|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
بسم الله الرحمن الرحیم فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا
خواننده عزیز چنانچه موفق به خواندن قسمت اول و دوم زندگینامه شهید محمد مومنی نشده اید پیشنهاد میکنم ابتدا به آرشیو مطالب در شهریور ماه مراجعه و سپس قسمت سوم و پایانی را مطالعه فرمائید .
من لب هاتو می بوسم اما بی بی زینب(س) لبی پیدا نکرد که ببوسه رگ های گلو رو بوسید . من لباتو می بوسم اما یزید معلون به لبهای مبارک امام حسین چوب زد . اینها را میگفتم و گریه میکردم . آن خانم هم با من گریه میکرد . وقتی بلند شدم صورتمو بوسید و گفت : خدا صبرت بده جوش نزن این در راه خدا رفته . از پیشانی تا پای محمدم را بوسه باران کردم . پوتین پایش نبود . دستانش پر گِل بود . هر کار میکردم دلم آرام نمیگرفت . پسرم را در آغوش گرفتم بدنش یخ زده بود . دست بردم به پشت سرش که زیر دستم خالی شد و پر از پنبه بود . میخواستم پنبه ها را بر دارم و ببینم که برادرم دستم را گرفت و نگذاشت ببینم . گفت : اونجا دیگه جایی نیست که تو ببینی... ترکش خمپاره پشت سزش خورده یود و نصف سرش را برده بود . سالی که تازه شهید شده بود عید بود . خیلی گریه کردم . 2 شبانه روز فقط گریه میکردم . شب دلم درد گرفته بود دلم را گرفتم و گوشه ای افتادم . بچه ها سر سفره بودند که دیدم محمد با همان لباس هایی که به شهادت رسیده بود آمد . کمی شوخی کرد و خندید میخواستم حرف بزنم اما نتوانستم . رفت دور سفره دور زد و آمد کنارم دستی بر سرم کشید و رفت . به مناسبت شهادتش مسجدالرضا برایش مراسم گرفتند . وصیت نامه اش گم شد . با خودش برده بود . میگفت : مادر من اگه شهید شدم بهشت رضا دفنم کنید ببین چه صفایی داره ! چه عطری بلند میشه ! لحظه ای که داشت میرفت دوباره تاکید کرد ؛ 3 بار هم گفت : منو ببرید بهشت رضا . شبی که بدن مطهرش را دیدم خیلی گریه کردم و خواب دیدم محمد میگه : مامان برا چی انقدر گریه میکنی ؟ این گریه هات باعث میشه من اذیت بشم . دنبال من راه نرو من جای سید علی ابراهیمی ام ( همسایه ) باز هم صبر پیدا کردم . ماه محرم رفتم سوریه زیارت حضرت زینب(س) رسیدیم به راس الحسین خیلی ناله زدم . شب رفتم حرم باز هم اشک ریختم و آرام نگرفتم . شب شام غریبان بود شیعیان عزادار بودند اما شامی ها جشن گرفته بودند . آنجا بود که خیلی دلم شکست گفتم : بی بی زینب(س) من دیگه برا محمدم گریه نمیکنم برای غریبی شما گریه میکنم . بچه منو با احترام تشییع کردند اما شما اینجا خیلی اذیت شدید . آنجا بود که حضرت زینب و حضرت رقیه(س) صبر عجیبی بمن دادند . محمد آرزو داشت پدر و مادرش را به کربلا بفرستد میگفت : کاش من کار کنم شماها رو بفرستم کربلا . وقتی برای من و پدرش گذرنامه درست کردند ؛ خودش شهید شد . حالا هر گاه بی قرار میشوم به حضرت زینب(س) متوسل میشوم . میگفت : مادر اگه شهید شدم دعا کن از شهدای صادق باشم و پاک شهید بشم . از شهدایی نباشم که برای غنیمت جمع کردن رفتن جبهه . ( یکی از اصحاب پیامبر در جنگی بوده می بینه یکی از دشمنان سوار بر الاغ بود . این با خودش میگه بذار این طرف بیاد بکشمش و الاغ و خورجینش رو به غنیمت بر دارم . اینکار رو میکنه و ظاهراً کشته میشه . بعد پیامبر برای پیکر تمام شهدای آن جنگ نماز میخواند . بجز این فرد . می پرسند آقا چرا برای او نماز نخواندید ؟ فرمودند : او برای رضای خدا نیامده بود برای خدا شهید نشده بود او برای الاغ و خورجین آمده بوده ) ازش پرسیدم : اینا رو از کجا یاد گرفتی ؟ گفت : دیشب آقا رو منبر مسجدالرضا تعریف کردند . حالا خدا کنه کسانی که میرن جبهه مثل او نشن و برای رضای خدا شهید بشن . گویا پنج شنبه شب حمله شده بود و همان شب جمعه به شهادت رسید و شب جمعه بعدی دفن گردید . همان اوایل که خبر شهادت را شنیدم تا 3 روز حال خودم را نمی فهمیدم . روز سوم محمد با همان لباس خاکی آمد کنارم و گفت : مادر مگه بتو نگفتم اول نوبت آقای اسماعیل زاده ست بعد شما ؟ بعد شما هم آقای دادوند ؟ ( همسایه ) مگه نگفتم اگه شهید شدم گریه نکن . داد نزن و صبر کن ! معلوم هست تو این 3 روز نماز خوندی یا نه ؟ همش داد میزنی ! بچه رو هم شیر نمیدی و مریض شده . میخواستم صورتش را ببوسم که دیدم نیست ! بارها و بارها میگفت : مادر دعا کن من شهید بشم ! و من همیشه میگفتم : نمیخوام شهید بشی ! میگفت : مامان شهادت خیلی خوبه ! آدم میره بهشت ! و آخر هم به آرزویش رسید . محمد در سن 18 سالگی در عملیات کربلای 4 در ایام فاطمیه به شهادت رسید و همراه 32 شهید که همگی اسم شان محمد بود و همگی فرزندان اول مادرانشان بودند آمد و اطراف مزار شهید محمود کاوه آرام گرفتند . بعد شهادتش خواب دیدم ؛ آمد به شانه ام زد و گفت : مادر غصه نخور ؛ گریه نکن که چرا داماد نشدم . من با همون اورکتی که رفتم با همون لباس داماد شدم دیدی ؟ گذشت تا زمانی که هر خانواده ای که وضع مالی خوبی داشت سنگ مزار شهیدش را عوض و یا تعمیر میکرد . به آقای مومن گفتم : امسال که عیدی تو گرفتی دیگه نمیخواد برا بچه ها کفش و لباس بخری میخوام برم خاک محمد رو سنگ کنم . همان شب محمد را خواب دیدم گفت : مادر اونجا که خانه ما نیست که میخوای سنگ کنی بیا بریم خونمو نشونت بدم . منو برد به اون دنیا تو خواب ؛ یه باغ بزرگ بود و 3 تا خانه در آن بود . گفت : اینجا خانه منه . یکی اش مال منه یکی مال تو یکی هم مال باباست . گفتم : محمد پس من دیگه نمیرم ! گفت : نه حالا برو بعد میام دنبالت و منو رسوند . گفت : پس اونجا رو سنگ نکنی پول عیدی که بابام گرفت برای بچه ها لباس بخرید . بهشت رضا رو میخوان خراب کنن پول ها رو خرج نکن . بعد 20 روز از بنیاد شهید تماس گرفتند : بیاید وسایل های داخل کمد شهیدتان را بر دارید از سر مزار که میخواهیم همه را یک دست کنیم . و محمد ما را آگاه کرده بود . پسرم خیلی زحمت کشید و اذیت شد از شما میخواهم برای محمدم نماز بخوانید و سوره الرحمن هدیه کنید . همه ی شهدا را دعا کنید {{ کاتب حقیر را هم دعایی بنمایید }} حسن ختام این داستان جمله ای از شهید مهدی زین الدین : هرگاه روز جمعه شهدا را یاد کردید ؛ آنها شما را نزد اباعبدالله الحسین(ع) یاد میکنند . یادشان کنیم تا یادمان کنند با ذکر صلوات . " اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم " والسلام موضوعات مرتبط: معرفی شهيد [ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۷/۰۹ ] [ 9:24 ] [ گمنام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |