در عملیات خیبر شهادت را تقدیمش کردن . و اکنون مزارش در کاشمر دارالشفای عارفان و عاشقان گشته است . راستی بقول شهید علی بلورچی : حواستون باشه ! هر وقت شهادت رو بهتون پیشنهاد کردند ؛ دست رد نزنیدها !

لازم به یادآوریست به دلیل کسالت و بیماری نتوانستیم بیشتر از این مهمان کلام مادر شهید باشیم . برای بهبودی و شفای این عزیز مادر حمدی بخوانید { تاریخ حضور قاصدکها : ۲۵/۳/۹۱ }

 


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۸ ] [ 7:42 ] [ گمنام ] [ ]

به نام خدا

محمدرضا و علی مهدیزاده طوسی دو برادرند از تبار ابالفضل(ع)... با آغاز جنگ تحمیلی همراه پدر بزرگوارشان به دفاع بر خواستند . پدر سقا بود و رزمندگان تشنه لب را سیراب میکرد و فرزندان دلاور خط شکن میدان نبرد بودند . علی برادر کوچک بود و به رسم ادب ؛ پس از برادر بزرگش به جمع کربلائیان پیوست . پسر مظلوم و خوش چهره ای بود . هر جا خواستگاری میرفت میگفت : با خانواده ای وصلت میکنم که نه تنها مانع رفتنم نشوند بلکه خودشان بدرقه ام کنند . تا جنگ هست ؛ دست از جنگ بر نمیدارم...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۱۳ ] [ 8:5 ] [ گمنام ] [ ]

به نام خدا

 

روایتی از زندگی و بندگی شهید سید عباس ناصری فدکی از زبان مادر ؛ وقتی این بچه را باردار بودم خواب دیدم ؛ رفتم از رودخانه آب بیاورم ؛ دیدم پنج اسب سوار آمدند و ظرفی بمن دادند و گفتند : آبش کن و بده . ظرف را آب کردم و همه شان به نوبت خوردند سپس همان ظرف را دادند و گفتند : این مال خودت باشه . مشک شان را هم پر آب کردم و دادم دستشان و رفتند . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم : اگر این بچه پسر باشه اسمشو میزارم عباس دختر بود ؛ فاطمه...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۶ ] [ 8:0 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الجواد

پنج شنبه بود . کوچه های شهر را گشتیم ؛ رفتیم و رفیتم تا رسیدیم به منزل شهیدی که هم نام عزیز دل امام رضا(ع) بود و عجیب امام رضایی بود ! نامش جواد و شهرتش کریمی راد . متولد 1339 مشهد مقدس . پای صحبت مادرش نشستیم . مادری که خود تاب گفتن از فرزندش را نداشت و هر گاه دلتنگش میشد از خانه میزد بیرون تا زندگی دلگیر بی جواد را نبیند...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۳۱ ] [ 11:16 ] [ گمنام ] [ ]

 

میلاد بانوی آب و آینه ؛ حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) بر فاطمیون مبارک . شهید محمد علی احمدی از تبار فاطمه(س) ؛ چهل ساله و پدر پنج فرزند . پدری که هم در منزل خوش اخلاق و صبور بود هم در بیرون . از آنهایی بود که بهره عظیمی از تقوا داشت و اهمیت فراوانی به مسائل دینی میداد . آنقدر از جام مهربانی و عطوفت خداوندی نوشیده بود که هر کس خبر شهادتش را شنید به شدت متاثر شد...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۲۴ ] [ 7:33 ] [ گمنام ] [ ]

به نام خدا

گفتند : بنویس . چرا "من" باید بنویسم ؟ مگر به همین سادگی ست ؟ اینهمه هستند که قلم عالی دارند ؛ چرا من با این بیان ساده و زبان الکن بنویسم ؟ چرا...؟! کار سختی است ! شهدای نهر خین ؛ جزیره بوارین ؛ ام الرصاص ؛ مدد...  آنهایی بخوانند که مانند من شبها سیر میخوابند ؛ در فاطمیه روضه بستر و پهلوی پر درد را شنیدیم ؛ امروز ما را جایی بردند که ببینیم !

جانباز بشیر قربانی مرد خانه شان است و اکنون ۴ سال که در بستر افتاده اند و توان انجام هیچ کاری را ندارند و احتیاج به مراقبت دائمی دارند . در یک خانه اجاره ای کوچک زندگی میکنند و خرج شان را پسرش با مزد کارگری میدهد . روشنایی خانه شان را فقط یک لامپ ۱۰۰ تامین میکند . روزی ۴ کپسول اکسیژن هم کفاف نفس های پاکش را نمیدهد و حتی چند ثانیه هم بدون کپسول نمیتوانند دوام بیاورند...


موضوعات مرتبط: معرفی جانباز
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۶ ] [ 7:55 ] [ گمنام ] [ ]

به نام خداوند شهیدان گمنام

۲۰ ساله بود . با کارهایی که انجام میداد محبوب همه دلها شده بود . مومن و خوش اخلاق بود . هر کس هر مشکلی داشت ؛ احمد با شتاب به کمک میرفت و دوست داشت مشکلات همه را حل کند . زمانی که مردم در صف های طولانی برای گرفتن نفت می ایستاند ؛ احمد میدید هر کس که پیرتر است و توان ایستادن در آن صف ها را نداشت ؛ می آمد و بجاشان در صف می ایستاد ؛ نفت شان را میگرفت و تا خانه شان میبرد . یا اگر در خانه نفت اضافی می آمد به مادرش میگفت : مامان خونه فلانی نفت نداره بده من ببرم برای اون . باز فردا دوباره میرم میگیرم . دانشگاه تربت قبول شد ولی نرفت . گفت : من باید برم جبهه برگشتم اگر خدا توفیق داد میرم دانشگاه . خدمت سربازی اش را در جبهه سومار گذراند . دواطلبانه به خط مقدم رفته بود . رزمنده ای که احمد را در آخرین لحظات دیده بود میگفت : کسی از سمت عراقیها به طرف ما می آمد که معلوم نبود ایرانی ست یا عراقی فقط از تشنگی له له میزد و احمد رفت که به او آب بدهد و سیرابش کند که خمپاره ؛ انفجار و احمد ناپدید میشود و هیچکس هیچ خبری از او نمی یابد . اکنون ۲۶ سال است که احمد مفقود الاثر است و صورت قبر هم ندارد و حتی جزء شهدای فاطمی هم تشییع نمیشود . فقط پلاکی از احمد به یادگار آورده اند و دیگر هیچ... فقط همان اوایل یکی از همسایه ها خواب می بیند : امام زمان(عج) سوار بر اسب بهمراه عده ای می آیند و از میان جمعیت احمد را بغل میکنند و با خود میبرند... { تاریخ حضور قاصدکها : ۲۵/۱۲/۱۳۹۰ } . التماس دعا

گمشده دارم چه کس دارد خبر / از شقایق های مفقود الاثر...؟!


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۹ ] [ 7:21 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الزهرا(س)

"جان" امانتی است که باید به جانان رساند ؛ اگر ندهی ؛ خود می ستاند . فاصله هلاکت و شهادت ؛ همین خیانت است در امانت...! شهید سید مجتبی هاشمی از همین دسته است ؛ جان را به جانان رساند و هیچ چیز از مسیر پر پیچ و خم عشق برایمان نگفت ! هیچ چیز ! هر چه به مادر شهید اصرار کردیم ؛ حتی جرعه ای به ما بنوشاند ! میگفتند : انگار الان سید مجتبی روبروم ایستاده و میگه : مامان هیچ حرفی نزنی ها ! هیچوقت دوست نداشت از کارهاش سر در بیاریم حتی راهپیمایی هم میخواست بره ؛ میرفت پایگاه بسیج و اونجا لباسهاشو میپوشید و میرفت . از او فقط همین خاطره و قسمتی از وصیت نامه اش را خواندیم...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۱/۲۶ ] [ 8:15 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهدا

 

و لله ما فی السموات و الارض...  و برای خداست آنچه در آسمانها و زمین است . اگر این آیه را باور کنیم دیگر به هیچ چیز دل نمی بندیم حتی فرزند ! و پدر ؛ مادرهای شهدا به این باور رسیدند . مادر شهیدان غلامرضا و حمیدرضا فولادی جزء همین گروه است . ایشان میگفتند : عشق و علاقه به دین و امام باعث شد بتوانم از فرزندانم دل بکنم !...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۲۰ ] [ 8:14 ] [ گمنام ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

با نام خدا و اذن شهدا وارد شدیم . دو شهید در دو طرف دیوار ایستاده بودند و خوش آمد میگفتند : تمام فضای خانه با عکسهای شهدا ؛ حضرت آقا ؛ سربند ؛ پلاک ؛ چتایی و... زیبا شده بود . به نیابت از جانب تمام کسانی که نبودند ؛ لذت بردیم ! در خدمت مادر شهیدان محمد و علی پاشایی بودیم ؛ محمد و علی هر دو فرزندان بزرگم بودند و هر دو دارای اخلاق و صفات پسندیده بسیار...

 


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۱۳ ] [ 18:5 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الرحمان

 

شهید براتعلی دلاور به روایت همسر : سن و سالم کم بود و هر خواستگاری که می آمد پدرم بدون هیچ صحبتی جواب رد میداد . همینکه براتعلی آمد خواستگاری پدر هیچ مخالفتی نکردند ! همراه پدرم رفتند داخل اتاق برای صحبت اما من فکر میکردم آمدند برای خرید زمین ! همه چیز خیلی سریع جور شد . عید سال ۶۰ نامزد شدیم ؛ سال ۶۲ عروسی گرفتیم ؛ سال ۶۴ ایشان به شهادت رسید . من ۱۳ ساله بودم و ایشان ۲۳ ساله . زندگی کوتاهی بود اما پر از خاطره...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۰۶ ] [ 7:50 ] [ گمنام ] [ ]

 به نام خدای شهیدان گمنام

 

این روزهای آخر سال ؛ دلها بدنبال بهانه اند چون دلتنگ جبهه اند . یکی از راوی های دلسوخته ای که تازه از منطقه آمده بود و عطر شهدا را بخود داشت ما را برد فکه و برایمان از شهدا گفت : از شهید محمد شکری ؛ پزشک گردان عمار : روی سنگر نشسته بود و فکر میکرد . یکی از دوستانش ازش میپرسه به چی فکر میکنی ؟ گفت : دارم به معنای ارباً اربا فکر میکنم ! یا باید تو این عملیات بهم بفهمونن یا بعد عملیات برم منطقه اونقدر کتاب بخونم تا بفهمم معنای این یعنی چی ؟! خمپاره ۶۰ اومد و تیکه تیکه شد ! خدا بهش فهموند ؛ یعنی چی...! نام شهیدی که منزلشان حضور داشتیم ؛ علی اکبر بود . و این نام لرزه بر اندام می افکند... جانباز شیمیایی که سال ۸۵ در سن ۷۰ سالگی به شهدا پیوسته بود...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۹ ] [ 8:14 ] [ گمنام ] [ ]

به نام خداوند بلند مرتبه

ای روزگار ؛ ای لحظات خاطره انگیز ملکوتی خوش آمدید ؛ خوش آمدید ؛ ای لحظه هایی که پر از آوا و هیاهوی آبشارید . شهدا ؛ گمنامان زمین و مشهوران آسمان اند ؛ گریه کنندگان و سوگوارانشان قلیل اند . خدا آنان را برای زندگی زمینی ما نیافریده است بلکه به مسافرانی میمانند که چند روزه ی عمر را مثل گرما زده ی رهگذری ؛ در سایه ی درختی ؛ در گستره ی دشتی غریب به توقفی موقت گذرانده اند و دوباره حرکت کردند . آری ؛ به راستی عاشق در ازدحام جمعیت تنها معبود خویش را می بیند ولا غیر . در شب طلوع آفتاب و ماه میهمان دو ستاره شدیم آن هم در آستانه سی و سومین سال پیروزی انقلاب اسلامی در انفجار نور...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۲ ] [ 18:28 ] [ گمنام ] [ ]

به نام قادر متعال

همین مگو ما را بر آن در ؛ بار نیست    با کریمان کارها دشوار نیست

کوچه ها آمدنش را شاد باش گفتند . زمین از رنجوری بیرون آمد . آن شب مهدی فاطمه(عج) تاج پادشاهی بر سر نهاد و شب ولایت او ؛ شب خوشبختی زمین شد . روزهای تقویم تکان خوردند و جمعه ها جان گرفتند . نام مهدی(عج) تبلور نام جمله انبیاست . ولایت او میراث رنج پیامبران است . از پشت پر چین هزاران آینه و یاس ؛ از بلندای شگرف لحظه های وحی طلوع میکند . روزهای فرو خفته را در صبحی روشن بیدار کرد و بهار بر شانه های شایسته و استوارش بوسه زد . ابراهیم وار ؛ آتش انتظار را گلستان کرد . و چه تقارن شیرینی بین این روز و روزهای فجر ؛ که انقلاب طراوت دیگری می یابد و برگ و باری پیدا میکند و ثمر بخش میشود . و در این روزهای پر برکت و ایام الله مهمان خانه ی ستاره ایی شدیم که روزی ماه خانه خود بود . نامش علیرضا روحانی است و...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ ] [ 7:30 ] [ گمنام ] [ ]

به نام خداوند شهیدان گمنام

خدایا سری که قرار باشد در راه تو فدا نشود ؛ همان به که به سنگ ندامت کوبیده شود . جسمی که در راه درست تکه تکه نشود ؛ همان به که زیر خاک پشیمانی محو و پوسیده گردد . پس معبودا مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار ده . مروری کوتاه بر زندگی پر برکت شهید حسینعلی پور جعفری : حدوداً ۳۰ساله ؛ صاحب دو فرزند بنام های مصطفی و مجتبی . تمام مدت زندگی اش سعی میکرد به همه کمک کند . در غم و شادی همسایه و فامیل شریک بود و به همه سر میزد . در کارهای خانه هم کمک میکرد ؛ پتو ؛ لباس و فرش می شست و... با خدماتی که میکرد باعث محبوبیت در دل همه شده بود . اصلاً بهشتی ها جنس شان فرق میکند . یک نور دیگری دارند از محبتهای خالصانه و بی دریغ شان بهمه ؛ معلوم است که ماندنی نیستند...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۸ ] [ 7:15 ] [ گمنام ] [ ]

به نام خدای شهیدان

وقتی اعلام شد هیئت منزل شهید قائنی است خیلی خوشحال شدم . بر خلاف هفته های قبل ؛ از لحظه ی ورود یکسره می خندیدم ! دست من نبود ! این شهید خیلی شوخ طبع و خنده رو بود که به محض ورود اینطور نشاط را تزریق کرده بود . این هم امتحانی بود ! بعد از سخنرانی ؛ مداح اهل البیت در حال روضه خواندن و بچه ها در حال اشک ریختن که ناگهان زلزله شد ! نمیدانستیم چه کنیم . برویم یا بمانیم ؟ فقط صلوات می فرستادیم . گویا امتحانی بود برای رفتن . در آن لحظه بود که هر کس میتوانست میزان آمادگی اش را برای رفتن بسنجد ! خیلی دلمان گرفت ! جای همه آنهایی که بین ما نبودند ؛ خالی ! منزل شهید ؛ هیئت قاصدک و روضه اباعبدا... کاش میرفتیم ؛ چی ازین بهتر !...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۰۱ ] [ 7:11 ] [ گمنام ] [ ]

قاصدکها این هفته هم در جستجوی شهید گمنامی دیگر کوچه های شهر را پیمود و رسید به شهید غلامرضا باقری رخنه ؛ متولد ۱۳۱۱ شهرستان فریمان . دارای دو همسر و هشت فرزند . مدیر عامل شرکت تعادنی صالح آباد . دختر شهید نقل میکند : پدرم در مسائل اعتقادی و تحصیلی خیلی مقید بودند . اولین سالی که روزه بر من واجب شده بود مصادف بود با تیر ماه . مادرم گفتند : باشه سال بعد بگیر تا هم بزرگتر و هم قوی تر بشی . اما پدرم گفتند : نه بذار روز اول رو بگیره ؛ هیچ کاری هم بهش نمیگی ! بمن گفتند : دخترم سحری که خوردی بگیر تا افطار بخواب و نمیخواد هیچ کاری هم بکنی . ایشان همیشه نماز مغرب عشاء را در مسجد به جماعت میخواندند . آن شب از مسجد که برگشتند ؛ سفره افطار را تو حیاط انداخته بودیم


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۲۳ ] [ 22:47 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب العباس(ع)...

 

شهید رضا فراشان ؛ ششمین فرزند خانواده . از مهربونی مثل فرشته ها بود . از اون ابالفضلی ها بود ! یعنی خیلی به حضرت ابالفضل ارادت داشت . تازه ۱۶ سالش شده بود اما شوق رفتن داشت . پدرش راضی نبود بره جبهه ؛ هر کار کرد پدر راضی نمیشد . برادرش گفت : رضا جان بمون درس تو بخون درس هم سنگره بمون در آینده به مملکت خدمت کنی . گفت : برای شماها که دنیا رو میخواین سنگره برای من سنگر نیست ! تا همینجا که درس خوندم بسه ! خیلی دلتنگ که میشد میومد پیش مادر دو زانو می نشست و میگفت : مامان بگو شهید چه جایگاهی داره ؟ مادر با اینکه سواد نداشت ؛ میگفت : یه قطره خون شهید که زمین بریزه تمام گناهاش بخشیده میشه...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۱۶ ] [ 17:38 ] [ گمنام ] [ ]

السلام علیک یا ریحانه الحسین(ع)

شب شهادت گل ناز ابی عبدا... بود . میخواستم از حضرت رقیه(س) بنویسم ؛ اما نوشتن در مورد ایشان حال و هوای خرابه و یک دل خراب و یک قد خم ؛ پای پر آبله و... می طلبد . من که هیچ کدام از اینها را نداشتم چطور میتوانستم بنویسم آن هم با این فهم محدود ! نمیتوانم بنویسم ببخشید ! بگذار از شهدا بگویم . روایت شهدا گفتن هم کار من نیست اما راحت تر از نوشتن در مورد حضرت رقیه(س) است . خودمم نمیفهم چی مینویسم ؛ شما چیزی فهمیدید من را هم روشن کنید !...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۰۹ ] [ 20:35 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهدا و الصدیقین...

سلام بر محرم فصل بلوغ انسان ؛ سلام بر حسین(ع) قافله سالار کربلا ؛ سلام بر نینوا محراب قبیله عشق ؛ سلام بر سجاد(ع) ساجد خدای لاله ها و سلام بر زینب(س) راوی و علمدار عاشقان و سلام بر سرزمینی که تب دار لاله هاست . سخن از عرش آشنایی خاکی ست که در میدان اخلاص ؛ تعهد و دلسوزی گام نهاده بود و بیش از همه به انگیزه طواف بر محور ولایت ؛ ولایت مداری را رقم زد و در مشعر عمل به تکلیف بر وجدان کاری و انظباط اجتماعی وقوف کرد . مردی از خطه خورشید ؛ نامش امیر است و بجنوردی اما ساکن مشهد و مجاور همنشین امام(ع) . خواهر و برادر بسیارند اما او عقیق دیگری ست . او قربانی مسلخ عشق است و منتخب . با بقیه فرق داشت ؛ خیلی مهربان بود و تا میتوانست به همه خوبی میکرد...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۰۴ ] [ 6:53 ] [ گمنام ] [ ]

به نام خداي اشک...

با شروع ماه بکا و عزا ؛ ماه محرم ؛ قاصدکهاي گمنام خيمه عزا بر پا کرده بودند و دو هفته اقامه عزا نمودند . به همين علت دو هفته نبوديم ! حالا پس از اين مدت منزل شهيدي رفتيم . روي ديوارشان نوشته بود :  قال الصادق(ع) : اي شيعيان براي ما مایه آبرو باشيد نه بي آبرويي ! چقدر زيبا بود اينکه هر کداممان به حديثي عمل ميکرديم و چه خوب شهيد محمد جواد عطائي هفده ساله بجاي همه ما ؛ مايه آبرو شد . قدم به داخل گذاشتم و مدتي در حياط ايستادم . خجالت مي کشيدم برم داخل . آخه با کدوم آبرو...؟! وقتي مادر شهيد بفرمايند : من نتونستم جا پاي شهيد بزارم و وظایفمو انجام بدم ؛ من چی بگم؟!  از وقتی دنیا اومد خیلی مریض میشد...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۲۷ ] [ 8:10 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الرحمان...

بوی پنج شنبه و عطر میهمانی منزل شهدا می آمد . باز هم علم سبز یا مهدی بر سر در منزل شهیدی آویخته بود . خب الحمدا... که قاصدک همچنان پر قدرت و استوار باقی ست و منو هم راه دادن ! بسم ا... گفتم و وارد شدم . با همسر شهید سلام و احوال پرسی کردم . سمت چپ کتابخانه ای بود و پر از کتابهای ناب ؛ ۲ تا عکس در قلب کتابها قاب شده بود و نا خود آگاه نگاهها را از جاهای دیگر جمع میکرد . بسوی خود جلب میکرد . یکی متعلق به شهید عباسعلی صحرانورد و دیگری شهید محمد برومند راد . از اینجا ببعد ؛ خانم صحرانورد علم روایتگری را بر دوش میگیرد...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۰۶ ] [ 9:50 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الرحمان...

به قول شهید علی چیت سازیان : در راه شهدا قدم بر دارید . در راه شهدا حرکت کنید . بر دوش بگیرید این شهدا را . تمام ارزش ها در شهداست . خوشبحال شهدا . آنها گل های خوشبویی بودند که خداوند چید . خدا آنها را برگزید . شهدا زنده اند . شهدا برای کسانی زنده اند که راهشان را ادامه دهند . امانت دار خوبی باشید برای شهدا...!  و اما شهید دیگری که همه باید امانتدار خوبی برایش باشیم ؛ محمد صادق عظیمی است . متولد 1348 شهرستان فریمان . از ابتدایی تا دبیرستان را در فریمان درس میخواند . روزهای تعطیل در جهاد سازندگی خدمت میکرد . با اینکه سن کمی داشت اما ماه رمضان را روزه دار بود . بعضی مسخره اش میکردند و میگفتند : ما روزه نمیگیریم این بچه چرا روزه میگیره ؟ حیاط بزرگی داشتند . وقتی به خانه می آمد و میدید مادر حیاط را شسته ؛ از دم در کفش هایش را در می آورد و پا برهنه وارد میشد تا مبادا زحمت مادر را دوباره کند...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۲۹ ] [ 20:30 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الرحمان...

میخواهم از شهدا بنویسم ؛ بدون شناور شدن در جملات ادبی ؛ ساده و روان ؛ از زبان خود مادر شهید بله . باز هم پنج شنبه ۱۲/۸/۹۰ قاصدکها به مهمانی رفته بودند . منزل شهید محمد رضا گویا مفرد . شاید بد نباشه قبلش بگم : وارد حیاط که شدیم فکر میکردم می ریم طبقه بالا اما بر خلاف نظرم به طرف زیر زمین راهنمایی شدیم . اتاقی بسیار گرم و صمیمی و همچنین محقر و کوچک . هیچگونه وسایل تزئینی آنجا نبود . فضایی کاملاً ساده و صمیمی(به قول ما ؛ خاکی!)حتی مجبور شدیم برای سخنرانی ؛ دو تا پشتی رو هم بزاریم ؛ در حکم صندلی ! جالبتر اینکه...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۴ ] [ 8:43 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الرحمان...

از پنجره اتوبوس در حال حرکت بیرون را نگاه میکنم. آدمها ؛ مغازه ها ؛ کوچه ها و... را از نظر می گذرانم. همه چیز چقدر دلگیر است ؛ حتی آسمان ! هیچ جا بوی شهدا را نمیداد...  جز تابلوهایی که سر هر کوچه قرار دارد و نام شهدا را در خود جای داده دیگر هیچ خبری از شهدایمان نبود . دلم گرفت... رفتم سر مزار شهیدی . دلتنگی ها بصورت اشک شد و از دیده ها فرو ریخت...  سنگ مزار شهید هم خیس دلتنگی شد . به یاد یکی از شهدای شهرمان می افتم ؛

شهید سید علی تدارکات حسینی. متولد 1348 بچه مشهد . کم حرف اما پر جنب و جوش و فعال و همینطور شجاع و پر دل و جرات... علاقمند به ورزش های رزمی و سرودهای انقلابی . از بچگی به مسجد میرفت و از پشت بلندگو قرآن میخواند ؛ دوستانش را هم با خود ببرد . عضو بسیج بود . قصد سفر به بیابانهای شلمچه را داشت و حرفهایی از نوع مرد شدن و رفتن میزد . اما پدر میگفت : بشین درس را بخوان...  سید علی هفده ساله هیچ توجیهی برای اطاعت نکردن امر رهبر نمی یابد. در نهایت تصمیم میگیرد شناسنامه اش را دستکاری کند و به مصاف دشمن برود .

بدون اینکه به کسی بگوید ؛ بی خبر رفت...  بعنوان خط شکن وارد میدان میشود... شلمچه سال 1365 ؛ عملیات کربلای پنج ؛ میدان مین ؛ سید علی ؛ انفجار و شهادت... از تاریخ اعزام تا شهادت فقط دو هفته طول کشید...! دنیا بدون شهدا هیچ رنگ و بویی ندارد ! سوختن با تو ؛ به پروانه شدن می ارزد / عشق این بار ؛ به دیوانه شدن می ارزد / گر چه خاکسترم و همسفر باد ؛ ولی / جستجوی تو ؛ به بی خانه شدن می ارزد / آری ؛ پنج شنبه ۵/۸/۹۰ قاصدکها مهمان منزل سید علی بودند خواستم اینها را بهانه کنم تا برای شفای مادر شهید که حالش اصلاً مساعد نیست دعا کنید  حالش وخیم است... برای همین نتوانستیم بیشتر سید علی بشناسیم...                  التماس دعا...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ سه شنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۰ ] [ 13:37 ] [ گمنام ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

باز هم عصر پنج شنبه ای دیگر ؛ و باز هم هیئت الشهدا یا همان قاصدکهای گمنام خودمان ؛ پنج شنبه ۲۸ مهر ماه ۹۰ مهمان خانواده شهید عباسپور بودیم... نام : محمود عباسپور   سن : ۱۸ ساله . سمت : غواص - نام عملیات : کربلای ۴ شلمچه...  از بین هفت فرزند محمود دومین بود . مثل بقیه شهدا خوش اخلاق و مهربان بود . نماز اول وقت و دعای کمیل و ندبه اش هم ترک نمیشد...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۰۲ ] [ 9:10 ] [ گمنام ] [ ]

السلام علیک یا علی بن موسی الرضا(ع)...

نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند/ مردم صدای آمدنت را شنیده اند

زیباتر از همیشه شده آستان تو / آقا چقدر ریسه برایت کشیده اند

شهيد خسرو سكندري نوده

حضور قاصدکهای گمنام در منزل شهید دو هفته قبل مورخ 14/7/90  ایامی که مصادف شده بود با ولادت با سعادت ولی نعمتمان ؛ لذتی را به ما چشاند که به دور از انصاف دانستیم که با شما همسنگران شریکش نکنیم... شهیدی که عجیب امام رضایی بود ! شهیدی که تمام زندگی اش معجزه و کرامت بود...   

 "قبل از شهادت"     

شهید خسرو سکندری نوده در روستای نوده قدوم مبارکش را به این دنیا نهاد ؛ فرزند اول ؛ پدرش کشاورز بود...   

معجزه ها شروع میشود...      


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۲۵ ] [ 8:30 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب شهدا...

این بار هم شهدا ؛ قاصدکها را لایق دانستند و به منزلشان دعوت کردند و اجازه دادند از سرگذشت پاکشان بدانیم و باز هم جای همه ی شما خالی...!  جشن میلاد کریمه اهل البیت ؛ خانم حضرت فاطمه معصومه(س) و آغاز دهه کرامت منزل عزیزی بودیم که دو شهید فدائی اسلام کرده بودند : جواد و جلیل رئیسیان . دو برادر با خصوصیات اخلاقی کاملاً متفاوت...!  مادر شهیدان اینگونه روایتگری میکند...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۱۰ ] [ 10:0 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهدا....

قاصدکها به رسم زیبای هفتگی شان عصر پنج شنبه 31 شهریور 90 در منزل شهید دیگری از قافله شهادت دور هم جمع شدند... هفته دفاع مقدس و شهادت رئیس مذهب نورانی شیعه حضرت صادق(ع) مجلس را حال و هوایی دیگر داده بود... این هفته مهمانهای جدیدی هم دعوت شده بودند البته به قول ما ؛شهدا برای قاصدک یارگیری کرده بودند . مثل همیشه عکس های شهدا ؛ سر بند و پلاک زینت بخش مجلس خاکی مان شده بود اینجا معبری از نور است برای (خروج ) رحیل از شهر و اتصال به سرزمین پاک شهدا ؛ برای ساعتی هر چند کوتاه قرار است با شهیدی که مهمانش شده ایم بیشتر آشنا شویم...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۰۴ ] [ 8:51 ] [ گمنام ] [ ]

بسم رب الشهدا...

در ابتدای یک کوچه باریک و کاهگلی در کوچکی بود که شهیدی از این خانه تقدیم اسلام شده بود

از همان ابتدا بوی حضرت زهرا(س) میومد ( کوچه تنگ و باریک اولین نشونه! )

مادر شهید با لبخند در را باز کرد و خوش آمد گفت : از پله ها بالا رفتیم و نشستیم

دیوارهای خانه مزین به عکس های شهیدشان بود

خواهرش میگفت : محمد بچه که بود ؛ دوچرخه را برمیداشت و میرفت توی کوچه بازی میکرد


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۴ ] [ 7:58 ] [ گمنام ] [ ]

هو الشهید...

ایام ولادت سرور جوانان ؛ گل سر سبد عالم خلقت ؛ حضرت علی اکبر(ع) بود

و منزل دو جوان علی اکبری مهمان بودیم بنامهای حسن و مسعود عامری فر...

پارچه های سفید ساتن ؛ پلاک ؛ سربندهای سبز و قرمز

و عکسهای شهدا فضای زیبایی را ایجاد کرده بود

عکس دو جوان هم بر سینه دیوار نصب شده بود ؛ یکی حسن و دیگری مسعود...

حسن 20 ساله بود ابتدا به عنوان تدارکات به کردستان اعزام شد و بعد از 3 ماه تخریب چی

و در آخر هم مرغابی امام زمان شد و لباس غواصی بر تن کرد

و در عملیات والفجر 8 به اقیانوس بی کران شهادت پیوست...

مسعود 16 ساله که خیلی تب و تاب جبهه داشت ؛ شناسنامه اش را دستکاری کرد

تا خود را به جبهه های حق برساند و بالاخره بعنوان یک بسیجی ساده وارد منطقه میشود...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۵ ] [ 11:44 ] [ گمنام ] [ ]

هوالشهید...

پنج شنبه 6/5/90 مهمان شهیدی بودیم که هفت ماه از شهادتش میگذشت...!

شهید گل محمد فرهمند متولد 1353

شهیدی که دو یادگار از خود به جای گذاشت...

ماه محرم روز تاسوعا در شهرستان چابهار بدست وهابیت کوردل به خون خود غلطید

و به مقتدایش ؛ حضرت ابالفضل(ع) پیوست...

نشستیم پای صحبتهای همسر شهید

نگاهها گره خورده بود به چهره معصوم خانم فرهمند...

او از خاطرات با هم بودنشان و دلتنگیهای پس از همسرش میگفت

و همه فقط نگاه میکردند... که میتوانست بفهمد که چه میگوید؟

هیچ کس ! و همه بهت زده فقط نگاه میکردند...

از کسی سخن میگفت که همه زندگی اش بود ؛ همه دلخوشی اش و همه عشقش...

کسی که او را به بهشت نزدیک کرد و خود بهشتی شد...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۲ ] [ 8:54 ] [ گمنام ] [ ]

شانزدهم تیر ماه ۹۰ مصادف با ولادت آقا امام سجاد(ع) مهمان علیرضا بودیم...

علیرضا به روایت مادرش...

هو الشهید...

هیچی ازش نفهمیدم ! خیلی زود بزرگ شد . همیشه عیب هاشو میدیدم .

بعد از شهادت فهمیدم پسرم چه حسن هایی داشت و چقدر مرد شده بوده...

بارها میدیدم نیمه شب بیداره و کتابهای آقای قرائتی و ظهور حضرت مهدی(عج) رو میخونه

میگفتم : مادر پاشو بخواب

میگفت : غصه خوابمو نخور ! اونقدر بخوابم که پشتم درد بگیره !...

من بخواب دسترسی دارم اما به این کتابها دسترسی ندارم .

خیلی مسئولیت پذیر بود

امکان نداشت کاری رو بهش بسپری و به نحو احسن انجام نده...

هر لقمه ای رو نمی خورد ؛ خیلی اهل مراعات بود

یکی از آشناها مقداری جگر آورده بود برامون و اینو بچه هام خورده بودن

بعدش به شوهرم گفتم : چرا جگرها رو گرفتی؟

اون بنده خدا که خیلی اهل مراعات نبود و ....

و این صحبتها رو رضا شنیده بود

بعد از لحظاتی یه صداهایی شنیدم دویدم تو حیاط دیدم رضا داره بالا میاره و حالش بهم خورده...

گفتم مادر چت شده ؟ چرا اینجوری شدی؟

گفت : هیچی آخه شنیدم شما و بابا گفتین این جگرهایی که ما خوردیم یه جوری بود ؛

انگشتمو انداختم ته دهانم تا هر چی خوردم برگردونم... !


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۳۰ ] [ 12:32 ] [ گمنام ] [ ]

هو الشهید...

عید مبعث قرار بود جلسه رو منزل یکی از شهدا برگزار کنیم اما بدلیلی کنسل شد... 

روزیمون جای دیگه ای بود !...

دعوت شدیم منزل شهیدی که هم طلبه بود ؛ هم سید بود

و هم عاشق حضرت رسول(ص)...

بزار از خود شهید بگم : سید علی بچه اول بود . تا پنجم ابتدایی درس خواند

هجده سالگی طلبه امام زمان(عج) شد

همسایه ها میگفتن سید علی اگه بره رو منبر فقط می خنده...

چون خیلی خنده رو و کم حرف بود .

شبها توی آشپزخونه با نور چراغ گرد سوز مطالعه میکرد و نماز شب میخوند...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۱۲ ] [ 8:11 ] [ گمنام ] [ ]

جاتون خالی هفته قبل پنج شنبه 2/4/90 مهمون یک شهید دیگه بودیم...

شهید عباس باقری تشکری

با هم بشینیم پای حرفای مادرش...

نام تو شفاست یا ابا عبدا...                        درمان بلاست یا ابا عبدا...

در ساحل دجله عاشقان حجله زدند            عباس کجاست یا ابا عبدا...

محرم سال 42 شب تاسوعا سومین هدیه خداوند به خانواده تشکری عنایت شد

عباس به دنیا آمد تا مانند اربابش علمداری کند

ماه محرم بود و عباس 4 ساله شده بود بیماری سرخک گرفته بود

یک قاچ کوچک و نازک هندوانه دادم بهش خورد و سرفه کرد تا اینکه یکدفعه افتاد وسط اتاق

همسایه ها جمع شدن و بردنش بیمارستان

دکتر گفت : این بچه مرده ببریدش خونه...

همه ناراحت بودند و گریه میکردند اما من میدونستم بچه ام سردیش کرده و نمرده...

با دست و پای لرزان چای نبات درست کردم و با قاشق ریختم تو دهانش

چند لحظه بعد دوباره سرفه کرد و زنده شد

با خودم گفتم : این بچه رو خدا نگه داشته که بره جبهه...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۵ ] [ 10:20 ] [ گمنام ] [ ]

گاز خردل. بابا 600 جور آزمایش داد تا ببیند چش شده

یکدفعه تمام بدنش پر از تاول های بزرگ می شد

خودش زود فهمید برای چیست.

شبها آنقدر سرفه می کرد که خون بالا می آورد و نفسش می گرفت...

سرفه...    سرفه...    سرفه...

موسیقی متن زندگی من در این چند سال....

وقتی مامان خودش یاد گرفت چه جور آمپول های بابا رو تزریق کنه ؛

اصلاً تو چشمای بابا نگاه نمی کرد...

دردش آنقدر زیاد بود که بابا کبود می شد... !

تاولهاش می سوخت.... می سوخت....

اما میگفت: الهی شکر که می سوزم. الحمدالله که می سوزم.

نمیدانی زهرا چقدر قشنگ دارم می سوزم. کیفی دارد که نگو...

لبخند می زد و میگفت؛ راضی بود و حتی شاید خوشحال....

اما من و مامان بی صدا اشک می ریختیم...

این اواخر میگفت: خونم دارد قل قل می جوشد. واقعاً می جوشد....

موهای صاف و نرم و پر پشت و قشنگش هم ریخته بود....

لاغر و تکیده شده بود. خیلی برایش نذر کردم...

هفت تا حمد ؛ هفتاد تا حمد ؛ هفتصد تا حمد ؛ هفت هزار تا حمد هم خواندم...


موضوعات مرتبط: داستان
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۹ ] [ 9:56 ] [ گمنام ] [ ]

حاج علی فضلی نقل میکند :

پشت خاکریز رسیده بودیم. از فاصله دور یک نفر نزدیک میشد. شک داشتیم نیروی خودی ست یا دشمن. وقتی نزدیکتر شد ؛ دیدیم یک بسیجی 15 – 16 ساله است.

در آغوشش گرفتیم. متوجه شدیم پایش از ساق به پایین قطع و فقط به پوستی بند است. پوتینش را در آورده و به گردنش بسته بود تا بتواند سینه خیز حرکتش را ادامه دهد. مسافت زیادی را سینه خیز آمده بود.

او را سریع به امداد رسانیدم . در آنجا با او صحبتهای زیادی کردیم . ولی او یک جمله گفت که باید سالها بنشینیم و درباره آن فکر کنیم !

آن جمله این بود که : کربلا رفتن بس ماجرا دارد ...


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۳ ] [ 8:3 ] [ گمنام ] [ ]

 

بسم رب الشهدا...

انا لله و انا الیه راجعون...

.... و ناگهان خبری دردناک آوردند !...

جا مانده قافله شهدا ؛ شهید فریدون اسماعیلیان به جمع کربلائیان پیوست...

 پیکر یادگار دفاع مقدس در آرامگاه خواجه ربیع مشهد آرام گرفت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 


با قاصدکها آمده بودیم تا احوالت را بپرسیم ؛ اما با تخت خالی ات مواجه شدیم!...


موضوعات مرتبط: دلنوشته
ادامه مطلب
[ شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۱ ] [ 7:37 ] [ گمنام ] [ ]

هفته قبل مهمون یکی دیگه از شهدای حضرت زهرایی بودیم.

از همون اول معلوم بود شهید این هفته با بقیه شهدا فرق داره. ظهر پنج شنبه بود. خیلی بی قرار بودم و یه حال عجیبی داشتم. میدونستم یه خبرایی هست !

بالاخره ساعت 4 شد و با خوشحالی از خونه اومدم بیرون. رسیدم به کوچه رضوان جلوتر رفتم و پرچم هیئت رو دیدم. در باز بود و عکس شهید کنار در. یه نگاه به عکس شهید کردم و با سلام و اذن دخول و بسم ا... و پای راست وارد شدم.

مادر شهید داشت حیاط رو آب و جارو میکرد. سلام کردیم و وارد شدیم.

چه حیاط با صفایی داشتند ؛ اصلاً باغ بهشت بود. کل حیاط پر بود از درختهای آلبالو و یک حوض آبی گوشه ی حیاط. از شاخ و برگهای درخت ؛ سربندهای سبز و قرمز، و از نرده ها پلاک آویزان بود. بوی خاک خیس خورده در تمام فضا پیچیده بود و تمام این زیبایی ها را دو چندان کرده بود.

مهمانی شهید ؛ رسماً شروع شد. اما چه مهمانی عجیبی !

همه قاصدکها اومدند منزل شهید کریمی...

اما هیچکس چیزی از اسرار نهان این عارف 17 ساله نفهمید !...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۷ ] [ 10:19 ] [ گمنام ] [ ]

ابو ریاض یکی از نظامیان سابق رژیم عراق تعریف میکند : در جبهه های جنگ جنوب در حال جنگ بودم که خبر آوردند پسرم در جنگ کشته شده است.

بسیار ناراحت شدم رفتم سردخانه ؛ کارت و پلاک فرزندم را دریافت نمودم. آنها دقیقاً مربوط به پسر من بود ؛ اما وقتی کفن را کنار زدم با تعجب توام با خوشحالی گفتم : اشتباه شده ؛ این فرزند من نیست !  او پسر من نبود. اصلاً و ابداً...

افسر ارشدی که مامور تحویل جسد بود ؛ با عصبانیت گفت : این چه حرفی است که میزنی ؛ صحت کارت و پلاک قبلاً بررسی شده است.

وقتی دیدم اوضاع در حال بهم ریختن است ؛ به اجبار قبول کردم تا جسد را به بغداد انتقال داده و او را دفن نمایم . رسم ما شیعیان عراق این بود که جسد را بر بالای ماشین گذاشته و آن را تا قبرستان محل دفن حمل می کردیم . وقتی به کربلا رسیدم ؛ تصمیم گرفتم زحمت ادامه راه را به خود ندهم و او را در کربلا دفتن نمایم .

چهره آرام و زیبایی آن جوان دلم را آتش میزد . فاتحه ای خواندم . در حالیکه نمیدانستم کدام خانواده در انتظار اوست . بر پیکر آن مظلوم خاک ریختم و او را رها کردم .

سالها از آن قضیه گذشت و با پایان جنگ ؛ خبر زنده بودن فرزندم به من رسید. او در میان اسیران آزاد شده به وطن بازگشت. در آن روز شاید اولین سوالی که از فرزندم کردم این بود که چرا کارت و پلاکت را به دیگری سپرده بودی ؟

وقتی فرزندم خاطره اش را برایم تعریف کرد ؛ مو بر بدنم سیخ شد...!!


موضوعات مرتبط: خاطره
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۷ ] [ 8:19 ] [ گمنام ] [ ]

شهید محمد تقی امیر قمریان :

چه گوارست هجرت، ابتدا هجرت از گناه و بعد هجرت بسوی لقای او که همان شهادت است...   


موضوعات مرتبط: پیام شهید
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۶ ] [ 8:49 ] [ گمنام ] [ ]

در پاتکی که عراق پس گرفتن جزایر مجنون انجام داد، شهید بابایی شیمیایی شد و سر او پوشیده شد از تاولهای ریزی که خارش داشت.

تاولها در اثر خاراندن می ترکیدند و وضع نارحت کننده ای برای او پیش آمده بود . با این حال به خاطر جنگ بیمارستان نمی رفت .

در همان روزها ؛ یک روز که به طرف بیرون جزیره در حرکت بودیم، به برکه آبی که پر از نیزاز شده بود رسیدیم .

عباس بابايي لحظه ای ایستاد و به جریان آب دقت کرد و گفت : حسن ! میدانی این آب کدام آب است ؟

گفتم : خوب مثل همه آنها !


موضوعات مرتبط: خاطره
ادامه مطلب
[ سه شنبه ۱۳۹۰/۰۳/۱۰ ] [ 7:57 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب