
بعضیا برا اولین بار...
بعضیا هم اومده بودند یاد خاطرات گذشته کنن...
یاد اون وقتایی که پیکر مطهر شهدا رو تا حرم ولی نعمتمان به روی دستهاشان بدرقه می کردند...
همه شون با صفا و با مرامن...
اما انگار این یکی بدجوری مهرش تو دل مردم لونه کرده بود...
میدونید که کی رو میگم؟
این روزا اسمش سر زبونا افتاده...
اوستا رو میگم...
اوستا عبدالحسین برونسی رو...
همون اوستای بنایی که روز شهادت مادرش زهرا(س) تشییع شد...
شلوغ بود...
نمی شد تو اون شلوغی کسی رو پیدا کرد...
اصلاٌ واسه همین گمشدیم...
اما بعضیا رو راحت میشه پیدا کرد...
از پیرزن قد خمیده ای که دست به عصا گرفته بود تا پسر بچه ای که رفیق خودم بود...
این که میگم پسر بچه فقط واسه سن و سالشه...
والا برا خودش آقایی است از منم بهتر می فهمه...
شاید دوست نداشته باشه نشونی ازش بدم
اما تو مسیر که بودم خودشو بهم رسوند و صدام زد...
بهش دست دادم و روشو بوسیدم...
میدونست برا چی اومده...
کاملاً خبر داشت...
آخه پدر بزرگشم تو همون منطقه ای به شهادت رسیده که عبدالحسین عروج کرده...
ما بین راه یهو باباشو صدا زد و گفت: بابا ؛ عکس پدر جون...
باباش مثل همیشه تبسمی کرد و به راهش ادامه داد...
غوغایی بود...
نمیشد حتی یه سوژه رو واسه عکست شکار کنی...
مث اینکه شهید بنا کرده بود تا جایی که میشه بازم گمنام بمونه...
عجبا از این اخلاص!... عجبا...
یه لحظه یاد سخن حسین خرازی افتادم که فرمود : خالص شوید تا از همه چیز خلاص شوید...
می دیدم بچه رزمنده ها رفته بودند بالای شونه رفیقاشون و با تموم توان برای همسنگرشون
مایه می ذاشتن...
صداش در نمیومد... اما بازم ول کن نبود...
صدایی های به گوشم می رسید... بگو یاحسین... از سفر کرب و بلا آمده...
یا علی موسی الرضا مهمان برایت آمده...
یکی از بچه گفت فلانی بیا برو بخون...
اما چیزی برا گفتن نداشتم و تنها چیزی که گفتم این بود :
مهدی جان :
موکول میکنم سخنم را به روز بعد... امروز حال مادرتان رو به راه نیست...
سرتون رو به درد نیارم...
جای اونایی که خواب موندن خالی بود...
ما که توشه خودمونو برداشتیم...
به قول رفقا تنها خور نیستیم یادی هم از شماها کردیم...
و حرف آخر دعاکنید عاقبت بخیر بشیم...
که عاقبت بخیری چیز خوبیه...
التماس دعای شهادت...
(عكس: مراسم تشيع پيكر شهيد برونسي و دو شهيد گمنام در مشهد مقدس ۱۷/۲/۱۳۹۰ - منبع: خبرگزاري ايسنا)
موضوعات مرتبط:
دلنوشته