|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
بسم رب العباس(ع)...
شهید رضا فراشان ؛ ششمین فرزند خانواده . از مهربونی مثل فرشته ها بود . از اون ابالفضلی ها بود ! یعنی خیلی به حضرت ابالفضل ارادت داشت . تازه ۱۶ سالش شده بود اما شوق رفتن داشت . پدرش راضی نبود بره جبهه ؛ هر کار کرد پدر راضی نمیشد . برادرش گفت : رضا جان بمون درس تو بخون درس هم سنگره بمون در آینده به مملکت خدمت کنی . گفت : برای شماها که دنیا رو میخواین سنگره برای من سنگر نیست ! تا همینجا که درس خوندم بسه ! خیلی دلتنگ که میشد میومد پیش مادر دو زانو می نشست و میگفت : مامان بگو شهید چه جایگاهی داره ؟ مادر با اینکه سواد نداشت ؛ میگفت : یه قطره خون شهید که زمین بریزه تمام گناهاش بخشیده میشه ؛ در بهشت بروش بازه و... و اگه تو خدای ناکرده شهید بشی ازین مقام ها برخوردار میشی . زود گفت : نه مامان دعا کن حتماً شهید بشم . قلباً به شهادت رضا ؛ راضی بودم و دلم میخواست شهید بشه . ده سال قبل از شهادتش خواب دیدم : پدر رضا مریضه و ۳ تا کله پاچه پاک کردم و بردم جلوش گفتم : کدوم یکی رو بار بزارم ؟ گفت : نمیدونم هر کدوم رو که خودت میخوای بار کن . همون لحظه یک آقا سید قد بلند با عبای مشکی اومد دم درب و گفت : حاج خانم من خانمم مریضه میشه یکی ازین کله پاچه ها رو بمن بدید . گفتم : اشکال نداره ؛ خیرات امام حسین(ع) هر کدوم رو میخوای بردار . گفت : نه اینجوری نمیخوام ! خودتون یکی رو بهم بدید . منم کوچیکه رو دادم و رفت . وقتی رضا شهید شد یادم از اون خواب اومد و گفتم من بچمو بخشیدم به امام حسین(ع) . وقتی هم از طرف بنیاد گفتند : بیاید برایتان حقوق تعیین کنیم ؛ گفتم : نمیخوام بخشیدم به امام حسین(ع) . یک شب قبل از رفتن خواهراشو جمع کرد تو اتاق و گفت : مادر نشنوه میخوام یه شعری در مورد شهادتم بخونم و صدامو ضبط کنم تا بعد از شهادت حداقل صدامو داشته باشید و وقتی جنازمو آوردن اذیت نکنید و حواستون جمع باشه ! اون شب تا صبح حرف زد و شوخی کرد و وداع کرد... ساعت ۲بعدازظهر روزیکه میخواست بره اومد دم در خونه خواهرش . گفت : آبجی اومدم دوباره ازت خداحافظی کنم . گفتم : دیشب خداحافظی کردیم ! گفت : نه دوباره دلم میخواست ببینمت . نرفت داخل ؛ همون دم در ایستاد به صحبت . به قامتش نگاه میکردم سرمو انداختم پایین و اشک میریختم . اشکام ریخت رو چکمه هاش . به شوخی گفت : پوتین هامو واکس زده بودم ؛ اشکات خرابشون کرد حالا باید دوباره دستمال بکشم . ۴-۳ بار رفت تا سر کوچه و برگشت و گفت : هنوز داری گریه میکنی ؟ گفتم : نه دیگه برو شوخی نکن . دیگه گریه نمیکنم برو... و این آخرین دیدار بود... یه پاش رو پله قطار بود . برگشت گفت : مامان دلم میخواد هر چی میخواستی برای عروسیم خرج کنی ؛ عزاداریمو مفصل بگیر ! اینو گفت و رفت . چند روزی از رفتنش میگذشت ؛ خیلی دلمون براش تنگ شده بود به دخترم گفتم : دعا کن یه خبری از رضا بیاد . گفت : آره خیلی دلم تنگ شده خدایا یه کاری بکن از رضا خبری بیاد . چند لحظه بعد یکی در زد ؛ نامه ای از طرف رضا آورده بود ! ۴-۳ روز بعد هم خبر شهادتشو آوردن ! ۲ مرد سوار موتور بودن و یکیشون اومد پایین و در زد رفتم در و باز کردم . گفت : منزل آقای فراشان ؟ گفتم : بله . پرسید : حاج آقا تشریف دارن ؟ گفتم : نه ! چیه از رضا خبری شده ؟ شهید شده ؟ گفت : نه . هر چی اصرار کردم راستشو بگید من استقامت دارم بگو رضا شهید شده ؟ دیدم اونی که روی موتور نشسته سرشو انداخت پایین و اشک هاش سرازیر شد . در و بستم و گفتم : فاطمه بیا که رضا شهید شد . بعد اذان مغرب به پدرش گفتم : زود نمازتو بخون امشب مهمان داریم . بعد دقایقی در زدند . همسایه بود . خبر شهادت رضا رو همسایه به پدر رضا گفت . خیلی ناراحت شد . صبح رفتیم معراج شهدا . پسرم انتهای سالن بود . شهدا رو یکی یکی نگاه کردم . یکی سر نداشت ؛ یکی سوخته بود و... رسیدم به رضا ؛ در تابوت رو باز کردم . چفیه اش دور گردنش بود و صورت و لباسش خونی بود . لبهامو گذاشتم رو لبهاش ؛ گویا می خندید . بعضی میگفتند : همینو میخواستی ؟ گفتم : رضا راهی رو که میخواسته رفته به من و شما هم ربطی نداره ! دقیقاً ۴ ماه و ۱۵ روز جبهه بود ؛ فاو عملیات والفجر ۸ شهید شد . مراسم هفتم رضا بود که فرمانده اش اومد برامون تعریف کرد : من بالای درخت بودم دیدم ۳ تانک از روبرو دارن میان . گفتم : بچه ها یکی داوطلب بشه بره تانکها رو بزنه . همه گفتند : برو بابا کی داوطلب میشه!؟ رضا گفت : اجازه بدید من برم غسل شهادت کنم بیام . گفتم : نه تو نرو من تنهام . فقط تو به حرفم گوش میدی . فقط منو تو هم دلیم تو بمون بری شهید میشی ! رضا گفت : نه بابا فعلاً لیاقت شهادت ندارم فقط اجازه بدید غسل کنم . رفت داخل فرات غسل کرد و اومد آرپی جی برداشت و هر ۳ تانک رو زد ! گفت : بچه ها مواظب باشید اینا ما رو میزنن! با چند نفر رفت تو سنگر و بلافاصله خمپاره اومد و همگی شهید شدن یه ترکش به گردن و پای راست رضا خورد و دمر افتاد و در جا تموم کرد... خواهر تعریف میکند : هر وقت میرفتیم معراج و پیکر شهدا رو با اون وضع میدیدم حالم بد میشد و میترسیدم . یک شب گفتم : رضا تو رو خدا یه کاری کن دیگه این صحنه رو نبینم . خیلی میترسم ! بین خواب و بیداری دیدم رضا اومد پشت در و در میزنه . گفتم : داداش تو رو خدا با این وضع نیا میترسم . گفت : نه نمیام فقط یکم درو باز کن . لای درو باز کردم و پشت در ایستادم . فقط دستشو از لای در آورد داخل و گفت : بیا جلو . یه مقدار آمدم جلو دستشو زد به قلبم و گفت دیگه نمیترسی از امشب راحت بخواب ! دویدم دنبالش ؛ سوار یه وانت شد و رفت... از اون ببعد دیگه از هیچی نترسیدم ! شهید رضا فراشان - ۱۶ ساله - مزار : بهشت رضا(ع) - تاریخ حضور قاصدکها در منزل شهید : ۱۵/۱۰/۹۰ - التماس دعای مخصوص... موضوعات مرتبط: معرفی شهيد [ جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۱۶ ] [ 17:38 ] [ گمنام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |