|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
بسم الله الرحمن الرحیم
![]() شهید محسن علیان نجف آبادی متولد ۱۳۳۹ در خانواده مرفهی بزرگ شد اما به هیچ یک از امکانات مادی دل نبست . پدرش میخواست بهترین ماشین را برایش بخرد اما او به یک ژیان قانع بود و میگفت : همین هم زیاده !
دانشگاه امیر کبیر تهران رشته الکترونیک قبول شد . بعد از یکسال در دانشگاه به خدمت سپاه در آمد . از طرف سپاه بعنوان ماموریت به مناطق جنگی میرفت اما اجازه نداشت به خط مقدم برود . بخاطر علاقه زیادی که به طلبگی داشت از سپاه استعفا داد و به خواندن دروس حوزه مشغول شد . میگفت : حالا که اومدم حوزه احتمال شهادتم کم شده اون موقع بیشتر ماموریت میرفتم ! اما بر عکس شد چون اختیارش با خودش بود هر موقع میخواست به خط مقدم میرفت . دنبال احادیث ائمه میگشت و روی کاغذ می نوشت ؛ جایی که جلو چشمش باشد می چسباند و به آن عمل میکرد و روزهای بعدتر احادیث جدیدتر . به کسی که واسطه ازدواجش شده بود گفته بود : میخوام با کسی ازدواج کنم که پدرش یکسال قبل از تولد اون دختر خمس داده باشه . جعبه ای درست کرده بود . اگر جایی میرفت که صاحبخانه خمس نمیداد وقتی بر میگشت خمس آنچیزی که آنجا خورده بود را در آن جعبه میگذاشت و به دفتر وجوهات تحویل میداد .
برای خرید حلقه ازدواج به طلافروشی رفته بودند . پدر محسن انگشتر 12 هزار تومانی برداشت . در مسیر بازگشت به خانه محسن آقا رو به همسرش گفت : رفتی خونه 3 تا تسبیح استغفار بگو . بخاطر قیمت بالای حلقه ! مادرش 2 تا تخت برای محسن آقا فرستاده بود اما آنها را پس داده بود . گفته بود : طلبه ای که روی تخت بخوابه باید بره بمیره . در سن 22 سالگی ازدواج کرد و ثمره ازدواجشان دختری بنام صدیقه بود . وقتی مادرش بچه 3 روزه را از حمام آورد آقا محسن بغلش کرد و ذوق میزد و به خانمش میگفت : 20 ؛ 10 تا ازین بچه های خوشکل بیار . همیشه در برخوردهایش ابراز محبت میکرد . 3 سال بیشتر زندگی نکرد و در این مدت هیچ وقت عصبانی نشد . اخلاص بالایی داشت و این اخلاص در تمام کارهایش جلوه میکرد حتی بوسیدن فرزندش هم از روی اخلاص بود . اصلاً میشد آقا محسن را اینگونه تعریف کرد : محسن آقا مساوی با اخلاص . روزی در خانه نشسته بود و با همسرش زیارت عاشورا میخواند به یک قسمتی از عاشورا که رسید به خانمش گفت : برو چادر سرت کن . و علتش را نگفت فقط اصرار کرد و گفت دیگه هیچی نپرس . به دعای کمیل و نماز جمعه و رفتن به مزار شهدا و دادن خمس خیلی مقید بود . سال 64 عملیات والفجر 8 بود . محسن همرزم شهید چراغچی بود و این اواخر دائم حرف از او میزد . چون دوست صمیمی اش بود تمام فکر و ذکرش شده بود ولی الله چراغچی . بالاخره 14 بهمن به جبهه اعزام شد . 20 بهمن عملیات بود . فرمانده گفته بود 2 نفر داوطلب شوند برای آوردن مهمات و نقطه ای را مشخص کرده بود که این دو نفر باید به آن نقطه میرسیدند . آقا محسن همراه یکی از دوستانش رفتند به سمت مهمات و در یک لحظه خمپاره ای شلیک میشود و سر محسن را از تن جدا میکند . دوستش تعریف میکرد : بدن بی سر محسن حدود 100 متر حرکت کرد و در همان نقطه ای که فرمانده تعیین کرده بود افتاد ! چون بدن سر نداشت قابل شناسایی نبود . روی پوتین هاش نوشته بود م-ن دوستانش در معراج شهدا به محض بیرون کشیدن کشوی سردخانه با استشمام عطری که همیشه محسن آقا استفاده میکرد او را شناختند و از روی دست نوشته هایش . شبی که به خاک سپرده شد به خواب همسرش رفته بود و گفته بود : میخوان منو اعدام کنن چون تو جبهه که بودیم خمس جمع میکردن به برادرا گفتم 500 تومان بجای من بدید و یادم رفت اینو بدم ! بعد از مراسم چهلم ساکش آمد وصیتنامه را که باز کردند همین مطلب را نوشته بود و خانواده هم پرداخت کردند . وصیت نامه اش هم کوتاه و خلاصه بود چون نمیخواست ازین طریق هم دیگران بگویند چه قلمی و چه وصیت نامه ای نوشته !؟ به همین اندازه هم نمیخواست مطرح شود ! " متن وصیتنامه " بسم الله الرحمن الرحیم محسن علیان نجف آبادی فرزند محمد علی اینجانب در کمال صحت و سلامت ؛ پدر عزیزم آقای محمد علی علیان نجف آبادی را وصی خود قرار میدهم که کلیه اموال را که به اسم اینجانب کرده اند بخشیده اند ائم از نقدی و غیر نقدی { که خمس آنرا چه در جنگ و چه در دست به همانان داده ام و فکر میکنم تمام قبضهایش موجود باشد بجز 500 تومان که بدهکارم به دفتر وجوهات امام } به پنج قسمت تقسیم کنند و دو قسمت آنرا برای آینده همسر و فرزندانم قرار دهند . دو قسمت دیگر را به حساب امام واریز نمایند و یک قسمت باقیمانده برای مخارج لازم یا هر کس دیگری که صلاح بدانند معین بفرمایند . از همه ی دوستان و آشنایان تقاضای عفو و طلب مغفرت برایم دارم . از آنچه بدی که از اینجانب به بقیه رسیده پوزش می طلبم . والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته - امضاء - علیان 17/11/64 . ضمناً در مورد محل دفن اگر جسدم رسید هر کجا که خود صلاح بدانید ؛ هر چند اگر خواست مرا بخواهید بهشت رضا را ترجیح میدهم . خصوصاً در یکی از ردیف های پشت سر شهید چراغچی { تاریخ حضور قاصدکها : 9 شهریور 91 . التماس دعا } موضوعات مرتبط: معرفی شهيد [ شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۱ ] [ 8:0 ] [ گمنام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |