سجده بر خاك
به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
قالب وبلاگ

به یاد دارم از سن هشت سالگى روزه اش را به طور کامل میگرفت

او به قدری نسبت به ماهِ رمضان مقیّد و حساس بـود

که مسافرتها و مأموریتهایش را به گونه‌ای تنظیم میکرد

تـا کوچکترین لطمه ای به روزه اش وارد نشود‌

او هميشه نمازش را در اول وقت میخواند و ما را نیز به نمازِ اول وقت تشویق میکرد...

"خلبان شهید عباس دوران"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۰۳ ] [ 9:14 ] [ سید مرتضی ] [ ]

یه بار رفتیم مسجد محله‌مون و دیدیم دختری از خونه‌شون فرار کرده.

به حاج حمید گفتم: ایشون رو ببریم خونه خودمون. اما حاج‌حمید گفت: نه! تعجب‌کردم.

آخه ایشون همیشه دست‌به‌خیر بود...

خلاصه از برخوردش ناراحت شدم؛ تا اینکه حاجی گفت: این دختر رو می‌بریم خونه خودشون...

نگرانی دختر رو رفع کرد و به سمتِ خونه‌شون راه افتادیم.

وقتی رسیدیم، پدرِ دختر اومد که دخترش رو بزنه؛

اما حاج‌حمید مانع شد و گفت: تو نون حلال به دخترت دادی که به‌ جای هر جایی پناه برده به خونۀ خدا...

این رو که گفت، پدرش نرم شد و دخترش رو بغل کرد و بوسید.

بعد از این ماجرا حاج‌حمید و پدر اون دختر با همدیگه دوست شده و سال‌ها با هم رفیق بودند.

راوی: همسرشهید مدافع حرم سیدحمید تقوی فر


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۴۰۴/۱۰/۰۷ ] [ 9:54 ] [ سید مرتضی ] [ ]

وارد پادگان مریوان شد و رفت سراغ کارهایش. نزدیک های غروب، دیدم صورت دکتر سیاه شده و تب و لرز دارد. گفتم: "چی شده دکتر؟ خدای نکرده مریضید؟" گفت: "چیزی نیست" گفتم: "بفرستم دکتری، چیزی بیارن؟" گفت: "نه، نه! فقط گرسنه ام!" گفتم: "از کی چیزی نخوردین؟" گفت: "فکر کنم سه روزی می شه!" از سه روز پیش که من رفته بودم ماموریت؛ تا حالا چیزی نخورده بود! تمام پادگان را گشتم. غذایی پیدا نکردم. شهر هم در محاصره بود و نمی شد بیرون رفت. هر چه گشتم حتی یک دانه خرما یا قندی که بشود چای با آن شیرین کنم، پیدا نکردم. خجالت کشیدم برگردم. خانمش گفت: "بگردین نان خشک های ته سفره بچه ها رو بیارین" نان خشک هایی را که کپک نزده بود، سوا کردم، آب زدم و با شرمندگی گذاشتم جلوی دکتر و گفتم: "خجالت می کشم بگم نوش جان!" تکه ای نان برداشت، گذاشت توی دهانش، چشم هایش را مانند کسی که مشغول خوردن بهترین غذاهاست بست و شروع به جویدن نان کرد. بعد خندید و گفت: "اگه می دونستی همین نان خشک چه طمعی داره، هیچ وقت به خودت اجازه نمی دادی همچین حرف بزنی؟" بعد با خونسردی و لذت، نان خشک ها را خورد.

📚 چمران مظلوم بود، شهید مصطفی چمران، صفحات ۴۸ و ۴۹


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۴۰۴/۰۹/۱۰ ] [ 9:23 ] [ سید مرتضی ] [ ]

میگفت: شما اگر میخواهید به من خدمتی کنید، گه گاهی یادم بیاورید که من همان محمدعلی رجایی فرزند عبدالصمد و اهل قزوینم، که قبلاً دوره گردی می‌کردم و در آغازِ نوجوانی قابلمه فروش بودم... و هرگاه دیدی در من تغییراتی به وجود آمده و ممکن است خود را فراموش کرده باشم، همان مشخصات را در گوشم زمزمه کنید؛ این تذکر و یادآوری برای من از خیلی چیزها ارزنده‌تر است.

📚 حدیث جاودانگی، ص ۱۲۹

"رئیس جمهور شهید محمدعلی رجایی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۲۶ ] [ 7:51 ] [ سید مرتضی ] [ ]

مادرش سکته کرده بود. دست و پایش سنگین شده بود.

زبانش هم سنگین کار می کرد. باید یک ماه هر روز به کرمان می رفت برای مداوا.

همه کارهای مادرش را انجام می داد. چون نمی توانست راه برود تمام راه مادرش را کول می کرد.

آن هم موقعی که خودش در عملیات قبلی به شدت مجروح و شکمش پاره شده بود.

"شهید حاج یونس زنگی آبادی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۴۰۴/۰۸/۱۴ ] [ 13:24 ] [ سید مرتضی ] [ ]

در رعایت حق الناس بسیار دقیق است.

در نوجوانی با میخ، خط انداخته است روی دیوار خانه یک بنده خدایی.

بزرگتر که میشود، میرود و حلالیت میطلبد و برای جبران مافات میرود

و از کوره آجر پزی تعدادی آجر میخرد و به صاحبخانه میدهد.

" شهید مهدی قلمباز "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۴۰۴/۰۷/۰۶ ] [ 12:46 ] [ سید مرتضی ] [ ]

گفتم «دکتر جان، جلسه رو می ذاریم همین جا، فقط هواش خیلی گرمه.

این پنکه هم جواب نمیده. ما صد، صد و پنجاه تا کولر اطراف ستاد داریم، اگه یکیش را بذاریم این اتاق...»

گفت « ببین اگه میشه برای همه ی سنگرا کولر بذارید، بسم ا... آخریش هم اتاق من.»

"دکتر شهید مصطفی چمران"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۴۰۴/۰۴/۱۰ ] [ 8:8 ] [ سید مرتضی ] [ ]

خواهش میگوید: حسن توضیح زیادی از کارش نمی داد

و واقعاً ما در این چند سال نمی دانستیم کارش چیست.

پس از شهادتش فهمیدیم سرباز گمنام امام زمان(عج) است

"شهید حسن عاشوری"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۴۰۴/۰۱/۳۰ ] [ 10:28 ] [ سید مرتضی ] [ ]

آخرین باری که به جبهه می رفت، گفت: راه کربلا باز شد بر می گردم!

15 سال بعد پیکرش بازگشت، همان روزی که اولین کاروان بطور رسمی به سوی کربلا می رفت!

برگرفته از کتاب " مسافرکربلا "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۲۵ ] [ 12:29 ] [ سید مرتضی ] [ ]

وقتی بهم گفت «ازت راضی نیستم» انگار دنیا روی سـرم خراب شده بود.

پـــرسیدم: «واسه چی؟» گــفت: چــرا مــواظب بیـت‌المال نیستی

میدونی اینا رو کی فرستاده میدونی اینا بیت المال مسلموناس؟! همه‌ش امانته!

گفتم: حاجی میگی چی شده یا نه؟

دستش را باز کرد چهار تا حبّه قند خاکی تـوی دستش بود دم در چادر تداركات پیدا کرده بود!

"سردار شهید مهدی باکری"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۱۷ ] [ 8:2 ] [ سید مرتضی ] [ ]

بهم گفت: جایگاه من توی سپاه چیه؟ سوال عجیب و غریبی بود!

ولی می دانستم بدون حکمت نیست.

گفتم: شما فرمانده نیروی هوایی سپاه هستید سردار.

به صندلی اش اشاره کرد و گفت:

شما ممکنه به موقعیتی که من الان دارم نرسی؛ ولی من که رسیدم

به شما میگم که این جا هیچ خبری نیست

"سردار شهید حاج احمد کاظمی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۴۰۴/۰۱/۰۷ ] [ 12:11 ] [ سید مرتضی ] [ ]

قرار بود توی نماز جمعه سخنرانی کند. گفته بودند بگذار معرفیت کنیم.

گفته بود نه، فقط بگید یکی از سپاهی هاست...

گفتیم بهتره ها! بگیم فرمانده ای، حرفهات بیشتر خریدار داره...

گفت: حرف اگر حرف باشه، اثر خودش رو میگذاره...

" سردار شهید ناصر کاظمی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۲۵ ] [ 12:22 ] [ سید مرتضی ] [ ]

هم محافظش بودم و هم راننده اش. از وقتی باهاش آشنا شدم. فهمیدم خیلی متواضعه و اصلا اهل تشریفات نیست. با این که پست مهمی در وزارت دفاع داشت ولی هیچ وقت خودش رو نمی گرفت، حتی برای مثال من که زیر دستش بودیم. یادمه یه صبح زود برای شرکت در جلسه هیئت دولت بردمش و یکی از همکارام که به تازگی مسئولیت حفاظت فیزیکی سرهنگ فکوری رو به عهده گرفته بود و هنوز از روحیاتش بی خبر بود سریع از ماشین پیاده شد و در عقب رو براش باز کرد. بعد محکم براش پا کوبید و به احترامش خبردار ایستاد. شهید فکوری وقتی از ماشین پیاده شد، دستش رو روی شونه همکارم گذاشت و با لحنی خودمونی و طوری که ناراحت نشه بهش گفت: «آقای...، ما شاه نیستیم، سعی کنید از ما شاه درست نکنید!»

"سرلشکر شهید جواد فکوری"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۴۰۲/۱۱/۲۹ ] [ 10:41 ] [ سید مرتضی ] [ ]

اسم چمران معروف تر از خودش بود.

وقتی عکسش رسید دست اسرائیلی ها، با خودشان فکر کردند،

این همان یارو خبرنگاره نیست که می آمد از اردوگاه ما گزارش بگیرد؟

آنها هم برای سرش جایزه گذاشتند...

"شهید دکتر مصطفی چمران"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۴۰۲/۰۵/۱۰ ] [ 8:46 ] [ سید مرتضی ] [ ]

جلسه که تمام شد، آقای صیاد شیرازی من را صدا کرد و گفت:

جلسه ی امروز همه اش اداری نبود، حرف و کار شخصی هم بود،

پس هر چقدر برای پذیرایی هزینه کرده اید را بنویسید به حساب من...

"امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۴ ] [ 9:21 ] [ سید مرتضی ] [ ]

به قدری به حلال و حرام درآمدش توجه داشت که حتی کوچک ترین مسائل برایش مهم بود.

یک بار که می خواستم رب گوجه درست کنم، رفتم توی مغازه و گفتم: مادر جان!

یه لگن می خوام که گوجه ها رو خیس کنم و بشورم.

بعد از این که کارم تموم شد، تمیز می کنم و میارم که بتونی بفروشی.

از حرفم خیلی ناراحت شد و گفت: اگه ظرفی لازم دارید می تونید ببرید

و ازش استفاده کنید ولی من قبول نمی کنم

که ظرفی که استفاده شده و دست دومه، به اسم نو به مشتری بفروشم.

"شهید سیدمحمد پورنقی"

شادی روحش صلوات


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۴۰۱/۰۸/۱۵ ] [ 11:39 ] [ سید مرتضی ] [ ]

در لشگر 27 برادری بود که عادت داشت پیشانی بچه ها را ببوسد!

وقتی خود شهید شد بچه ها تصمیم گرفتند به تلافی آن همه محبت، پیشانی او را غرق بوسه کنند.

پارچه را که کنار زدند، جنازه ی بی سر او دل همه شان را آتش زد...

"سردار شهید محمدابراهیم همت"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۴۰۱/۰۷/۱۱ ] [ 8:32 ] [ سید مرتضی ] [ ]

ابراهیم همیشه قبل از مسابقات دو رکعت نماز می خوند!

ازش پرسیدم چه نمازی می خونی؟

گفت: دو رکعت نماز می خونم و از خدا میخوام یه وقت تو مسابقه حال کسی رو نگیرم...!

"شهید ابراهیم هادی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۴۰۱/۰۶/۱۵ ] [ 11:8 ] [ سید مرتضی ] [ ]

نیمه شب بود، پلیس بود، زمان طاغوت هم بود،

چراغ قرمز اول را رد کرده بود، چراغ قرمز دوم شهید بهشتی گفته بود:

"اگر از این هم بگذری دیگر نمی شود پشت سرت نماز خواند"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۴/۰۸ ] [ 10:30 ] [ سید مرتضی ] [ ]

ابراهیم همیشه در مقابل بدی دیگران گذشت داشت.

بارها به من میگفت: طوری زندگی و رفاقت کن که احترامت را داشته باشند.

میگفت: این دعواها و مشکلات خانوادگی را ببین و بیشتر به خاطر اینه که کسی گذشت نداره.

بابا دنیا ارزش این همه اهمیت دادن نداره. آدم اگه بتونه توی این دنیا برای خدا کاری کنه ارزش داره

"شهید ابراهیم هادی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۴۰۱/۰۲/۱۵ ] [ 9:41 ] [ سید مرتضی ] [ ]

صفات برجسته و ویژه‌ای داشتند که نتیجه‌ی اخلاص ایشان بود

با وجودی که اهل ذوق و اهل فن در ذکر مصیبت اهل بیت علیه السلام بود ولی در مجالس غالباً مستمع بود

یادم می‌آید یک‌بار در منزل یکی از دوستان با اصرار صاحب خانه شروع به خواندن کرد

اما چون مداح دیگری در آن مجلس جلوه کرده بود سعی کرد خودش جلوه نکند

به خاطر همین به چند بیت اکتفا و دعا کرد

با وجودی که با آمادگی کامل به آن مجلس آمده بود

بعد از جلسه صاحب خانه از آقا غلامعلی گلایه کرد که چرا بیشتر و بهتر از فلانی نخواندی؟!

ایشان گفتند: هیئت جای کشتی گرفتن مداحان نیست بلکه محل ادب است

"شهید غلامعلی رجبی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۴۰۰/۱۰/۰۹ ] [ 8:31 ] [ سید مرتضی ] [ ]

مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمے ڪنہ؟
گفت: نہ مادر، هوا خیلے سرد نیست.
هوا خیلے سرد بود، 
ولے نمے خواست ما را توے خرج بیندازد.
دلم نیامد؛...
همان روز رفتم و
یڪ ڪلاہ برایش خریدم.
صبح فردا، ڪلاہ را سرش ڪشید و رفت.
ظهر ڪہ برگشت، بدون ڪلاہ بود!!
گفتم: ڪلاهت ڪو؟
گفت: اگر بگم، دعوام نمے ڪنے؟
گفتم: نہ مادر؛ مگہ چیڪارش ڪردے؟
گفت: یڪے از بچہ هاے مدرسہ مون
با دمپایے میاد؛
امروز سرما خوردہ بود؛
دیدم ڪلاہ براے اون واجب ترہ.

"شهید ابراهیم امیرعباسے"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۴۰۰/۰۹/۱۰ ] [ 12:44 ] [ سید مرتضی ] [ ]

روز جمعه بود که خدمتِ آقای بهشتی رسیدیم.

یکی از دوستان گفت: «یکی از مقامات خارجی به تهران اومده و از شما تقاضای ملاقات داره».

 آقای بهشتی گفتند: «من برای روزهای جمعه برنامه دارم. باید به امورات خانواده بپردازم.

به بچه‌ها دیکته بگم و توی درس‌هاشون کمک کنم.

در کارهای منزل هم کنار خانومم باشم. البته اگه امام دستور بدن قضیه فرق می‌کنه»

سیره شهید بهشتی،ص۷۰

 

" ۷ تیر، سالروز شهادت مظلومانه دکتر بهشتی و ۷۲ تن یاران انقلاب گرامی باد "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۴۰۰/۰۴/۰۷ ] [ 9:50 ] [ سید مرتضی ] [ ]

ابراهیـم همیشہ در مقابل بدے دیگران گذشت داشت .

بارها بہ من مے گفت: "طورے زندگے و رفاقت ڪن ڪہ احترامت را داشته باشند.

مے گفت:"این دعواها و مشڪلات خانوادگے را ببین بیشتر بہ خاطر اینه ڪہ ڪسے گذشت نداره.

بابا دنیا ارزش این همہ اهمیت دادن نداره.

آدم اگه بتونہ توے این دنیا براے خدا ڪارے ڪنہ ارزش داره."


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۳۹۸/۰۴/۱۸ ] [ 7:43 ] [ سید مرتضی ] [ ]

" در محضـــر شهیـــــد "

جعبه شیرینی را جلو بردم و تعارف کردم. یکی برداشت و گفت:
می توانم یکی دیگر هم بردارم؟ گفتم: البته این حرفها چیه سید؟!
و سید یک شیرینی دیگر هم برداشت، اما هیچ کدام را نخورد.
کار همیشه اش بود. هر جا که غذای خوشمزه یا شیرینی
یا شکلاتی تعارفش می کردند، بر می داشت، اما نمی خورد.
می گفت: «می برم تا با خانم و بچه ها با هم بخوریم.»
به ما توصیه می کرد که این خیلی موثر است

که آدم شیرینی های زندگی اش را با خانواده اش تقسیم کند.

شاید برایهمین هم همیشه درخانه نماز را به جماعت می خواند!

"سيد شهيدان اهل قلم شهید سید مرتضی آوینی"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۶/۰۲/۰۲ ] [ 8:57 ] [ سید مرتضی ] [ ]
 
گردان پشت میدون مین زمینگیر شد
 
چند نفر رفتن معبر باز کنن 14 ساله بود
 
چند قدم دوید سمت میدان ... یکدفعه ایستاد!!
 
همه فکر کردند ترسیده!!!
 
یکی گفت: خب ! طفلک همش 14 سالشه!!!
 
پوتین هاشو داد به بچه ها و گفت:

"تازه از گردان گرفتم ،حیفه! بیت الماله! و پا برهنه رفت...
 

"هفته دفاع مقدس گرامي باد"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۷/۰۱ ] [ 9:7 ] [ سید مرتضی ] [ ]


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۰۳ ] [ 8:3 ] [ سید مرتضی ] [ ]
 

بچه ها می گفتند :

" ما صبح ها کفش هایمان را واکس خورده میدیدیم و نمی دانستیم چه کسی واکس میزند...؟

" بعدا فهمیدیم که وقتی نیروها خوابند واکس را بر میدارد و هر کفشی که نیاز به واکس داشته

باشد ، را واکس می زند. مشخص شد این فرد همان فرمانده ما 'شهید عبد الحسین برونسی'

بوده است

https://telegram.me/sajdeh63


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۳۹۴/۱۱/۰۱ ] [ 10:32 ] [ سید مرتضی ] [ ]


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۵/۰۷ ] [ 19:29 ] [ سید مرتضی ] [ ]

ابراهیم هادی برای شناسایی سایت های دشمن رفته بود .

او یکی از نیروهای دشمن را که مجروح شده بود به اسارت گرفت .

ابراهیم او را بر روی شانه هایش گرفت و به طرف نیروهای خودی حرکت کرد .

به محض اینکه به بهداری رسید آپاندیسش عود کرد

و خودش نیز به همراه آن اسیر در بیمارستان بستری شد...

وقتی ابراهیم در زمستان سال 61 در جبهه ی فکه به شهادت رسید .

در مراسم او کسانی شرکت کردند که برای خانواده اش نا آشنا بودند .

پس از کنجکاوی ؛ تازه معلوم شد پولهایی که از دسترنج کار سنگینش در بازار

به دست می آورد ؛ کجا هزینه می شد .

" 22 بهمن سالروز شهادت شهید ابراهیم هادی گرامی باد "

" شادی ارواح مطهر شهدای عزیزمان بویژه شهید ابراهیم هادی

صلواتی هدیه کنید "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۳ ] [ 7:48 ] [ سید مرتضی ] [ ]
بعضی ها وقتی می روند آن قدر سبک بارند که آدم بهشان غبطه می خورد...

در وصیت نامه اش نوشته بود :

" فقط هفت تا نماز غفیله ام قضا شده ؛ لطفاً برایم بخوانید! "

 " خاطره ای از شهید مسعود گنجی آبادی به نقل از برادر جانباز یوسف زاده "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۰۶ ] [ 16:58 ] [ سید مرتضی ] [ ]

همه از بوی خوش عطرش می شناختنش . هر کجا می رفت آنجا را نیز خوش بو می کرد .

وقتی از نام عطرش می پرسیدیم ؛ همیشه جواب سر بالا می داد .

شهید که شد در وصیت نامه اش نوشته بود :

به خدا قسم ؛ هیچ گاه به خودم عطر نزدم .

هر وقت می خواستم معطر شوم از ته دل می گفتم " یا حسین "

" خاطره ای از شهید علی حیدری به نقل از سردار مصطفوی "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۹/۲۳ ] [ 7:44 ] [ سید مرتضی ] [ ]

بعد از عملیات عاشورای سه در فکه ؛ به هنگام برگشت به عقب جبهه ؛ عده ای اسیر گرفته بودیم و داشتیم با کامیون آنها را انتقال می دادیم ؛ طبق معمول دستهای اسراء را بسته بودند ؛ وقتی ماشین به سر پیچ ها می رسید آنها به کف ماشین برخورد می کردند . یک دفعه دیدم شهید جعفر حمدگو ؛ گریه اش گرفت ؛ رو کرد به من گفت ؛ حاج محمد ! نگاه کن ؛ ما که اینقدر ادعا داریم که مثلاً فلان هستیم با اسرا چه می کنیم ؟ بعد یک چاقویی از من گرفت و دستهای اسرا را باز کرد .

برگرفته از زندگینامه ی شهدای اطلاعات لشکر ۱۰ نیروی مخصوص سیدالشهدا(ع)

پ . ن

چه کنم دست خودم نیست ؛ دلم بی تاب است

وقت آوارگی قافله ی ارباب است...

التماس دعا


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۸/۲۵ ] [ 0:25 ] [ سید مرتضی ] [ ]
شب بود . صدای ناله ی عجیبی فضای منطقه را پر کرده بود . دنبال صدا گشتم .

نوجوانی بود 15 ساله . برای خودش قبری کنده بود . تعجب کردم .

چگونه با این سن و سال کم ناله می کند و اشک می ریزد .

دست گذاشتم روی شانه اش . سرش را برگرداند و آرام اشک هایش را پاک کرد .

پرسیدم : چرا این قدر گریه می کنی ؟! تو که گناهی نداری .

بغض دوباره گلویش را فشرد . بریده بریده گفت :

من گناه بزرگی کرده ام . نمی دانم خدا مرا می بخشد یا نه .

یک روز تو ترافیک تهران بودم . ماشینی صدای نوار ترانه اش بلند بود .

حدوداً 30 ثانیه نوار را گوش کردم ! 

" به نقل از حجت الاسلام و المسلمین نائبی "

حاشیه ؛

در زلال آفتاب نگاه خداوند ، قنوت عشق را عاشقانه به زمزمه می نشینیم

در روز عرفه که سجاده ای به وسعت هستی گسترده است .

حاجی شش ماهه ! حج ت قبول ! ناتمام ماند تا ابدی شوی...


عاجزانه ملتمس دعایم


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۷/۲۳ ] [ 8:34 ] [ سید مرتضی ] [ ]
هر چه تقلا می کردیم ؛ اسمش را نمیگفت .

فقط وقتی با اصرارهای ما مواجه می شد میگفت : بسیجی ام .

پیرمردی گندمگون و چهار شانه بود .

یک بار که برای مرخصی رفته بودم قم ؛ تو خیابان دیدمش . کنجکاو شدم . دنبالش کردم .

رسید به یکی از محله های فقیر نشین . همین که خواست در خانه را باز کند ؛ من را دید .

رنگش پرید . لبخندی زد و با محبت مرا به داخل تعارف کرد .

پیرزنی نابینا به استقبالمان آمد . پیرمرد گفت : همسرم است .

تنها فرزندمان که شهید شد ؛ حتی خاکستری هم از جنازه اش نیامد .

مادرش آنقدر گریه کرد که نابینا شد .

بعد هم به من گفت : برو نگذار تا اسحله ی پسرم روی زمین بماند .

پیرمرد چند ماه بعد تو عملیات مفقودالاثر شد .

وقتی برای بردن خبر پیرمرد به همان محله رفتم ؛

اطلاعیه فوت پیرزن ؛ من را پشت در خانه اش میخکوب کرد !    " به نقل از سردار کاجی "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۷/۰۷ ] [ 8:33 ] [ سید مرتضی ] [ ]
http://www.8pic.ir/images/98427291503759348794.jpg

برای سرش جایزه تعیین شده بود .
 
کوموله و دمکرات با شنیدن نامش می لرزیدند .
 
" کاوه " وقتی شهید شد ؛ بردنش بهشت رضای مشهد .
 
برای اینکه نیایند و سرش را جدا کنند ؛ چهار طرف قبر را بتون کردند .

تا یک ماه هم بالا سر قبرش نگهبانی می دادند .

 " 11 شهریور ؛ سالروز شهادت محمود کاوه فرمانده لشگر ویژه شهدا گرامی باد "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۶/۰۹ ] [ 11:2 ] [ سید مرتضی ] [ ]
تابستان بود .

40 - 50 درجه بالای صفر . گرما همه را کلافه می کرد .

اگر چند پارچ آب یخ هم می خوردی ؛ تشنگی رهایت نمی کرد !

برنامه ی سنگر را تقسیم کرده بودند .

دو روز چند نفرشان روزه می گرفتند و بقیه از آنها پرستاری می کردند و بادشان می زدند .

دو روز بعدی جایشان را با هم عوض می کردند .

شادی ارواح مطهر شهدا صلواتی هدیه کنید .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۲/۰۴/۲۹ ] [ 9:3 ] [ سید مرتضی ] [ ]

دوستي داشتيم كه حاضر جواب بود . يكي از دوستان كه با او صميمي تر بود ؛

گفت : ما را كه سر دعاهايت فراموش نمي كني؟

جواب داد : هرگز ! شما را به طور خاص ياد مي كنم .

بچه ها كه مي دانستند حرف او خالي از مزاح نيست ،

پرسيدند: حالا چه مواقعي بيشتر به فكر ما هستي؟

گفت: در زيارت عاشورا . آن جا كه آمده است ، اللهم العن ابن مرجانه .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۸ ] [ 7:40 ] [ سید مرتضی ] [ ]

http://www.8pic.ir/images/83897713281320770177.jpg

هر طرفی را نگاه می کردم ؛ پر بود از مجروح و شهید .

آنهایی هم که سالم بودند از فرط خستگی و کوفتگی توان حرکت نداشتند .

ده روز بود که توی شلمچه پاتک سنگین عراق طول کشیده بود .

نه راه پیش داشتیم و نه پس . همه خسته بودند دنبال راهی برای برگشت .

وقتی زمزمه های مرخصی و برگشتن توی خط پیچید...


موضوعات مرتبط: خاطره
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۲ ] [ 9:29 ] [ سید مرتضی ] [ ]

شیرودی در کنار هلی کوپتر جنگی اش ایستاده بود

و خبرنگاران هر کدام به نوبت از او سئوال میکردند .

خبرنگار ژاپنی پرسید : " شما تا چه هنگام حاضرید بجنگید ؟ "

شیرودی خندید ؛ سرش را بالا گرفت و گفت :

" ما برای خاک نمی جنگیم ؛ ما برای اسلام می جنگیم ؛

تا هر زمان که اسلام در خطر باشد می جنگیم

این را گفت و به راه افتاد . خبرنگاران حیران ایستادند . شیرودی آستینهایش را بالا زد .

چند نفر به زبانهای مختلف از هم پرسیدند :

" کجا؟ خلبان شیرودی کجا می رود؟ هنوز مصاحبه تمام نشده "

شیرودی همانطور که می رفت برگشت ؛ لبخندی زد و بلند گفت :

" نماز ! اذان می گویند "

" ۸ اردیبهشت مصادف است با سالروز شهادت علی اکبر قربان شیرودی ؛

یاد و خاطره اش گرامی باد "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۸ ] [ 7:52 ] [ سید مرتضی ] [ ]

احمد در زندان اعتصاب غذا کرده و خیلی ضعیف شده بود .

مچ دستهایش کبود و متورم شده بود .

گفتم : احمد مچ دستات چرا اینطوری شده ؟ نمیخواست بگوید .

در آخر وقتی او را قسم دادم گفت :

این کبودی ها جای دستبند هائیه که دستامو با اونا به تخت شکنجه وصل می کردن

و با کابل شلاقم می زدن . برای اینکه طاقت بیارم و فریاد نکشم روی تخت خیلی تقلا می کردم ؛

به خاطر همین یه خورده مچ دستام کبود شده ؛ چیزی نیست ؛ زود خوب میشه

" به نقل از مادر حاج احمد متوسلیان "

" 15 فروردین ؛ سالروز ولادت حاج احمد متوسلیان گرامی باد "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۱۵ ] [ 7:39 ] [ سید مرتضی ] [ ]

شُرشُر داشت از سر و رویش آب می چکید .
توی آن باران شده بود مثل موش آب کشیده .
خوب که نگاه کردم چیزی توی پلاستیک ؛ روی دستش توجهم را جلب کرد .
یک اورکت بود . اما چرا توی آن باران...
جلو آمد . سلام کرد .
اورکت را دو دستی گذاشت توی بغلم و رویم را بوسید .
گفت : من را ببخش . دیشب تو تاریکی ؛ این را اشتباهی برداشتم .
گفتم : ای بابا ! قابل تو را نداشت .
اما چرا تو این باران تا اینجا نپوشیدیش ؟
گفت : ترسیدم راضی نباشی .

موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۹ ] [ 7:50 ] [ سید مرتضی ] [ ]
http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/alamolhoda/kamel/17.jpg

سید حسین علم الهدی از هنگام ورود امام خمینی تا 22 بهمن یکی از پاسداران مسلح خصوصی امام انتخاب و این افتخار را در کارنامه خویش ثبت نمود . سید حسین و یارانش سر انجام در تاریخ 16 دی 1359 در دشت هویزه به فیض شهادت نائل آمدند و هم اکنون مزار مطهرش در هویزه میعادگاه عاشقان و زائران شهدا می باشد . نثار ارواح مطهر شهدا صلواتی هدیه کنید .

موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۱۱/۱۲ ] [ 10:53 ] [ سید مرتضی ] [ ]

بعضی ها دنبال بهانه بودند برای برگشتن .

اما بعضی ها انگار قسم خورده بودند که به هیچ نحو منطقه را ترک نکنند .

جای سالم تو بدنش پیدا نمی شد . سر تا پاش خونی بود .

تو عملیات والفجر هشت  ؛ 9 تا تیر خورده بود . هر چقدر اصرار می کردیم

" پور احمد ! داری می میری... برو عقب " قبول نمی کرد .

میگفت : مگه معاون گردان نیروهایش را تنها می گذارد؟!


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۲۴ ] [ 8:6 ] [ سید مرتضی ] [ ]

بعضی ها انگار نافشان را با خنده بریده اند . هر کجا می روند توپ خنده منفجر می شود .

تو اوج آتش و درگیری کربلای 5 کارها گره خورده بود و فرماندهان پکر و نگران .

پرید تو سنگر فرماندهی . گفت : حاجی بخوانم ؟

منتظر جواب نشد :

پشت سنگر - گشته پنچر - ماشین فرمانده لشگر...

باید به شط خون شنا کنیم - شالاپ شلوپ...

آنقدر خواند که فرمانده ها از خنده روده بُر شدند . 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۷ ] [ 8:25 ] [ سید مرتضی ] [ ]

از کوچکی می شناختمش

همیشه دوست داشت انگشتر ساز ماهری شود

بزرگ که شد ؛ یک کارگاه انگشتر سازی باز کرد

آنقدر استعداد و ذوق داشت که میگفتند : به زودی از بهترین انگشتر سازهای مشهد میشود

جنگ که شد ؛ کارگاه را رها کرد و رفت جبهه

یک بار که توی جبهه دیدمش ؛ حدود هشت ماهی می شد که مرخصی نرفته بود

اما چهره اش مثل همیشه متبسم و با صلابت بود

با تعجب پرسیدم : " تا کی میخواهی توی جبهه بمانی ؟

آخر تو هم یک سهمی از این زندگی داری...

با گوشه چشم نگاهم کرد و گفت :

تا آن روزی که حتی یک مستضعف هم روی زمین نباشد که به کمک من نیاز داشته باشد .

"هفته ی دفاع مقدس گرامی باد"

"نثار ارواح مطهر شهدا صلواتی هدیه کنید"


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۳۰ ] [ 6:11 ] [ سید مرتضی ] [ ]

شکم ها از گرسنگی به سر و صدا افتاده بود . دیگر رمق جنگیدن نداشتیم .

دو روزی می شد که چیزی پیدا نکرده بودیم .

13 نفر ؛ همه گرسنه . یکی از بچه ها خنده کنان از دور ظاهر شد .

یک نان لواش خشک پیدا کرده بود... دور هم نشستیم .

ولی کسی شروع نکرد . انگار که چیزی کم بود .

" دعای سفره " . یکی خواند بقیه تکرار کردند و بعد...


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۴ ] [ 7:57 ] [ سید مرتضی ] [ ]

اللهم صل علی محمد و آل محمد ؛ اللهم صل... تا خواست دوباره حرفی بزند ؛ بچه ها صلوات سوم را بلندتر فرستاند . سر آخر خودش فهمیده بود کارش اشتباه است . داشت غیبت میکرد .

" در شبهای قدر از دعای برای شفای جانبازان شیمیایی و همه ی مرضا فراموش نکنیم "


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۷ ] [ 9:4 ] [ سید مرتضی ] [ ]

پلاکش را آرام باز کرد و انداخت داخل رودخانه . دستش را گرفتم و با عصبانیت گفتم : این چه کاری بود کردی ؟ اشکِ چشمانش سرازیر شد... سرش را بالا آورد و گفت : حاجی ! من سید هستم . میخوام مثل مادرم زهرا گمنام بمونم .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۱۴ ] [ 9:28 ] [ سید مرتضی ] [ ]
 
" حسین فاطمه ؛ به یاد لب عطشان تو آب نمی نوشم "

این جمله روی قمقمه ی یک شهید نوشته شده بود . وقتی تکانش دادم ؛ پر پر بود . بچه ها تو فکه پیکر 13۰ شهید را پیدا کرده بودند که حتماً خیلی هایشان لب تشنه به شهادت رسیده بودند . نثار ارواح مطهر شهدا صلواتی هدیه کنید .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۵/۰۳ ] [ 11:27 ] [ سید مرتضی ] [ ]

وقتی یکی از بچه ها در جواب تعارف خرما میگه " مرسی " حاج احمد متوسلیان اونو ۸-۷ متر سینه خیز می بره و میگه : آخرین دفعه ات باشه این کلمه رو میگی .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۳۹۱/۰۳/۲۳ ] [ 7:12 ] [ سید مرتضی ] [ ]

سن من زیاد نبود . اولین بار بود که به جبهه می آمدم . تعریف گردان یازهرا(س) را زیاد شنیده بودم . رفتیم برای تقسیم . چند نفر دیگر هم مثل من دوست داشتند به همین گردان بروند . اما مسئول تقسیم نیرو گفت : ظرفیت این گردان تکمیل است . از ساختمان آمدم بیرون . جوانی را دیدم که به طرف ساختمان آمد . چهره اش بسیار جذاب و دوست داشتنی بود . چند نفر به استقبالش رفتند . او را تورجی صدا می کردند . فهمیدم خودش است !  آنها سوار تویوتا شدند و آماده حرکت . جلو رفتم و سلام کردم . بی مقدمه گفتم : آقای تورجی من دوست دارم به گردان یازهرا بیایم . گفت : شرمنده ؛ جا نداریم . بعد گفتم : من میخواهم به گردان مادرم بروم برای چی جا ندارید ! نگاهی به من کرد و پرسید : اسمت چیه ؟ گفتم : سید احمد . یک دفعه پرید تو حرفم و با تعجب گفت : سید هستی ! با تکان دادن سر حرفش را تایید کردم . آمد پایین و برگه من را گرفت . رفت داخل پرسنلی و اسم مرا در گردان ثبت کرد . بعد هم با اصرار  من را به جلو فرستاد و خودش در قسمت بار ماشین نشست ! من به گردان آنها رفتم تازه فهمیدم که نه تنها من بلکه بیشتر بچه های گردان از سادات هستند . با آنها هم بسیار با محبت برخورد میکرد{به نقل از یکی از همسنگران شهید محمدرضا تورجی زاده}شادی ارواح مطهر شهدا صلواتی هدیه کنید . در ایام بی مادری التماس دعای مخصوص .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۱/۳۰ ] [ 7:50 ] [ سید مرتضی ] [ ]


عقد ما در سال ۱۳۶۰ ؛ بسیار ساده برگزار شد . حاجی با لباس سپاه آمده بود . البته من تلفنی به حاجی گفتم با لباس سپاه بیاید . حاجی هم گفت : " مگر قرار بود با لباس دیگری بیایم " من هم با همان مانتوی نظامی آن موقع ؛ یک جفت کفش ملی و چادر مشکی ! ما خریدی برای عقد نداشتیم . برای حاجی یک انگشتر عقیق به قیمت ۱۸۰ تومان خریدم ایشان هم برای من انگشتر ۱۰۰۰ تومانی خرید . به نقل از همسر شهید

۱۲ فروردین ؛ ولادت سردار شهید حاج محمد ابراهیم همت گرامی باد


موضوعات مرتبط: خاطره
[ جمعه ۱۳۹۱/۰۱/۱۱ ] [ 19:2 ] [ سید مرتضی ] [ ]

دشمن برای تصرف ده محمدیه با ۵۰ تانک تک کرد . ما فقط ۳ تا آرپی جی داشتیم . این آرپی جی را دادیم به یکی از بچه ها و گفتیم برو یک موشک بزن و بیا . آن برادر گفت : با این آرپی جی سوراخ ؛ تانک سوراخ نمیشود . یکی از برادران گفت : اینکه چیزی نیست برو بگو یا صاحب الزمان(عج) و بزن . آن برادر رفت و موشک را گذاشت روی آن و به شوخی به بچه ها گفت ؛ کجای تانک را بزنم ؟ یکی میگفت بزن به بدنه اش ؛ یکی میگفت بزن به مغزش... آن برادر یا صاحب الزمان(عج) را بلند فریاد کرد و موشک را زد . چند لحظه بعد همه با کمال تعجب دیدند که موشک دقیقاً برجک آن تانک را به آتش کشیده است ؛ با وجودیکه اگر یک موشک انداز سالم به دقت نشانه میرفت ؛ بعید بود که بتواند آنطور بزند .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۲/۰۳ ] [ 12:37 ] [ سید مرتضی ] [ ]

شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۶۴ آغاز عملیات والفجر ۸ از راه رسید . همزمان با غروب آفتاب غواصها به نهرها نزدیک شدند . ۳۰۰۰ غواص در نخلستان نمازشان را خواندند . آرام در آغوش هم فرو رفتند و از هم خداحافظی کردند . مرتضی قربانی فرمانده لشگر ۲۵ کربلا در سنگر خود به فکر فرو رفته بود . در همین حال پیکی از راه رسید و بسته ای را به او داد و گفت : این بسته را آقا محسن رضایی داد تا به شما برسانم . مرتضی با آرامش بسته را باز کرد . بوی خوشی در فضا پیچید . لحظاتی بعد مرتضی پرچم سبز رنگی را از درون بسته در آورد . در نامه ای که داخل بسته بود نوشته شده بود : این پرچم ؛ پرچم گنبد امام رضا(ع) است . این امانت به دست شما سپرده میشود تا آن را بر فراز بلندترین مناره ی شهر فاو نصب کنید .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۱۱/۱۹ ] [ 6:56 ] [ سید مرتضی ] [ ]

حاج صادق میگوید در فرودگاه مهر آباد ؛ یک دختر خانمی آمد و گفت دختر شهید هستم و تو را یکی از مقصرین شهید شدن پدرم میدانم . چون با نوحه خواندن ؛ او را تحریک کردید که به جبهه برود و شهید شود . من به این دختر خانم گفتم : سطح بابای شما خیلی بالاتر از این بود که با صدا و نوحه من تحریک شود ؛ شهدا ؛ اسلام و انقلاب و امام را شناخته بودند و توفیق شهادت نصیبشان شده است .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۳۹۰/۱۰/۲۷ ] [ 13:45 ] [ سید مرتضی ] [ ]

وقتی مقام معظم رهبری آمدند بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون ؛ سردار سلیمانی یک انگشتر از ایشان گرفت و به آقا گفت : شما خیلی با این انگشتر نماز شب خوانده اید . او عبای آقا را نیز گرفت . هنگام دفن شهید احمد کاظمی ؛ او داخل قبر رفت و عبا را پهن کرد ؛ مقداری هم تربت روی عبا پخش کرد . حاج احمد را که داخل قبر گذاشتند ؛ انگشتر آقا را زیر زبان او گذاشت.{ ۱۹ دی سالگرد شهادت حاج احمد کاظمی و یارانش تهنیت باد ؛ شادی ارواح مطهر شهدا صلواتی هدیه کنید}


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۱۹ ] [ 0:3 ] [ سید مرتضی ] [ ]

 همسر شهید " سید مجتبی علمدار " میگوید : سید مجتبی انگشتری داشت که یکی از دوستانش هنگام شهادت ؛ از دستش در آورده و در انگشت او کرده بود ؛ به همین خاطر آن انگشتر خیلی برایش عزیز و گرانقدر بود . یکبار که به مرخصی آمد خیلی نگران بود . گفتم : چرا اینقدر ناراحتی ؟ گفت : انگشتر عزیزترین دوستم را روی طاقچه حمام آبادان جا گذاشتم ؛ بیا امشب دو تایی عاشورا و دعای توسل بخوانیم شاید انگشتر گم نشود . بعد از خواندن دعا خوابیدیم . صبح که بلند شدیم با ناباوری دیدیم که انگشتر روی مفاتیح الجنان است ! { یازدهم دی ماه سالروز ولادت و شهادت آقا سید مجتبی است نثار روح مطهرش صلواتی هدیه نمائید }


موضوعات مرتبط: خاطره
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۱۰/۱۱ ] [ 7:34 ] [ سید مرتضی ] [ ]

7vttjkd64qczav0uweij.jpg

آوازه " غلامعلی پیچک " در غرب کشور پیچیده بود . هر کجا که میرفتی او را می شناختند . همین شهرت او باعث شد که همه جذب او شوند . سخنرانهایش مشهور بود و نماز شبش هیچگاه پس از انقلاب ترک نشد . در عملیاتها بیشتر شناسائیها را خودش انجام می داد و تا پشت سنگرهای دشمن هم نفوذ میکرد . در عملیات بازی دراز آخرین نفری بود که از ارتفاعات عقب نشینی کرد . سر انجام در عملیات مطلع الفجر در نوک پیکان گردان ؛ وارد صحنه ی نبرد شد و تن به تن با نیروهای دشمن ؛ در اثر اصابت گلوله ؛ به گلو و سینه اش به شهادت رسید...    


موضوعات مرتبط: خاطره
ادامه مطلب
[ یکشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۲۰ ] [ 13:47 ] [ سید مرتضی ] [ ]

تانکهایی که از رو به رو می آمدند ؛ بسیار نزدیک شده بودند . شاهرخ اولین گلوله را شلیک کرد و بلافاصله جای خودمان را عوض کردیم . شاهرخ گلوله دوم را زد . گلوله به تانک اصابت کرد و تانک با صدای مهیبی منفجر شد . فاصله تانکها با ما کمتر از صد متر بود . همان لحظه شاهرخ به من گفت : تو اون سنگر ؛ گلوله ی آر پی جی هست ؛ برو بیار ؛ بعد هم رفت بالای خاکریز و آماده ی شلیک آخرین گلوله شد . من دویدم تا گلوله بیاورم... شاهرخ هنوز گلوله ی آخر را شلیک نکرده بود که گلوله تیر بار تانک ؛ دقیقاً به سینه اش اصابت کرد . بر روی سینه اش حفره ای ایجاد شده بود و خون با شدت از آن بیرون میزد . { تاریخ شهادت :  ۱۷ آذر ۱۳۵۹ } شادی ارواح مطهر شهدا صلوات...


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۹/۱۷ ] [ 8:0 ] [ سید مرتضی ] [ ]

آمدم چادر فرماندهی گروهان . برادر تورجی تنها نشسته بود . جلو رفتم و سلام کردم . طبق معمول به احترام سادات بلند شد . گفتم : شرمنده محمد آقا ! من با یکی از دوستان قرار دارم . باید بروم مرخصی و تا عصر بر گردم . بی مقدمه گفت : نه نمیشه ! گفتم : من قرار دارم . اون آقا منتظر منه ! دوباره با جدیت گفت : همین که شنیدی . کمی نگاهش کردم . با تمام احترامی که برای سادات داشت اما در فرماندهی خیلی جدی بود . عصبانی شدم .

از چادر بیرون آمدم و با ناراحتی گفتم : شکایت شما رو به مادرم میکنم ! هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم . دوید دنبال من . با پای برهنه . دستم را گرفت و گفت : این چی بود گفتی ؟!  به صورتش نگاه کردم . خیس از اشک بود . بعد ادامه داد : این برگه مرخصی . سفید امضاء کردم . هر چقدر دوست داری بنویس ! اما حرفت رو پس بگیر ! گفتم : به خدا شوخی کردم . اصلاً منظوری نداشتم . خودم هم بغض کرده بودم . فکر نمیکردم اینگونه باشد . یک سال از آن ماجرا گذشت .

چند ساعت قبل از شهادتش بود . مرا دید . باز یاد آن خاطره تلخ را برای من زنده کرد و پرسید : راستی اون حرفت را پس گرفتی ؟!  گفتم : به خدا غلط کردم . اشتباه کردم . من به کسی شکایت نکردم . اصلاً غلط میکنم چنین کاری را انجام بدهم . راوی : دکتر سید احمد نواب به نقل از کتاب زندگی نامه شهید محمد رضا تورجی زاده / و در پایان عید سعید غدیر خم را به محضر شما عزیزان همسنگر تبریک عرض مینمایم و در یک کلام فریاد میزنم تمام لذت عمرم در این است که مولایم امیرالمومنین است/ یا علی مدد . التماس دعا


موضوعات مرتبط: خاطره
[ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۲۳ ] [ 8:30 ] [ سید مرتضی ] [ ]

در فرهنگ بچه های جبهه ؛ به کلاه کاسکتی که بچه های ریزه میزه بسیجی روی سرشان می گذاشتند میگفتند " تغار" این کلاه ها برای سربازان هم سن و سال ساخته شده بود ؛ نه کسانی که کلی بارفیکس زده بودند تا قد بکشند ؛ یا در شناسنامه شان دست برده و لباسهای بزرگترها را پوشیده بودند  این بچه ها جیب پیراهنشان زیر کمربند و فانوسقه شان قرار میگرفت و سر شانه های پیراهنشان روی آرنجشان می افتاد . اینها بسیجی های لاغر و کوچکی بودند که بعضاً دو نفرشان به خوبی در یک پیراهن و شلوار جا می شدند .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ سه شنبه ۱۳۹۰/۰۸/۱۷ ] [ 14:23 ] [ سید مرتضی ] [ ]

"سعید گلاب بخش" که فرمانده عملیات سپاه غرب کشور بود ؛ در طراحی عملیات چریکی و نفوذی ؛ مهارت و تجربه ی بالایی داشت . به همین دلیل به سرعت آوازه ی شجاعت او در منطقه پیچید و در آن منطقه به "محسن چریک" معروف شد . سعید در روز هفتم آبان ۱۳۵۹ عملیات بسیار مهم و سرنوشت سازی را طراحی کرد و همراه نیروهای تحت امرش با یک حمله ی برق آسا به نیروهای دشمن یورش برد در این عملیات بیش از ۳۵۰ نفر از نیروهای دشمن به هلاکت رسیدند . سرانجام در همانروز پس از مبارزه ای سخت ؛ سعید و چهل تن از دوستانش به شهادت رسیدند و پیکر این عزیزان به دست نیروهای دشمن افتاد .


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۰/۰۸/۰۷ ] [ 7:37 ] [ سید مرتضی ] [ ]

یکشنبه ۱۷ مهر ۹۰ مصادف گردیده با دو مناسبت ولادت آقا علی بن موسی الرضا(ع)و شهادت فرمانده اکیپ تفحص ۲۷ محمد رسول الله(ص) شهید مجید پازوکی در سال ۱۳۸۰ ضمن تبریک ولادت مولای مهربانی ؛ شما را به خواندن این خاطره از زبان يكي از همرزمانش دعوت می نمایم :

سال ۷۱ به من گفت داریم بنایی می کنیم . رفتم پاکدشت خانه ی پدرش ؛ دیدم کف زیر زمین را ۷۰ سانت کنده تا ارتفاع سقفش بشود ۲ متر . کل مساحتش ۱۸ متر بود . یک قسمتش را آشپزخانه و قسمت دیگر را اتاق کرده بود . سرهنگ مملکت بود و جانباز ؛ مستاجر بود و به سختی زندگی میکرد بعد از بازنشستگی توانست یک خانه ی ۵۰ متری که سقفش تیر چوبی بود بخرد...

روز تشییع ؛ تابوت " مجید پازوکی " را به سختی از پیچ و خم کوچه عبور دادند تا به خانه اش رسید...

شادی ارواح مطهر شهدای عزیز صلوات...


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۰/۰۷/۱۶ ] [ 7:40 ] [ سید مرتضی ] [ ]

همراه با شهید چیت سازیان با یک ماشین تویوتا داشتیم از منطقه بر میگشتیم

زمستان بود و هوا سرد و استخوان سوز...

در بین راه یک مرد کرد با زن و بچه اش را دیدیم که کنار جاده ایستاده بود .

علی ایستاد و پرسید : کجا میرین ؟

مرد گفت : کرمانشاه . علی گفت : رانندگی بلدی ؟

مرد کرد گفت : بله بلدم .

هم من تعجب کرده بودم هم آنها .

علی به خاطر اینکه او به همراه زن و بچه اش راحت باشند از او خواست پشت فرمان بشیند

و به من گفت : سعید بپر بریم عقب ماشین .

باد و سرما به حدی آزار دهنده بود که هر دو مچاله شده بودیم...

عصبانی شدم و گفتم : مگه تو این آدم رو می شناسی که آنقدر بهش اعتماد کردی

و خودمون رو به این روز انداختی...

علی گفت : بله می شناسمش و اینها دو سه تا از آن کوخ نشینانی هستند

که امام فرموده به تمام کاخ نشین ها شرف دارند .

( به نقل از سعید چیت سازیان )


موضوعات مرتبط: خاطره
[ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۲۴ ] [ 8:0 ] [ سید مرتضی ] [ ]

تمرین که تمام شد ؛ از آب آمدند بیرون .

فرمانده گفت : از ردیف عقب به جلو ؛ بشمار : یک ؛ دو ؛ سه... هفتاد و دو...

صدای کسی در نمی آمد ؛ شده بودند هفتاد و دو نفر کربلا...

فرمانده گفت : مواظب عدد مقدس گروهتون باشید ؛ آدم بدجوری نگران میشه

یکی گفت : اگه وسط عملیات گرسنه موندیم چکار کنیم ؟

فرمانده دستش را کرد زیر آب و یک نی کشید بیرون . ریشه اش را باز کرد و خورد .

همه خوردند ؛ مزه خیار می داد...

شادی روح شهدای غواص صلوات...


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۶ ] [ 14:15 ] [ سید مرتضی ] [ ]

خاطرات شهيد رضا صادقي يونسي :

بسياري از شهدا، با زبان روزه شهيد شدند. برخي از رزمندگان ، سهميه ناهارشان را مي گرفتند، اما آن را به هم رزم هايشان ميدادند و خودشان روزه مي گرفتند. اولين بار كه در جبهه رفتم، نزديك شب قدر بود. شب قدر كه رسيد ، به اتفاق چندين تن از هم رزم هايم ، به محل برگزاري مراسم احيا رفتم.



موضوعات مرتبط: خاطره
ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۲۷ ] [ 11:51 ] [ سید مرتضی ] [ ]

بنا دارم لااقل توی این ماه مبارکی همه چی بوی رمضان داشته باشه

شاید خاطرات کوتاه و ساده باشن اما یه دنیا حرف دارن...!

چون خیلی دلم هوائیه فکه شده

گفتم از فکه و بچه های تفحص بگم...

مادر شهید علیرضا شهبازی میگه : علیرضا اکثر اوقات روزه بود

آخرین باری هم که برای تفحص میرفت ماه مبارک رمضان بود

گفتم چه غذایی برای افطارت بپزم ؟

گفت : با چند نفر از بچه ها عازم فکه هستیم

اگر میشود برایمان نان ؛ پنیر و سبزی بگیر...

فردای عید فطر بود که علیرضا شهید شد

و خاک مظلوم فکه نقطه وصالش به حضرت حق شد...

روحش شاد...

بسی محتاج دعایم نه برای خودم ؛ برای شفا و بهبودی حال یک مادر شهید...

لطفاً یک زیارت عاشورا بخوانید...

 التماس دعا


موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۹ ] [ 9:4 ] [ سید مرتضی ] [ ]

یک روز از روزهای ماه رمضان که میهمان دامادم حاج مصطفی بودم ؛

نزدیک افطار بود که زنگ خانه اش به صدا در آمد...

مصطفی رفت و در را باز کرد . سربازی با نان تازه و سبزی ؛ پشت در ایستاده بود .

مصطفی با مشاهده او خیلی ناراحت شد...

تا آن زمان او را اینقدر عصبانی ندیده بودم .

گفتم : مسئله ای اتفاق نیفتاده .

چرا شما این همه ناراحتی میکنی ؟

گفت : چه طور ناراحت نباشم ؟ سربازی که خودش روزه است

و وظیفه اش هم فقط دفاع از این کشور است ؛

رفته و در صف ایستاده تا برای من نان و سبزی بخرد .

فردا که به اداره بروم .

به آقایان خواهم گفت که دیگر چنین کارهایی تکرار نشود .

(برگرفته از کتاب اعجوبه قرن)

 


موضوعات مرتبط: خاطره
[ شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۵ ] [ 9:37 ] [ سید مرتضی ] [ ]

تصوير جانباز محمد رضايي قبل از عمليات مرصاد 4/5/1367

تصویر جانباز محمد رضایی قبل از عملیات مرصاد 4/5/۱۳۶۷

جانباز محمد رضایی میگوید : بر اثر اصابت ترکش به دست راست و بازوی راست و فک و صورت به این حالت در آمده بودم که در آن حالت عکاس و خبرنگاری به من گفت : میتوانی صحبت کنی؟! میخواهم با تو مصاحبه کنم.

که اشاره کردم نه ؛ جایی را نمی بینم .

که او گفت بگذار عکسی از تو بگیرم.

این عکس یادگار همان روز در منطقه کرند غرب – اسلام آباد می باشد.
موضوعات مرتبط: خاطره
[ چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۵ ] [ 7:33 ] [ سید مرتضی ] [ ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

شهدا کبوترانی گمنام بودند؛ که بر خاک مشهد الرضا سجده عشق زدند، تا وفاداری را ترجمانی دیگر ببخشند...
نويسندگان
لینک دوستان
امکانات وب