سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

هوالشهید...

پنج شنبه 6/5/90 مهمان شهیدی بودیم که هفت ماه از شهادتش میگذشت...!

شهید گل محمد فرهمند متولد 1353

شهیدی که دو یادگار از خود به جای گذاشت...

ماه محرم روز تاسوعا در شهرستان چابهار بدست وهابیت کوردل به خون خود غلطید

و به مقتدایش ؛ حضرت ابالفضل(ع) پیوست...

نشستیم پای صحبتهای همسر شهید

نگاهها گره خورده بود به چهره معصوم خانم فرهمند...

او از خاطرات با هم بودنشان و دلتنگیهای پس از همسرش میگفت

و همه فقط نگاه میکردند... که میتوانست بفهمد که چه میگوید؟

هیچ کس ! و همه بهت زده فقط نگاه میکردند...

از کسی سخن میگفت که همه زندگی اش بود ؛ همه دلخوشی اش و همه عشقش...

کسی که او را به بهشت نزدیک کرد و خود بهشتی شد...

شانزده سال با هم زندگی کردیم در تمام این سالها یکبار به من نگفت : تو...!

همیشه " خانم" خطابم میکرد...

خیلی صبور بود

هر وقت از زندگی شکایت میکردم میگفت خانم گله نکن درست میشه

اقوام میگفتند : شما چطور هیچ وقت دعواتون نمیشه ؟

حتی بعضی هاشون سعی میکردند میانه ما رو بهم بزنن...!

اما هیچ وقت بین ما دعوا نمیشد چون ایشان همیشه سکوت میکردند

و از خونه میرفتن بیرون یک ساعت بعد برمیگشت ؛

سرشو از لای در می آورد تو میگفت

خانم آروم شدی؟

بعد میومد یک لیوان آب سرد بهم میداد و من دیگه هیچی نمیگفتم

بهش میگفتم : همیشه دعام اینه من از تو زودتر برم

اما اون میگفت : نه ؛ من دعا میکنم زودتر از تو برم و تو بمونی و سختی های دنیا رو بچشی...

آخر هم همون شد که او میخواست...

شب تاسوعا بود خواب دیده بود رفته کربلا و خیلی چهره اش نورانی شده...

روز تاسوعا رفتیم تو خیابون هیئتهای عزاداری دسته دسته می آمدند

و عزاداری میکردن و سینه می زدند

همسر من هم بین بقیه عزاداران برای حضرت ابالفضل عرض ارادت میکرد و سینه میزد...

خیلی به حضرت عباس علاقه ویژه ای داشت...

خوب نوکری کرد اربابش هم خوب مزدش را داد و کربلایی شد...

ناگهان صدای انفجار و...

بهانه ای برای پرواز ملکوتیان به عرش اعلی...

چشم باز کردم دیدم زمین پر از خون و تکه های گوشت و اعضای جدا شده است...

خیلی صحنه وحشتناکی بود...

بچه دو ماهه ای که بغل مادرش بود ترکش به پشتش خورده بود و...

در اون حادثه 45 نفر به شهادت رسیدند

بعد از اینکه پیکر مطهر شهدا را توی تابوت گذاشتند

من فقط سر شهید را دیدم

بقیه بدن را با پنبه پوشانده بودند

اصلاً باورم نمیشه که شهید شده

هنوز زنده است...

هیچ وقت فکر نمیکردم همسر شهید بشم...!

زندگی بعد از اون خیلی سخت شد اما همیشه خودش کمکم میکنه

ریحانه دختر شش ساله ام میدونه پدرش شهید شده چون با چشم خودش دیده

هیچ وقت نمی پرسه بابا کجاست؟

فقط گاهی میگه خدا آدم خوبا رو می بره پیش خودش

خسته نشده که بابایی رو برگردونه پیش ما...؟

خیلی صبوره درست مثل پدرش اما هیچ وقت اظهار ناراحتی و دلتنگی نمیکنه...

ریحانه میدونه پدرش دیگه بر نمیگرده...

اما من هنوز منتظرم که برگرده...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۲ ] [ 8:54 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب