|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
وارد پادگان مریوان شد و رفت سراغ کارهایش. نزدیک های غروب، دیدم صورت دکتر سیاه شده و تب و لرز دارد. گفتم: "چی شده دکتر؟ خدای نکرده مریضید؟" گفت: "چیزی نیست" گفتم: "بفرستم دکتری، چیزی بیارن؟" گفت: "نه، نه! فقط گرسنه ام!" گفتم: "از کی چیزی نخوردین؟" گفت: "فکر کنم سه روزی می شه!" از سه روز پیش که من رفته بودم ماموریت؛ تا حالا چیزی نخورده بود! تمام پادگان را گشتم. غذایی پیدا نکردم. شهر هم در محاصره بود و نمی شد بیرون رفت. هر چه گشتم حتی یک دانه خرما یا قندی که بشود چای با آن شیرین کنم، پیدا نکردم. خجالت کشیدم برگردم. خانمش گفت: "بگردین نان خشک های ته سفره بچه ها رو بیارین" نان خشک هایی را که کپک نزده بود، سوا کردم، آب زدم و با شرمندگی گذاشتم جلوی دکتر و گفتم: "خجالت می کشم بگم نوش جان!" تکه ای نان برداشت، گذاشت توی دهانش، چشم هایش را مانند کسی که مشغول خوردن بهترین غذاهاست بست و شروع به جویدن نان کرد. بعد خندید و گفت: "اگه می دونستی همین نان خشک چه طمعی داره، هیچ وقت به خودت اجازه نمی دادی همچین حرف بزنی؟" بعد با خونسردی و لذت، نان خشک ها را خورد. 📚 چمران مظلوم بود، شهید مصطفی چمران، صفحات ۴۸ و ۴۹ موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۰ ] [ 9:23 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |