سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

به نام خداي اشک...

با شروع ماه بکا و عزا ؛ ماه محرم ؛ قاصدکهاي گمنام خيمه عزا بر پا کرده بودند و دو هفته اقامه عزا نمودند . به همين علت دو هفته نبوديم ! حالا پس از اين مدت منزل شهيدي رفتيم . روي ديوارشان نوشته بود :  قال الصادق(ع) : اي شيعيان براي ما مایه آبرو باشيد نه بي آبرويي ! چقدر زيبا بود اينکه هر کداممان به حديثي عمل ميکرديم و چه خوب شهيد محمد جواد عطائي هفده ساله بجاي همه ما ؛ مايه آبرو شد . قدم به داخل گذاشتم و مدتي در حياط ايستادم . خجالت مي کشيدم برم داخل . آخه با کدوم آبرو...؟!

وقتي مادر شهيد بفرمايند : من نتونستم جا پاي شهيد بزارم و وظایفمو انجام بدم ؛ من چی بگم؟!  از وقتی دنیا اومد خیلی مریض میشد . ۵ ساله بود که مریضی سختی گرفت و هر چه دکتر می بردمش تبش قطع نمیشد . سر محمد جواد خیلی اذیت شدم اما بزرگ که شد ؛ جبران کرد . هر روز که از مدرسه میومد بلافاصله مینشست مشق هاشو مینوشت بعد بلند میشد همه کار میکرد . ظرف شستن ؛ آشپزی ؛ جارو کردن ؛ خرید... خیلی فرز بود و تند تند کاراشو انجام میداد . شش کلاس بیشتر درس نخوند ؛ با این حال خیلی چیزها رو می فهمید(ما کجا میفهمیم شهید زنده است ؟ کجا میتوانیم مقام شهید را درک کنیم ؟)

و این را محمد جواد خوب درک کرده بود ؛ خیلی بهشت رضا رو دوست داشت . زیاد میرفت اونجا و میگفت : اینجا بهشته !  یکروز پرسید : مادر این جوونا که میخوان داماد بشن چقدر خرج شونه ؟ گفتم : پانصد - ششصد تومان . گفت : بابای من اینقدر پول نداره ؟ گفتم : برای چی ؟ مگه میخوای داماد بشی ؟ گفت : منو چند تا از رفقام تو جبهه با هم قرار گذاشتیم که مادرامونو بفرستیم خواستگاری . رفت و فردا دوباره گفت : رفتین خواستگاری ؟ گفتم : اِه تو دیشب گفتی الان از من جواب میخوای ؟ برم چی بگم ؟ شش کلاس بیشتر درس نخوندی بگم بچه ام چیکاره ست ؟ گفت : خودم که کاره ای نیستم بابام که آهن فروشه ! آخرم داماد نشد ! اواخر دیگه نماز شبش ترک نمیشد .

از ساعت ۱۲-۱۱ به بعد مینشست به نماز شب . همه شیفته اخلاقش بودن . اصلاً یه چیز دیگه ای بود ! روزی که پدرش رفت حج روز بعد محمد جواد رفت جبهه سومار . شبی که قرار بود پر بکشه حسابی سر صورتشو صفا داد و غسل توبه کرد و پشت لباسش سه جا نوشته بود : السلام علیک یا ابا عبدا...  همینطور که با رفقاش دور هم نشسته بودند ؛ یکی میگه : بچه ها امشب عطایی یه حالت دیگه ای داره اصلاً یه نور دیگه ای داره چهره اش .

بعد نماز صبح همراه چند نفر دیگه سوار موتور میشن و میرن شکار تانک ! که ترکش خمپاره به شقیقه اش اصابت میکنه و از طرف دیگه سرش بیرون میاد و محمد جواد رو بدون اینکه دردی بکشه و اصلاً متوجه دردی بشه به شهادت ( چیزی که همه ی ما در پی وصالش هستیم و نمی رسیم ) میرسد . خواب دیدم . ازش پرسیدم : تو مگه شهید نشدی ؟ گفت : چرا شهید شدم ؛ خمپاره خوردم ؛ اصلاً نفهمیدم ! از روزیکه شهید شد تا روزیکه بخاک سپرده شد ۹ روز طول کشید . روزی که پدرش از حج برگشت روز بعد هم محمد جواد با تابوت برگشت .

خیلی غصه میخوردم چون هیچی از من طلب نکرد جز دامادی ! تا اینکه خواب دیدم در حیاط باز شد و یک دختر پانزده ساله ای وارد شد . پرسیدم : این کیه ؟ گفتند : این عروسته ! اصلاً مثل مردم عادی نبود یه نور دیگه ای داشت . چهل روز که از شهادتش گذشت . ساکشو آوردند . وصیت نامه شو باز کردم نوشته بود : و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل ا... امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون ( یه وصیتنامه ای نوشته بود که از علما بیشتر می فهمید ) نوشته بود : من بچه ای نبودم که کارهاتونو انجام بدم ؛ حلالم کنید . خواهرامو زینب وار بار بیارید . اگه شهید شدم بهشت رضا دفنم کنید { شهادت ۲۱/۷/۶۱ سومار } والسلام .  


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۲۷ ] [ 8:10 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب