|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
بسم رب الشهدا...
شهید محسن مهذب رحیم زاده ؛ فرزند دوم . مادرش میگفت : از همان ابتدایی که محسن را باردار بودم دائم احساس میکردم یک نگهبان همراهم هست . وقتی بدنیا آمد بچه آرامی بود و خواب منظمی داشت . 5 ساله که بود گذاشتمش آمادگی . معلم شان گفته بود بمناسبت هفته دفاع مقدس یک نقاشی بکشید . محسن گفت : مامان چی بکشم ؟ گفتم : یه قطار بکش که رزمنده ها دارن میرن جبهه و خانواده ها آمدند استقبالشان . و نقاشی اش دوم شد و جایزه گرفت . بچه منضبطی بود و همیشه معدلش بالا بود . متین و آرام بود و وقار خاصی داشت . بچه هایم را عادت داده بودم هر شب بعد شام بشینیم دور هم و از اتفاقاتی که در طی روز برایشان رخ داده بود صحبت کنند . یک شب حرف از مرگ شد و محسن گفت : مامان چقدر خوبه آدم بسوزه موقع مرگ ! میگن ثواب شهید داره . نمیدانم چرا این نوع مرگ را انتخاب کرده بود؟! مدتی بود که اتفاقات ناجور زیادی رخ میداد . با دوستانش رفته بود گلمکان و 10 نفر دچار گاز گرفتگی شده بودند و محسن بچه ها را کمک میکرد از اتاق ببرد بیرون که خودش از حال رفت . بعد از دو روز گفت : مامان نزدیک بود محسنت بره ! یکسال بود که از فامیل کنارِ می کشید ؛ غذاهای بهتر و گران قیمت را نمیخورد ؛ غذای ساده میخورد و کم خوراک شده بود . وقف بسیج ؛ دانشگاه و هیئت های مذهبی شده بود . دوستانش به محسن میگفتند : شهید شهید زاده ! از دوم دبیرستان هر وقت میخواست برود راهیان نور قسمتش نمی شد ! دورهای طرح ولایت و هجرت که شرکت میکرد همیشه ساکش آماده بود اما این اولین و آخرین سفر راهیان نورش ساکش را نبست ! دائم یادآوری میکردم اما میگفت : باشه دیر نمیشه . زنگ زد و گفت : تا ساعت 2 نیمه شب خونه ابهری ام و نمیام و خودم ساکش را بستم . برای نماز صبح خواستم بیدارش کنم ؛ دیدم نمازش را خوانده و نصف وسایلی که برایش گذاشتم را جدا کرد و گذاشت بیرون و گفت : لازمم نمی شه اصلاً وقت نمیشه که بخوام عوض کنم . ساعت 6:30 صبح حاضر شد برود . نمیدانم قصد روزه کرده بود یا نه ؛ گفت صبحانه نمیخورم . گفتم : نخوری نمیذارم بری ! خیلی اطاعت محض داشت و گفت : یعنی نمیذاری برم ؟ گفتم : نه ! گفت : باشه . رفتم آینه قرآن برایش بیاورم که تلفن زنگ زد و گوشی را برداشت . میگفت : زیارت عاشورا را بخوانید تا بیام . سینی بدست آمدم که زیر قرآن ردش کنم . دیدم انقدر از صورتش نور می بارد و زیبا شده بود که خیلی برایم عجیب بود در دلم گفتم : نکند میخواهد برود و بر نگردد ! و ازین فکرم بقدری ناراحت شدم که به شدت لبم را دندان گرفتم . اول که نمیخواست از زیر قرآن عبور کند و گفت : دانشگاه برام میگیره ولی به اصرار من بقدری سریع از زیر قرآن رد شد که برایم تعجب آور بود ! میخواستم ببوسمش که صورتش را کشید و نگذاشت ببوسم . خیلی بدلم آمد و ناراحت شدم . محسن رفت و این صحنه صبح که چهره اش را نورانی شده بود از یادم رفت . خداوند از یادم برد چون نمیخواست این چند روز فکر کنم و شاید طاقت نمی آورم... چند روز گذشت . روز آخرشان بود و به سمت شوش دانیال میرفتند . ساعت 8:30 شب محسن زنگ زد . گفتم : 2 رکعت نماز از طرف ما بخوان ؛ خیلی ثواب دارد . حضرت علی(ع) : هم به زیارت ایشان سفارش کرده اند . گفت : مامان دستت درد نکنه عجب چیزی گفتی و قهقهه خیلی بلندی سر داد که تا بحال ندیده بودم ! همیشه فقط لبخند میزد . بعد بلند برای دوستانش تکرار کرد که برای پدر مادراتون 2 رکعت نماز بخونید . ساعت 10:05 شب تصادف کردند و... روز بعد ساعت 3 بعدازظهر سر درد شدیدی داشتم . برادرم و شوهر خواهرم آمدند منزل ما . دیدم آنقدر گریه کردند که از چهره شان مشخص است . تا نشستن گفتم : چی شده ؟ چرا انقدر گریه کردید ؟ گفتن هیچی و بعد گفتند : محسن تصادف کرده و پاهاش مشکل پیدا کرده . تا این را گفت ؛ یاد صحنه صبحی افتادم که داشت میرفت ؛ دلم لرزید ؛ اشکم چکید . گفتم : نه داداش بگو محسن رفته... من چهره ملکوتی اش را هنگام رفتن دیدم . پذیرش این مطلب برای من آسان تر بود تا برای پدر محسن و خداوند آنقدر عنایتش را به من نشان داد که شرمنده میشدم . همسایه مان خواب دیده بود : پسر آقای مهذب مهر شهید زدند به سینه اش . من میدانستم خداوند ثواب شهید را به اینها عطا کرده و دیگر مهم نبود که روی سنگ قبرشان بنویسند ؛ شهید یا ننویسند. در نامه اش نوشته بود : خدایا ! تو آنچنانی که من دوست میدارم ؛ پس مرا چنان کن که تو دوست میداری . " تاریخ شهادت : فروردین ماه سال 1386 . مزار : حرم مطهر ؛ صحن جمهوری " تاریخ حضور قاصدکها : 6 مهر ماه 91 . التماس دعا موضوعات مرتبط: معرفی شهيد [ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۷/۱۱ ] [ 13:0 ] [ گمنام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |