سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

هو الشهید...

ایام ولادت سرور جوانان ؛ گل سر سبد عالم خلقت ؛ حضرت علی اکبر(ع) بود

و منزل دو جوان علی اکبری مهمان بودیم بنامهای حسن و مسعود عامری فر...

پارچه های سفید ساتن ؛ پلاک ؛ سربندهای سبز و قرمز

و عکسهای شهدا فضای زیبایی را ایجاد کرده بود

عکس دو جوان هم بر سینه دیوار نصب شده بود ؛ یکی حسن و دیگری مسعود...

حسن 20 ساله بود ابتدا به عنوان تدارکات به کردستان اعزام شد و بعد از 3 ماه تخریب چی

و در آخر هم مرغابی امام زمان شد و لباس غواصی بر تن کرد

و در عملیات والفجر 8 به اقیانوس بی کران شهادت پیوست...

مسعود 16 ساله که خیلی تب و تاب جبهه داشت ؛ شناسنامه اش را دستکاری کرد

تا خود را به جبهه های حق برساند و بالاخره بعنوان یک بسیجی ساده وارد منطقه میشود...

فقط یک هفته از حضور او در آن فضای معنوی میگذرد که راه وصال را پیدا میکند

و دست شهادت مسعود را هم گلچین میکند

پنج برادر بودند که همگی توفیق جهاد فی سبیل ا... را پیدا میکنند

اما از این بین فقط حسن و مسعود جام شهادت را می نوشند و سه بردار دیگر میمانند

تا روایت آنچه گذشت را برای ما بگویند :

حسن 3 ساله بود . یک روز گرم تابستان هر چه پول داشت بر میدارد

و میرود برای همه همسایه ها یخ می خرد .

حسن حتی نمیتوانست یخ را درست تلفظ کند...!

از این جور کارها میکرد گاهی میرفت خرید وقتی برمیگشت بهترین چیزها را می خرید

حسن 20 ساله شد رفت جبهه ؛ مجروح شد اما به خانواده اطلاعی نداد

پدر یکی از همرزمانش آمده بود دیدن فرزندش که تخت کناری حسن بود

و پرسیده بود این تخت کناری اسمش چیه ؟ گفته بود از بچه های مشهده

و ایشان هم به خانواده عامری خبر میدهند و پدر حسن پیگیری میکند

و فرزندش را در یکی از بیمارستانها پیدا میکند

هنوز کاملاً خوب نشده بود که از بیمارستان می آید و در خانه هم آرام و قرار نمیگیرد

و با همان سر و بدن باندپیچی سوار بر موتور نوارهای شهدا را درست میکرد

و به خانواده ها تحویل میداد و عکس شهدا را روی تابلو میکشید و از این قبیل کارها...

دفعه آخری که رفت جبهه شب قبل عملیات زنگ زد

میدانست رفتنی هست ؛ اما نمیخواست مادرش را نگران کند ؛

گفته بود : مادر ؛ آقای کریمی دیگر بر نمی گردد ( منظور از آقای کریمی خودش بود ! )

و این آخرین تماس و صحبت حسن با مادر بود...

مسعود خیلی بچه آرام و مظلومی بود . نیمه شب برای رزمنده ها شیشه آبلیمو می شست .

سرود تمرین میکرد تا برای رزمنده ها بخواند و کارهای دیگر...

چون کم سن و سال بود مادر نمیخواست او برود جبهه که اتفاقی برایش افتاد :

سرش خورده بود به شیرآب و شکسته بود و چشمانش کاسه خون شده بود

بطوریکه بینایی اش را مختل کرده بود .

مادر امیدی نداشت چشمان پسر کوچکش خوب شود اما بعد از چند روز که خوب شد

مادر گفت : خدایا من دیگر چیزی نمیگویم...

مسعود و سعید دو قلو بودند . مسعود که رفت جبهه و شهید شد خیلی روحیه سعید بهم ریخت .

میگفت : چرا به من نگفت چرا منو نبرد؟

همه رفتند و تنها مانده ام من / ز همراهان خود جا مانده ام من...

شب عملیات کربلای چهار بود . مسعود دستهایش را حنا بسته بود ؛ برادرش او را دید و گفت :

چرا دستاتو حنا گذاشتی ؟

مسعود گفت : مگه شما شب عملیات حنا نمی بندید ؟ شب عملیات ؛ شب حنابندانه...

دو برادر ؛ حسن و مسعود هر دو در یک شب به شهادت رسیدند یکی در آّب دیگری در خشکی...

مادر شهیدان فرمودند : این بچه ها خوبیهایی داشتند که اگر به کسی بگویم

کسی باور نمیکند ! و نگفت...

آنکس که تو را شناخت جان را چه کند؟             فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی ؛ هر دو جهانش بخشی                      دیوانه تو هر دو جهان را چه کند...؟

مزار حسن : بهشت رضاست

مزار مسعود : صحن آزادی حرم علی بن موسی الرضا(ع)...

التماس دعا


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ شنبه ۱۳۹۰/۰۶/۰۵ ] [ 11:44 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب