|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
شخصی آشنا از معلمی پرسید : *** آقا معلم عزیز روزت مبارک موضوعات مرتبط: داستان [ پنجشنبه ۱۳۹۸/۰۲/۱۲ ] [ 8:36 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
هر کس میخواست او را پیدا کند ، می رفت ته خاکریز... جبهه که آمد ، گفتند امدادگر بشود ، هر کس می افتاد داد می زد : " امدادگر...! ، امدادگر...! " اگر هم خودش نمی توانست دیگرانی که اطرافش بودند داد می زدند: " امدادگر...! امدادگر...! " خمپاره منفجر شد ، او که افتاد ، دیگران نمی دانستند چه کسی را صدا بزنند... ولی خودش گفت: یازهرا(س)...! یازهرا(س)...! موضوعات مرتبط: داستان [ چهارشنبه ۱۳۹۷/۱۱/۰۳ ] [ 9:15 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
موضوعات مرتبط: داستان [ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۹/۰۷ ] [ 7:30 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
چندین گلوله به بدن شیخ شریف اصابت کرده بود و دیگر رمقی برایش باقی نمانده بود ؛ با اینحال عراقیها تیری به پاشنه ی پا و دست راست شیخ شلیک کردند . سپس پاهای شیخ را به رگبار بستند و حدوداً 10 نفر ریختند سر او و او را که تکبیر میگفت کتک زدند . بعد فرمانده ی آنها مثل شمر ؛ با سر نیزه بطرف شیخ حمله ور شد و سر نیزه را در شقیقه ی شیخ فرو برده و آن را چرخاند . ضربه ی دوم و سوم پیشانی شیخ را درید . در همین هنگام عراقیها چشمان او را از حدقه در آوردند ولی شیخ زبانش را لای دندانهایش گذاشت تا آرزوی شنیدن ناله را به دل آنها بگذارد . آن سفاک هم با نیزه ؛ کاسه ی سر شیخ را جدا کرده و آن را به زمین انداخت . مغز شیخ روی آسفالت گرم خیابان 40 متری خرمشهر افتاد و بعد ؛ بدن مقدسش به حالت نشسته بصورت دو زانو خم شد و روحش آسمانی شد . 24 مهر ماه ، سالروز شهادت اولین روحانی دفاع مقدس محمد حسن شریف طبع معروف به «شریف قنوتی» فرمانده گروه چریکی الله اکبر . التماس دعا موضوعات مرتبط: داستان [ دوشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۲۴ ] [ 7:2 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
موضوعات مرتبط: داستان [ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۴/۰۷ ] [ 9:55 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
همیشه برای غذا دادن به او مشکل داشتیم . اصلاً خجالت میکشید بگوید من گرسنه ام . یک روز نزدیکی های غروب دیدم صورت دکتر چمران سیاه شده و تب لرز هم دارد . گفتم : چی شده دکتر؟ مریضید؟ گفت : نه عزیزم فقط گرسنه ام . گفتم : از کی ؟ گفت : فکر کنم سه روزی میشه... غذایی نداشتیم ؛ تمام پادگان رو گشتم اما حتی یک دانه خرما یا قند که بشود چای را با آن شیرین کنم پیدا نکردم . شهر در محاصره بود ؛ گفتم : برم از شهر خرید کنم ؟ دکتر گفت : نه ؛ لازم نیست ؛ بگردین نون خشک های ته سفره ی بچه ها رو برام بیارین. { 31 خرداد ماه سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران گرامی باد . نثار روح مطهرش صلواتی هدیه کنید }
موضوعات مرتبط: داستان [ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۳۰ ] [ 20:17 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
داستان از این قرار است که یکی از رزمندگان میره دستشویی و میبینه آفتابه ها خالیه و باید تا کوه میرفته زورش اومده . یک بسیجی رو گیر آورده و گفته دستت درد نکنه داداش این آفتابه رو آب میکنی؟ بسیجی میره آب میاره ولی آب کثیف بوده . رزمنده میگه برادر جون ! اگه ۱۰۰ متر بالاتر آب میکردی تمیز بود . بسیجی هم دوباره آفتابه رو بر میداره و آب میکنه میاره بعدها رزمنده میفهمه اون بسیجی مهدی زین الدین بوده . شادی روح شهید مهدی زین الدین صلواتی هدیه کنید موضوعات مرتبط: داستان [ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۱۳ ] [ 12:25 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
گاز خردل. بابا 600 جور آزمایش داد تا ببیند چش شده یکدفعه تمام بدنش پر از تاول های بزرگ می شد خودش زود فهمید برای چیست. شبها آنقدر سرفه می کرد که خون بالا می آورد و نفسش می گرفت... سرفه... سرفه... سرفه... موسیقی متن زندگی من در این چند سال.... وقتی مامان خودش یاد گرفت چه جور آمپول های بابا رو تزریق کنه ؛ اصلاً تو چشمای بابا نگاه نمی کرد... دردش آنقدر زیاد بود که بابا کبود می شد... ! تاولهاش می سوخت.... می سوخت.... اما میگفت: الهی شکر که می سوزم. الحمدالله که می سوزم. نمیدانی زهرا چقدر قشنگ دارم می سوزم. کیفی دارد که نگو... لبخند می زد و میگفت؛ راضی بود و حتی شاید خوشحال.... اما من و مامان بی صدا اشک می ریختیم... این اواخر میگفت: خونم دارد قل قل می جوشد. واقعاً می جوشد.... موهای صاف و نرم و پر پشت و قشنگش هم ریخته بود.... لاغر و تکیده شده بود. خیلی برایش نذر کردم... هفت تا حمد ؛ هفتاد تا حمد ؛ هفتصد تا حمد ؛ هفت هزار تا حمد هم خواندم... موضوعات مرتبط: داستان ادامه مطلب [ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۲۹ ] [ 9:56 ] [ گمنام ]
[ ]
شاید بعضی ها نشنیده باشند. این اصطلاحات مال جبهه است : خمپاره 60 : عزرائیل بسیجی : آهنربا ژ 3 : افعی سیاه دوشکا : بلبل خط کلاشینکف : کلاغ کیش کن مین ضد نفر گوجه ای : پابوس مواد شیمیایی : شمر بن ذی الجوشن موضوعات مرتبط: داستان ادامه مطلب [ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۳/۰۱ ] [ 7:14 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
از زبان استاد سخن حاج حسین انصاریان: شهید وقتی که لحظه جان دادنش می رسد، ملک الموت حرکت میکند ؛ خطاب می رسد: کجا می روی ؟ می گوید : یک نفر میخواهد بمیرد، شما هم از اول خلقت آدم به من مسئولیت دادید که جانها را بگیرم . خطاب می رسد : بنشین ؛ جان شهید را خودم باید بگیرم . بین من و او حجابی نیست . تو در حدی نیستی که بتوانی جان او را بگیری ... موضوعات مرتبط: داستان [ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۲/۲۲ ] [ 7:40 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |