سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

 فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا

 خواننده عزیز چنانچه موفق به خواندن قسمت اول زندگینامه شهید محمد مومنی نشده اید پیشنهاد میکنم ابتدا به آرشیو مطالب در مورخ 18 شهریور ماه مراجعه و در ادامه قسمت دوم را مطالعه فرمائید .

یک روز منو برد بهشت رضا و گفت : ببین مادر پسر خاله ام شهید شده ! منم میخوام برم ! بین مزار شهدا راه میرفت و حرف میزد . سر مزار شهیدی نشست و به او گفت : ببین تو 16 ساله ات بود رفتی . من 17 سالمه دارم راه می رم . چیکار کنم مامانم بذاره منم برم جبهه ؟ اگر میگفت ؛ دعا کن شهید بشم ؛ دعواش میکردم . هر کاری میکرد من رضایت نمیدادم .

بالاخره راهی جبهه شد . اما هیچی تعریف نمیکرد که مبادا غصه بخورم . به خاله اش گفته بود : ما سه شبِ غذا نخوردیم . صدام دیگ های غذایمان را میزد و ما در سنگر گرسنه می ماندیم . در نامه هاش مینوشت : حمله که میشود چقدر شهید میشوند ! ولی به خاله اش میگفت : این قسمت ها را برای مادر نخوانید . مینوشت : مادر شب ها بجای اینکه برای من دعا کنی فقط برای پیروزی رزمنده ها دعا کن . خدا به تو صبر بده بجای اینکه بمن فکر کنی رزمنده ها رو دعا کن .

شب چله بود محمد آمده بود و میوه خریده بود . میخواست از در برود بیرون ؛ زهرا خواهرش 5 ساله بود ؛ در را قفل کرد و گفت : نمی ذارم بری ! برای چی نمی ذاری برم ؟ بری صدام تو رو می کشه . برو بابا من صدام رو می کشم ول کن من برم . نمی ذارم بری اگه بری صدام تو رو میزنه ! به کجا میزنه ؟ به سرت میزنه . باید کلاه آهنی تو سرت کنی و گرنه به سرت میزنه ! ( که بعدها بر اثر اصابت ترکش به سر شهید شده بود )

صبح شد و محمد برای آخرین بار میخواست برود و تب داشت . هر دو بیقرار بودیم . او تاب ماندن نداشت و من تاب رفتن... جلوشو گرفتم گفتم : نرو جبهه تب داری بذار خوب بشی بعد برو ! اشک در چشمانش حقله زد و گفت : تو رو به حضرت زهرا(س) جلومو نگیر بذار برم ! فردای قیامت سر پل صراط جلوی فاطمه زهرا(س) جلوتو می گیرم که نذاشتی برم ! آخه تو که روضه میخونی برای امام حسین(ع) و امام خمینی رو هم دوست داری ؛ امام خمینی نیرو میخواد . ایشون فرزند خلف حضرت زهراست ؛ بذار من برم ! وقتی اینو گفت : دیگه نتونستم چیزی بگم و فقط گفتم : به خدا سپردمت . پدرش آمد و گفت : حالا نرو جنگ هست دیر نمیشه . گفت : نه دیگه می رم . امام گفته : برید سنگرها رو خالی نذارید .

خیلی امام را دوست داشت و برایشان شعر میخواند . دلم طاقت نمی آورد ! دوباره گفتم : نرو ! دید هنوز دل نکندم از جمالش ؛ رو بمن کرد و گفت : ببین مادر شما هر سال خمس میدی . از هر چند تا گوسفند یکی شو میدی برای خمس . حالا هم 5 تا پسر داری یکی شو نباید در راه خدا بدی؟! علی پسر دومم بود ؛ مریض شد و در بیمارستان بستری شد و خیلی ضعیف شده بود . گوسفندی که میخواستم قربانی کنم تا پسرم خوب شود لاغر و ضعیف بود او را پس دادم و گوسفند چاق و چله ای گرفتم و قربانی کردم .

محمد گفت : مادر یادته اون گوسفند لاغر رو گذاشتی کنار و نکشتی گفتی : امام حسین اینو قبول نمیکنه ؟ حالا علی ضعیفه به درد کربلا نمی خوره بذار من که چاق تر و سالمم ؛ برم ! مامان من خواب دیدم پرچم دستمه سر یک قله بزرگ ایستادم و 3 بار میگم : یاحسین . گفتم : انشاء ا... ایران پیروز میشه و صدام شکست میخوره ؛ فقط اگه حمله شد از سنگر نیای خب؟!

خندید و گفت : باشه میام زیر چادر شما قایم میشم . دستم را بوسید از زیر قرآن عبور کرد و رفت... من دستم می لرزید گریه میکردم و پشت سرش می دویدم اما خوشحال بود میخندید و دست تکان میداد و میرفت...

آمدنت را حیران بنگرم یا رفتنت را مات بمانم...؟؟ وداع کردن با جوان دل میخواهد ؛ منِ بی دل را چه ملامت ؟ بمان یا ببر که دنیا با تمام وسعتش برایم تنگ شده است...

روز سه شنبه با هواپیمای باربری رفت . یک شب خواب دیدم منزلمان مجلس گرفتیم و سفره ای پهن است همه مهمانها خانم هستند که با چادر و پوشیه نشستند . یکی از خانم ها گفت : از این سفره بخوریم . دیگری گفت : نه ! هنوز حضرت فاطمه(س) نیامدند ؛ ایشان تشریف بیاورند بعد . از خواب پریدم ؛ گفتم : ما کجا ؟ بی بی زهرا(س) کجا ؟ که منزل ما تشریف بیاورند ؟ آیا محمدم شهید می شود ؟

شبی که به شهادت رسید نیمه شب بود و من بیدار بودم . بچه شیرخواره ام را شیر میدادم که صدایی از آسمان شنیدم ندایی بلند شد و 3 مرتبه گفت : محمد شهید شد ! گفتم : کدوم محمد ؟ چون برادرم ؛ پسر دایی ام ؛ پسر عمویم و پسر خودم همگی اسمشان محمد بود و همگی جبهه بودند . دیگر آن صدا را نشنیدم . چند روز بعد چند رزمنده آمدند دم درب . تکه کاغذ خاکی و خونی که در جیب محمد بود و آدرس منزل را نوشته بود را پیدا کردند و آمدند گفتند : مادر از خونه شما کی جبهه است ؟ گفتم هم برادرم هم پسر عموهام . گفتند : از خونه خودت ؟! گفتم : پسرم 4 روزه رفته نیومده . دیدم دستش را دندان گرفت : گفت : اومده بود مرخصی ؟ گفتم : بله برج 9 اومد 2/10 رفت . گفت : آدرس باباشو بدید . گفتم : محمد مجروح شده ؟ گفت : دیگه حمله سنگین بود بعضی مجروح و بعضی شهید شدند . عملیات کربلای 4 بود . فهمیدم که شهید شده است .

رفتم پیش صادق پسر همسایه مان که او هم در آن عملیات شرکت داشت . گفتم : صادق وقتی حمله شد چی دیدی ؟ گفت : من که بیهوش بودم چیزی ندیدم فقط زمانی به هوش اومدم که عراقی ها اومدن بالا سرم و منو از زیر پیکر شهدا بیرون کشیدند . اطرافم پر شهید بود از اون گردان که در کربلای چهار شرکت داشتند فقط من زنده موندم . عراقی ها آنقدر با قنداق تفنگ منو زدن در همان حین صدایی شنیدم که ازم پرسید : صادق میخوای شهید بشی یا زنده بمونی ؟ گفتم : هر چی خدا بخواد و دیگه اون صدا رو نشنیدم . از اهواز که نیروها سوار خودروها شدن رفتن به سمت خط تا خود شلمچه یکسره عراقی ها خمپاره میزدن . به عقبه خبر دادند نیاین جلو که همه شهید شدن ولی اونا متوجه نشده بودن و توی راه بودن . دیگه نمیدونم چی شد !

دلم شور میزد به خانه برگشتم . شب پدرش خواب دید : پرچم ایران در دست دارد و در خرمشهر است می دود و الله اکبر می گوید که ناگهان گرد و غبار شد و محمد ناپدید شد . روز بعد خبر دادند بیایید معراج شهدا پسرتان را شناسایی کنید . با برادرم و علی پسرم رفتیم معراج . از همان ابتدای ورود به معراج همینطور که بین شهدا می گشتم . خانمی چادری با قد کمانی پا به پای من می آمد . نمیدانستم بقیه هم او را می بینند یا نه ! با اینکه دلشوره داشتم اما حواسم به آن خانم هم بود . نپرسیدم که شما کی هستی ؟ یکی یکی شهدا را نگاه کردم اما محمد را ندیدم برادرم به مسئول معراج گفت : شما اشتباه میکنید پسر خواهرم شهید نشده . من گفتم : چرا داداش محمد شهید شده دیشب یک صدایی به گوشم گفت . اون صدا از جانب خدا بود . آخر سر در تابوتی را باز کردند و چهره ملکوتی پسرم را دیدم . خم شدم صورتش را بوسیدم . بدنش سالم بود . چشمانش را بوسیدم . لب هایش را بوسیدم و گفتم : ننه انشاء الله خدا تو رو با امام حسین(ع) محشور کنه... ادامه دارد


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۲۶ ] [ 7:33 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب