|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
بسم رب الشهدا
۹ ساله بود که مادرش را از دست داد . با رحلت ایشان ؛ امین در مغازه خیاطی مشغول کار شد . چون پسر مذهبی و با ادبی بود صاحبکارش به او علاقمند شد و اجازه میداد شبها در مغازه بخوابد . چند سالی گذشت . رفت اهواز که از این طریق به کربلا برود ؛ عاشق کربلا بود ! اما چون مجرد بود نتوانست برود . مدتی بعد ازدواج کرد . همسرشان میگفتند : با شروع انقلاب در مغازه را می بست و میرفت راهپیمایی . صبح ها به منزل آیه الله شیرازی میرفت و شب می آمد میگفت : فردا راهپیمایی و منم به چند نفر دیگه میگفتم و همدیگر و با خبر میکردیم . با شروع جنگ ؛ به جبهه رفت . هر وقت می آمد و میگفت : انشاء الله این دفعه می رم کربلا . هر وقت صدای آمبولانس می آمد میدانستم شوهرم است و به بچه ها میگفتم . برین در باز کنید باباتون اومد ؛ می دیدم یا دستش شکسته گچ گرفته یا پا یا سر و... هنوز خوب نشده ؛ دوباره میرفت . چون فرمانده گروهان بود و رزمنده ها خیلی دوستش داشتند . آنقدر رفت جبهه و آمد تا اینکه شیمیایی شد . ۲۵ سال بود که دائم ازین دکتر به آن دکتر . نمیدونستم که شیمیایی خوب نمیشه . و واقعاً امید داشتم خوب بشه تا اینکه یکروز رفتم بنیاد به آقای رضا زاده گفتم : شوهرم حالش خیلی بده و... ایشان هم سرم داد زد و گفت : چه خبره هی میای میگی اینجوری شده ؛ اونجوری شده؟! از پارسال ۱۳ تا شیمیایی شهید شدن شوهر تو هم روش ! اینکه خوب نمی شه ! گفتم : چی میگی؟! واقعاً خوب نمی شه؟! من همش به این امید بودم که خوب میشه ! از بنیاد تا خونه رو گریه کردم . رسیدم خونه . پسرم گفت : چی شده؟ گفتم : آقای رضازاده میگه اینا خوب نمی شن . فردای اونروز آقای رضازاده اومد گفت : شما منو نفرین کردی؟ گفتم : نه ! گفت : چرا ؛ چون گریه کردی . گفتم : من برا اینکه گفتی دیگه خوب نمی شه گریه کردم . گفت : به محض اینکه شما رفتی خوردم زمین دستم شکست . از آن قضیه ببعد ایشان شد مرید آقای نجف زاده و شب و روز میومد و کارهای ایشان را انجام میداد . آقای نجف زاده خیلی عاشق قرآن و نماز بود . یک ساعت مانده به اذان شروع میکرد به فراهم کردن مقدمات نماز . آنقدر قرآن خونده بود که صفحه های قرآنش خورده شده بود . خیلی به طهارت و پاکی اهمیت میداد بقدری که دیگه به سختی و زحمت می افتاد . به دخترهایش میگفت : تو خیابون طوری راه برین که از پشت سر فکر کنن شما پیرزنی ! پسرم تهران بود هر وقت از محل کارش بیش از ۲ بار تماس میگرفت که احوال پدرش را بپرسد ؛ ایشان ناراحت می شدند و میگفتند : مال بیت المالِ چرا رعایت نمیکنی؟! وقتی آب میخواست قبل از اینکه بگه می دیدم همه دم در آشپزخانه اند . کسی نمیگفت : حالا اون یکی رفته من دیگه نمیخواد برم . حرم رفتن هاش طولانی بود . اونقدر غرق دعا و نماز می شد که اگر آشنایی کنارش می نشست رو متوجه نمی شد . قرص های مسکن خیلی قوی داشت ؛ اگر یک وقتی یکی از قرص هاشو میخوردم میگفت : نخور ! اینا رو دادن که من بخورم . حق بیت المالِ ! خیلی درد داشت اما هیچ وقت ناشکری نکرد . گله از کسی نمیکرد و توقعی از کسی نداشت . یکبار عروسم به پسرم گفت : قاشق بابا رو استفاده نکن . پسرم بخاطر این حرف ۶ ماه ؛ بعد از اتمام غذای پدرش ؛ مانده غذای پدرشو میخورد یا ظرفشو نون می کشید و تمیز میکرد . میگفتم : اینکارو نکن ! صدای خانم تو در نیار . گفت : میخوام بفهمه بابا برای خدا رفته برای استراحت اینا رفته ! اردیبهشت ماه سال ۹۱ بود پسرم و عروسم اومده بودن و با حاج آقا شوخی و صحبت میکردن و میخندیدن . شب موقع خواب ؛ یکدفعه گفت : پاشو . پاشو برق روشن کن . تا بلند شدم . گفت : آخ نفسم ؛ آخ مردم . همین دو جمله رو گفت و تمام... و به قطعه شهدای بهشت رضا(ع) پیوست... { تاریخ حضور قاصدکها : ۱۷ اسفند ماه ۹۱ } موضوعات مرتبط: معرفی شهيد [ جمعه ۱۳۹۱/۱۲/۲۵ ] [ 10:8 ] [ گمنام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |