سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

به نام خدا

 

روایتی از زندگی و بندگی شهید سید عباس ناصری فدکی از زبان مادر ؛ وقتی این بچه را باردار بودم خواب دیدم ؛ رفتم از رودخانه آب بیاورم ؛ دیدم پنج اسب سوار آمدند و ظرفی بمن دادند و گفتند : آبش کن و بده . ظرف را آب کردم و همه شان به نوبت خوردند سپس همان ظرف را دادند و گفتند : این مال خودت باشه . مشک شان را هم پر آب کردم و دادم دستشان و رفتند . صبح که از خواب بیدار شدم با خودم گفتم : اگر این بچه پسر باشه اسمشو میزارم عباس دختر بود ؛ فاطمه .

عباس بدنیا آمد و روز به روز بزرگتر و بهتر میشد . روزی از من پرسید : مادر جان دوست داری من چی بشم ؟ گفتم : دوست دارم نوحه خوان بشی و یک مشک برداری و ماه محرم به مردم آّب بدی . سه ماه تعطیلی که میشد میرفت در کوره آجرپزی کار میکرد که پول مدرسه اش از راه حلال در بیاورد . علاوه بر ماه رمضان ؛ ماههای دیگر سال را هم روزه دار بود . نماز شب اش که دیگر بماند...! کسی را پیدا نمیکردی که از سید عباس ناراضی باشد!

۱۶ساله بود که توفیق حضور در حوزه علمیه مدرسه سلیمانیه را پیدا کرد . غروب پنجشنبه به منزل می آمد و روز جمعه به حوزه برمیگشت . میگفت : شما قدر این نمازها رو نمیدونید ! بین دنیا و آخرت چرا آخرت را انتخاب نکنیم ؟! این دنیا به کاهی نمی ارزه ! ۲ سال نماز و روزه قضا برای خودش خواند که مبادا روزه ها و نمازهایش درست نبوده باشد ! مغازه داشتیم . بهش میگفتم : برو مغازه شاید مشتری بیاید ؛ نمیرفت ! میگفت : نه مادر . میترسم این دخترا بیان و به صورتم نگاه کنن !

بعد از شهادتش یکی از دوستانش برایمان تعریف کرد که چرا از رفتن به مغازه امتناع میکرد ؛ ظاهراً عباس در مغازه بوده و یکی از دخترهای همسایه به بهانه گرفتن کتاب خواهر عباس می آید و میگوید : هدف من کتاب نبود هدفم تویی ! من تو را دوست دارم . سید عباس میگوید : این حرفا رو نزن دختر بی حیا برو بیرون . دختر قصد آبرو ریزی میکند و سید عباس چوب توالت را می آورد و میگوید : میری بیرون یا با این چوب کثیفت کنم؟! و دختر پا به فرار میگذارد . سید عباس در طول عمر کم اش به هیچ نامحرمی نگاه نکرد !

قصد رفتن داشت . پدرش گفت : بیا امشب پیش من بخواب . گفت : نه میترسم محبت پدر فرزندی منو از این راه دین بندازه ! صبح که میرفت ؛ قرآن بالا سرش گرفتم و از زیر قرآن رد شد و گفت : مادر بزار یکبار دیگه لباتو ببوسم . منم زیر گلوشو بوسیدم . گفت اگه شهید شدم از علامت دستم بشناسید . گفتم : چرا این حرفا رو میزنی منو میسوزونی؟! گفت : مادر شهادت لیاقت میخواد.گفتم: برو سپردمت بخدا تو از علی اکبر امام حسین بهتر نیستی .

عباس همراه پسر دایی اش به جبهه سید صادق گیلان غرب رفت . سید عباس همراه دوستانش به استخر میروند . عباس رفت روی بلندی و میخواست از ارتفاع چند متری شیرجه برود در آب . دوستانش گفتند : خطرناکه ! گفت : آن خدایی که اون پایین هست این بالا هم هست ؛ هر چی قسمت بشه منکه امشب میخوام پرواز کنم . از آن ارتفاع پرید در آب و غسل شهادت کرد . شب شهادت امام صادق(ع) بود . پسر دایی اش گفت : عباس بیا بریم . گفت : نه من امشب پیش رفقام می مونم . روبوسی کردند و عباس ۳ بار زد به پشت پسر دایی اش و گفت : سلام منو به امام رضا(ع) برسون .  

سید عباس در جبهه سید صادق گیلان غرب پس از ساعتها تشنگی تانکر آب آمد و عباس دستهایش را زیر آب برد و میخواست آب بنوشد که ترکش حسود دشمن گلو و پهلوی عباس را درید و او را به مولا و مقتدایش رساند . مزار سید عباس : گلزار شهدای خواجه ربیع ؛ وسط صحن حیاط { تاریخ حضور قاصدکها : ۴/۲/۹۱ } التماس دعا...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۰۶ ] [ 8:0 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب