سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

بسم رب الشهدا....

قاصدکها به رسم زیبای هفتگی شان عصر پنج شنبه 31 شهریور 90 در منزل شهید دیگری از قافله شهادت دور هم جمع شدند... هفته دفاع مقدس و شهادت رئیس مذهب نورانی شیعه حضرت صادق(ع) مجلس را حال و هوایی دیگر داده بود... این هفته مهمانهای جدیدی هم دعوت شده بودند البته به قول ما ؛شهدا برای قاصدک یارگیری کرده بودند . مثل همیشه عکس های شهدا ؛ سر بند و پلاک زینت بخش مجلس خاکی مان شده بود اینجا معبری از نور است برای (خروج ) رحیل از شهر و اتصال به سرزمین پاک شهدا ؛ برای ساعتی هر چند کوتاه قرار است با شهیدی که مهمانش شده ایم بیشتر آشنا شویم...

سال 1345 خداوند به خانواده ابراهیم پور فرزندی پاک به امانت هدیه داد . در بین 4 پسر و 1 دختر محسن کوچکترین فرزند است . بسیار آرام ؛ ساکت ؛ کم حرف و همینطور مودب و حرف گوش کن...  آرام آرام بزرگ شده و راهی دبستان میشود . مدیر مدرسه مادر محسن را بعنوان مادر نمونه انتخاب میکنند و ایشان باید برای مصاحبه به رادیو مراجعه کنند؛چون رادیو و تلوزیون را قبول نداشتند از این کار امتناع میکنند . محسن 12 ساله میشود و در عین شور و نشاط و ورود به دوره نوجوانی ؛ خواست خدا بر این شد که سایه پدر بر سرش نباشد و به رحمت ایزد منان پرواز کند...

روزهای عمر با برکت محسن همچنان بیاد خدا میگذرد و قدم به دبیرستان میگذارد . یک روز از مدرسه می آید و به مادر میگوید : من دیگر درس نمی خوانم !  چون کلاس ها مختلط بود . دیگر در کلاس درس حاضر نشد و تصمیم گرفت هنری را آموزش ببیند و شبها درس بخواند . مدت زیادی نگذشت که کار در رادیو را شروع کرد .محسن 20 ساله میشود کنکور شرکت میکند و با رتبه خوبی دانشگاه تبریز قبول میشود 2 ماه از رفتن به دانشگاه نمی گذرد که آبان ماه به بهانه احوالپرسی برگشت اما قصدش رفتن به جبهه بود ولی به مادر چیزی نگفته بود . ساکش را برداشت و رفت منطقه...  

 1۰ روز بعد... نامه ای از طرف محسن آمد که در آن نوشته بود : مادر جان فکر نکنید من همینطوری به جبهه رفتم ! من از مدتها پیش به جبهه فکر کردم و تصمیم گرفتم...آقایی می آید درب منزل و سراغ پدر محسن را میگیرد و به او می گویند : ایشان فوت کرده و سراغ برادرهایش را میگیرد و خبر شهادت را به آنها میدهد... 

اکنون از سرنوشت مادر بخوان...

چون محسن کوچکترین فرزندم بود خیلی گریه میکردم . بچه هام برای اینکه سرگرمم کنند و کمتر گریه کنم پیشنهاد دادند حوزه های علمیه ثبت نام کنم . به خاطر مشغله های زندگی ادامه تحصیل کمی برایم سخت بود اما تصمیم گرفتم درسم را بخوانم . کنکور شرکت کردم و رشته فقه و مبانی حقوق یکی از شهرستانهای استان قبول شدم . اون روزها 65 سال داشتم...! یکسال آنجا درس خواندم چون رفت و آمد برایم مشکل بود .

به امام جمعه آنجا گفتم : من را منتقل کنید مشهد و ایشان قبول نکردند و میگفتند : اینجا دانشجوها با دیدن شما روحیه می گیرند و به درس خواندن رغبت پیدا میکنند . در نهایت دوباره کنکور دادم و به لطف خدا رشته فقه و مبانی حقوق دانشگاه مشهد قبول شدم . و دوره 5 – 4 ساله دانشکده را هم با موفقیت تمام کردم . کارشناسی ارشد هم شرکت کردم . اما قبول نشدم. ۳ -2 سال مکالمه عربی آموزش دیدم و کلاسهای زبان و...

انسان نباید در مراحل زندگی اش برای کسب علم وقفه ایجاد کند و نباید رکود داشته باشد

ما از نظر علمی باید به مراحل بالایی برسیم .

انسان تا وقتی زنده است باید برای یادگیری علوم تلاش کند .

شادی ارواح مطهر شهدای عزیزمان صلوات...


موضوعات مرتبط: معرفی شهيد
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۷/۰۴ ] [ 8:51 ] [ گمنام ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب