|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
به نام قادر متعال
همین مگو ما را بر آن در ؛ بار نیست با کریمان کارها دشوار نیست کوچه ها آمدنش را شاد باش گفتند . زمین از رنجوری بیرون آمد . آن شب مهدی فاطمه(عج) تاج پادشاهی بر سر نهاد و شب ولایت او ؛ شب خوشبختی زمین شد . روزهای تقویم تکان خوردند و جمعه ها جان گرفتند . نام مهدی(عج) تبلور نام جمله انبیاست . ولایت او میراث رنج پیامبران است . از پشت پر چین هزاران آینه و یاس ؛ از بلندای شگرف لحظه های وحی طلوع میکند . روزهای فرو خفته را در صبحی روشن بیدار کرد و بهار بر شانه های شایسته و استوارش بوسه زد . ابراهیم وار ؛ آتش انتظار را گلستان کرد . و چه تقارن شیرینی بین این روز و روزهای فجر ؛ که انقلاب طراوت دیگری می یابد و برگ و باری پیدا میکند و ثمر بخش میشود . و در این روزهای پر برکت و ایام الله مهمان خانه ی ستاره ایی شدیم که روزی ماه خانه خود بود : نامش علیرضا روحانی است و فرزند بزرگ خانواده . متولد ۱/۱۰/۴۸ . عاشق شهادت است در هر حال . از زمان انقلاب و شروع آن فعال است به فرمان امام به جهاد سازندگی می پیوندد و تلاش را شروع میکند . جهاد اکبر و اصغر را توامان پیش میبرد و در نهایت ساخته میشود . هم روح و هم جسمش . با بچه های کوچک بسیار صمیمی بود و آنها را بسیار دوست میداشت و در شاد کردنشان هر راهی را به کار می بست . به خوش رویی می شناختنش . بالاخره موفق میشود به بهانه سربازی و اداء تکلیف خود را به جبهه به آخرین کاروانها برساند . با اینکه برای اداء تکلیف بود اما خود داوطلبانه میخواهد که به " قصر شیرین " برود . شاید نجوایی شنیده بود یا آخرین زمزمه های یاران را دیده بود و یا... مادرش میگفت : شبها که نماز میخواند زمزمه های آرامی داشت و با خود میگریست اما هیچ گاه نفهمیدم که این گریه ها برای چیست ! دوستش که شهید شد پایش را کنار مزار شهید میگذارد و میگوید من هم اینجا دفن میشوم و درست ۸ روز بعد همه به حرف او میرسند و همانطور میشود که خود " علیرضا " گفته بود { مزار شهید : آرامگاه خواجه ربیع } قصه لبخند شهدا را زیاد شنیده ایم و این هم یکی از آنهاست که ۲ بار بعد از شهادتش عکس شهید لبخندی به مادر هدیه میکند . به دستور فرمانده میرود که راه آب را باز کند که پایش روی مینی میرود و همان مین میشود سکوی پروازش . پس از شهادتش زمانی که پیکرش را به منزل می آورند یا کریم های بسیاری وارد خانه میشوند و تا سه روز هم می مانند و هر کاری میکنند نمیروند . ۱۹ سال به هنگام شهادت بیشتر نداشت . تقریباً یک ماه قبل از پذیرفتن قطعنامه رفت ؛ و خود را به آخرین کاروان ها رساند . مادر میگریست و خواهر دلتنگ بود و به راحتی میشد حرفهای دلشان را شنید : چگونه فراموش کنم تو را که خیالت و زمزمه هایت همیشه با من است . چگونه فراموش کنم تو را که با تو همیشه و همه جا نفس کشیده ام . { تاریخ حضور قاصدکها : ۱۳/۱۱/۹۰ } . التماس دعا... موضوعات مرتبط: معرفی شهيد [ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۵ ] [ 7:30 ] [ گمنام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |