سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

به نام خداوند بلند مرتبه

ای روزگار ؛ ای لحظات خاطره انگیز ملکوتی خوش آمدید ؛ خوش آمدید ؛ ای لحظه هایی که پر از آوا و هیاهوی آبشارید . شهدا ؛ گمنامان زمین و مشهوران آسمان اند ؛ گریه کنندگان و سوگوارانشان قلیل اند . خدا آنان را برای زندگی زمینی ما نیافریده است بلکه به مسافرانی میمانند که چند روزه ی عمر را مثل گرما زده ی رهگذری ؛ در سایه ی درختی ؛ در گستره ی دشتی غریب به توقفی موقت گذرانده اند و دوباره حرکت کردند . آری ؛ به راستی عاشق در ازدحام جمعیت تنها معبود خویش را می بیند ولا غیر . در شب طلوع آفتاب و ماه میهمان دو ستاره شدیم آن هم در آستانه سی و سومین سال پیروزی انقلاب اسلامی در انفجار نور .

شهید محمدرضا مهربان ؛ پدری مهربان که با وجود داشتن ۶ فرزند راهی جبهه های نبرد میشود و همه را در پناه خدا می سپارد . اصالتاً فریمانی اند . بسیار مقید و پای بند به مسائل دینی و رعایت حدود شرعی به خصوص مسئله خمس و زکات ؛ که حتی به برادران خود هم گوشزد میکرد . غیرت و مردانگی آنها شاخص بود . سرانجام در سال ۶۶ در عملیات کربلای ۱۰ به شهادت میرسد و سخنرانی دختر شهید که به یادگار می ماند {مزار شهید : بهشت رضای فریمان }

شهید محمدرضا اعتمادی متولد ۴۳ و ۱۶ ساله به هنگام اعزام جبهه . دو بار به جبهه میروند . مرتبه ی اول خانم رهگذری را با خود میبرد و به عنوان والده معرفی میکند و رضایت نامه را امضا میکند اما توسط پدر بازگردانده میشود . بار دوم با اصرار بسیار زیاد رضایت والدین را جلب میکند و رضایت میگیرد و میرود . خیلی مهربان ؛ خانواده دوست ؛ با غیرت ؛ شوخ طبع و پر کار بود . در راهپیمایی و تظاهرات ها شرکت میکرد و مثل یک امدادگر در جا به جایی زخمی ها ؛ مجروحین ؛ شهدا و مداوای آنها کمک میکرد . بسیار شوق شهادت داشت . هر پنج شنبه و جمعه که با خانواده به زیارت مزار شهدا میرفت به خانواده اعلام میکرد که " منم روزی شهید خواهم شد "

بسیار علاقه مند به شهید چمران بود و بعد از گذراندن دوره آموزشی به کردستان رفت . نامه های بسیاری می فرستاد و جالب اینکه نامه ها در ابتدا با  رنگ آبی نوشته میشدند و هر چه به شهادت ایشان نزدیک میشد رنگ نامه و نوشتن هم تغییر میکرد و با قرمز می نوشت . اعتقاد شدیدی به رهبری و امام زمان(عج) داشت و بسیار توصیه به ولایت فقیه و اطاعت از ایشان میکرد .

در نوجوانی با وجود خستگی ها و کوچکی سن {۱۳ ساله} هر گاه به خانه میرسید در کارهای خانه به مادر کمک میکرد و شب هنگام موقع استراحت و خواب ؛ فرزند کوچکتر را نگهداری میکرد تا مادر بخوابد تا صبح ؛ و صبح صبحانه را آماده میکرد و مادر را بیدار میکرد . بدون کوچکترین ناراحتی و غرغری .

با خواهر بعد از خود بسیار صمیمی و رفیق بود و خیلی هوای خواهرش را میداشت . در آخرین روز قبل از اعزام برای بار دوم نواری را به خواهر خود میدهد که در آن حرفهای خود را ظبط کرده بود و در آن از خواهر خود میخواهد که به هنگام شهادت و تشییع پیکرش " مشکی نپوشد ؛ گریه نکند و کمرش را محکم ببندد " میخواست داماد شود و همه ی خانواده آماده مراسم و منتظر برگشتن محمدرضا بودند که خبر شهادتش را آوردند .

شهدای کردستان خیلی غریبند ؛ زیرا که آنجا دشمن به وضوح مشخص نبود شاهد مثال همین شهید اعتمادی : که توسط یک زن از پشت سر با شلیک تیری به هنگام وضو گرفتن به شهادت میرسد . دقیقاً یکسال بعد از اعزام شهید میشود { مزار شهید :بهشت رضا } 

ای خدای محمد(ص) ! تو گفتی که گنهکاران با شفاعت و استغفار رسول آمرزیده میشودند ؛ ما عقب ماندگان ؛ از عصر ظهور پیامبر چه کنیم ؛ اگر مصطفای جاودانه ی تاریخ برایمان دست استغفار بر نیاورد ؟ ای خدای صادق(ع) ! ما را چنان تفقهی در دین عنایت کن که سره از ناسره باز شناسیم و تحریف و انحراف و التقاط را از حقیقت محض تمیز دهیم و شیعه ی راستین امام صادق(ع) باشیم { تاریخ حضور قاصدکها ۲۰/۱۱/۹۰ - تصویر بالا شهید اعتمادی میباشد }


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ شنبه ۱۳۹۰/۱۱/۲۲ ] [ 18:28 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب