سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

با نام خدا و اذن شهدا وارد شدیم . دو شهید در دو طرف دیوار ایستاده بودند و خوش آمد میگفتند : تمام فضای خانه با عکسهای شهدا ؛ حضرت آقا ؛ سربند ؛ پلاک ؛ چتایی و... زیبا شده بود . به نیابت از جانب تمام کسانی که نبودند ؛ لذت بردیم ! در خدمت مادر شهیدان محمد و علی پاشایی بودیم ؛ محمد و علی هر دو فرزندان بزرگم بودند و هر دو دارای اخلاق و صفات پسندیده بسیار .

و اما محمد : سفارش به همه چیز میکرد : تقوا ؛ صرفه جویی ؛ حجاب ؛ احترام و...  وقتی از کسی صحبت میکردم ؛ میگفت : غیبت نکن . گفتم : منکه چیزی نگفتم . گفت : چون اسمشو بردی دیگران شناختند و غیبت شد . موقع رفتن به سربازی اش بود . نظرشو راجع به ازدواج پرسیدم . گفت : مامان جبهه واجب تره . کادو برای کسی میخرید ؛ میگفت : نگی از طرف منه ! از طرف خودت بده بهش {اینطوری اخلاص کار بیشتر حفظ میشه}

هر دوشون در کارهای خانه کمک دستم بودند . هر خریدی که داشتم برایم انجام میدادند بعد که میگفتم : دیگه کاری ندارم بعد میرفتند دنبال کار خودشان . وقتی از مشکلات زندگی برایشان میگفتم ؛ میگفت : مادر دیگران مشکلات و سختیهای بیشتری دارند . خواهراش خیلی کوچک بودند . میگفت : مادر از هفت ماهگی روسری سر خواهرام بذار که عادت کنن . بارها اتفاق افتاد ؛ وقتی به خانه می آمدند که کسی نبود در را باز کند یا دیرتر در را باز میکردیم اما یکبار نشد عصبانی بشه و لگد به در بزنه ! یا تو خونه دعوا کنه و صداشو بالا ببره ؛ اصلاً ! الحمدا... اینطور نبودن نه محمد و نه علی .

یک روز همراه دوستاش رفته بودند بیرون . ظاهراً جایی بوده که آنجا نامحرم بوده و اینها باید در نوبت می ایستادند . نوبت محمد که شد ؛ گفت : نه من نمیرم و برگشته بود . هر وقت حرف ازدواج میزدم ؛ طفره میرفت {انگار میدانست عمرش آنقدر کفاف نمیدهد که بماند و عاشق شود...} همیشه مرتب و تمیز بود یک روز دیدم به جورابش کش دوخته ! متوجه شدم چون جورابش شل میشه از پاش می افته اینکار رو کرده .

اگر تو ماشین مینشستیم و بچه ها کمی بلندتر با من حرف میزدند . میگفت : چرا با مامان اینطوری حرف میزنید ؟! {با ادب بود و اجازه بی ادبی به کسی نمیداد} اوقات فراغت را بیکار نمیموند و کار خیاطی انجام میداد و پولش را طوری که من متوجه نشم برای خانه استفاده میکرد . عصرهای پنج شنبه به مرخصی می آمد . میگفت : کاری نداری میخوام برم دعای کمیل . آخر شب که برمیگشت یک تخم مرغ بر میداشت . میگفتم : بده من برات درست کنم . میگفت : نه مامان خودم درست میکنم . به همون یک تخم مرغ قانع میشد . هیچ وقت جلو خواهراش با زیرپوش نبودن حتی اگه هوا گرم بود .

بارشو بست رفت ماووت عراق . یکسال بیشتر جبهه نرفت . نامه نوشت : مادر عاجزانه از شما میخوام حلالم کنید . روزیکه به شهادت رسید ۲۸/۳/۶۷ یه حال دیگه ای داشتم ۲ تا خانم اومده بودن دم درب منزل و یه سوالاتی می پرسیدن و از طرز سوال هاشون متوجه شدم محمد شهید شده...

بعد یازده سال پسرم برگشت . فکر نمیکردم بدنش از هم پاشیده شده باشه فقط استخوان هاش برگشته بود . رفتم بالا سرش از دندونش شناختم . در اون لحظه فقط رهبر رو دعا میکردم . سعی کردم بلند گریه نکنم . محمد فرمانده بود و من نمیدانستم . این را هم دوستانش بعد شهادتش گفتن . خیلی چیزها را نمیدانستم میخواست کارهایش از روی اخلاص باشد . گاهی که از دوریش بی تاب میشدم ؛ شبی اومد به خوابم و گفت : مادر برای اینکه صبور بشی نماز غفیله بخون .

علی آقا ؛ ۱۲ سالش بود ؛ درسش را رها کرد و رفت برای آموزش دیدن دوره های نظامی و آمادگی برای جبهه رفتن . مقداری پول برداشتم رفتم پادگان . گفتم پاشایی رو صدا بزنید . اومد . بهش گفتم : مقداری پول آوردم هر چقدر تو این مدت خرجت شده بردار بهشون بده بیا برگردیم . اینو که گفتم ناراحت شد بلند شد و رفت . چند سالی میشد که جبهه میرفت . در سن ۱۹ ؛ ۱۸ سالگی ازدواج کرد . شب عروسی اش خیلی سفارش کرد که حتی روی قابلمه هم نزنید . اما بعضی ها توجه نکردن و به کارشان ادامه دادند که یکدفعه برق رفت . علی اینکارو کرد که لحظاتی مجلس بی سر و صدا و آرام باشد . زندگی بسیار ساده ای تشکیل داد . 

مدتی از زندگی مشترک علی آقا گذشت . روزی به خانمش گفتم : نمیخواهید بنایی کنید ؟ گفت : نمیدونم . دو میلیون و پانصد داشتیم علی آقا اون پول رو بدون هیچ امضایی داد به کسی که نیاز داشت ! از کسی طلبکار بود و طرف گفته بود : بیا از وسایل خونمون هر چی میخوای بردار ببر . گفت : نه ! نیمخوام . زن و بچه ات چه گناهی کردن ! همیشه میگفت : مادر شایعه رو قبول نکن هر وقت با چشم خودت دیدی باور کن !

هوا تاریک میشد اجازه نمیداد بچه هاش از خونه برن بیرون . پنج سال از ازدواجش گذشت که بر اثر عارضه های شیمیایی مریض شد و توی سرش تومور بوجود آمده بود ۱۴ بار سرشو عمل کردن . چند ماه فلج شده بود . هر بار که حالشو می پرسیدم میگفت : الحمدا... ؛ یکبار ناشکری نکرد ! در همون حالت که بود شوخی میکرد تا حال ما را عوض کند . به بچه هاش سفارش میکرد :هر وقت حاج آقا {پدر} اومدن پشت سرش ؛ پشتی بذارین .

علی آقا چند سالی را دوام آورد و دیگر نتوانست دوری را تحمل کند تا اینکه در ۵ اسفند ۸۶ به خیل شهادت پیوست . علی آقا هم ؛ درجه سرهنگی داشت و ما نمیدانستیم ! { تصویر سمت راست علی و تصویر سمت چپ محمد پاشایی است . مزار شهیدان پاشایی ؛ بهشت رضا(ع) . تاریخ حضور قاصدکها : ۱۱/۱۲/۹۰ ؛ اگر دلی شکست ؛ چشمی بارانی شد و دعایی اجابت شد ؛ نویسنده را هم دعا کنید ! الهی فاحم عبدک الجاهل... }


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۲/۱۳ ] [ 18:5 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب