|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
قاصدکها این هفته هم در جستجوی شهید گمنامی دیگر کوچه های شهر را پیمود و رسید به شهید غلامرضا باقری رخنه ؛ متولد ۱۳۱۱ شهرستان فریمان . دارای دو همسر و هشت فرزند . مدیر عامل شرکت تعادنی صالح آباد . دختر شهید نقل میکند : پدرم در مسائل اعتقادی و تحصیلی خیلی مقید بودند . اولین سالی که روزه بر من واجب شده بود مصادف بود با تیر ماه . مادرم گفتند : باشه سال بعد بگیر تا هم بزرگتر و هم قوی تر بشی . اما پدرم گفتند : نه بذار روز اول رو بگیره ؛ هیچ کاری هم بهش نمیگی ! بمن گفتند : دخترم سحری که خوردی بگیر تا افطار بخواب و نمیخواد هیچ کاری هم بکنی . ایشان همیشه نماز مغرب عشاء را در مسجد به جماعت میخواندند . آن شب از مسجد که برگشتند ؛ سفره افطار را تو حیاط انداخته بودیم منو بغل کردند و گفتند : بابایی امروز روزتو کامل گرفتی ؟ بله بابا . هیچی هم نخوردی ؟ نه بابا هیچی نخوردم ! حتی یه ذره نون و یه ذره آب هم نخوردی ؟ نه بابا بخدا حتی یه ذره هم نون و آب نخوردم . ایشان بغلم کردند و سر صورتمو غرق بوسه کردند و ۱۵۰ تومان بهم دادند ؛ این هدیه امروزت که روزه تو کامل گرفتی . ( ای شهید و تصدق علینا...! ) نماز خواندن را هم ایشان بمن یاد دادند . روی نماز جماعت خیلی سفارش میکردند ؛ بمن میگفت : زودتر نمازتو یاد بگیر تا من از نماز جماعت مسجد نمونم ( بخاطر آموزش به من مجبور شدند چند روی مسجد نروند ) دختر بزرگ شهید : ۲۳ ساله بودم . همسرم به جبهه رفته و مفقود الاثر بود هنوز ایشان برنگشته پدرم بار سفر بستند . گفتم : بابا شما با اینهمه بچه کجا میخوای بری ؟ گفتند : آخر من یه خوابی دیدم حتماً باید برم . خواب دیدم : حرم امام رضا(ع) داخل صحن یه میزی گذاشتند و مردم ثبت نام میکردند . پرسیدم : برای کجا اسم می نویسین ؟ گفتن : برای مکه ! سرمو انداختم پایین و گفتم : خدایا من که پول ندارم برم مکه چیکار کنم ؟ در همان حین دستی به شانه ام خورد . برگشتم ؛ آقا سید قد بلندی بمن لبخند زدند و گفتند : چرا داری فکر میکنی ؟ هیچی همه دارن اسم می نویسین برن مکه من پول ندارم ! آقای باقری تو باید بری کربلا ؛ جای شما کربلاست ! پدر اشک میریخت و تعریف میکرد ؛ نه بابا من باید برم انشاء ا... میرم راه کربلا رو باز میکنم و جنازه ام بر میگرده ( ای که مرا خوانده ای راه نشانم بده ؛ گوشه ای از کربلا جا و مکانم بده... ) پسر همسایه مان شهید مرندی تازه یه شهادت رسیده بود و مادرش خیلی بی تابی میکرد . پدرم به ایشان گفتند : شما ناراحت نباشید و اصلاً گریه نکنید . این بچه ها با این سن کم رفتند من باید اسلحه ایشان را از زمین بر دارم ( رفیقان رفته اند نوبت به نوبت ؛ خدایا نوبتم کی خواهد آمد...؟ ) سر نماز دستها را به آسمان بلند میکردند ؛ خدایا شهادت رو نصیب مون کن . یک سفره ای پهن شده که روزی جمع میشه ما باید بریم استفاده کنیم ؛ این جنگ همیشگی نیست . ( آهای مسافر سحر تو رو خدا منم ببر... ) روز اعزام تو حرم دستمو گرفتن و بردن یه گوشه : بیا بابا کارت دارم . پشت سر من و جلو دشمن گریه نکنیدها ! مبادا داد بزنی و سر صدا کنی یه جایی گریه کن که کسی نبینه . خواهر برادرات کوچیک اند و تو باید مواظب شون باشی راه تو مثل راه حضرت زینب(س) همانطور که وقتی همسر تو از دست دادی ؛ صبر و شکیبایی از خودت نشون دادی ؛ منم که رفتم صبوری کن و ناراحت نباش خدا بالا سرته ( آخر دل را چگونه میتوان به ندیدن تو راضی کرد...؟ ) من رو سرتون مثل شیر نشستم و نمردم . همسر شهید : دو بار رفت کردستان و سالم برگشت . دفعه آخر بمدت ۴۵ روز رفت شلمچه . موقع رفتن تو راه آهن علی اصغر ۳ ماهه شو ازم گرفت و گفت : خدایا شاهد باش امام حسین(ع) علی اصغرشو در راه تو داد منم از علی اصغرم بخاطر تو گذشتم . بعد گفت : خدایا یا زیارت یا شهادت... رفتند شلمچه عملیات کربلای ۵ ؛ آرپی جی زن بودند . همرزمانش میگفتند : از خاکریز بالا رفت و نشانه گرفت و به هدف شلیک کرد و آمد پایین . گفتم : آقای باقری دیگه نرو نکنه شما رو هدف گرفته باشن ! گفت : نه ؛ دفعه دوم رفت بالای خاکریز و دوباره نشانه رفت که تیری زوزه کشان و انتقام جویانه به پیشانی آقای باقری برخورد میکند و از پشت سر در میاد . چند روزی گذشت و پیکر ایشان برگشت . بدن مطهر شهید در بهشت رضا آرام میگرد { تاریخ شهادت : ۲۳/۱۲/۱۳۶۵ } در ادامه همسر نقل میکند : ایشان به دو خانواده شان به یک چشم نگاه میکردند . میگفتند : ما اصلاً از هم جدایی نداریم . ما هم همیشه با هم خوب و مهربان بودیم الانم همینطور هستیم . و نصیحت من به شماها : قدر پدرهاتونو بدونید ! { تاریخ حضور قاصدکها : ۲۲/۱۰/۹۰ } موضوعات مرتبط: معرفی شهيد [ جمعه ۱۳۹۰/۱۰/۲۳ ] [ 22:47 ] [ گمنام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |