|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
شانزدهم تیر ماه ۹۰ مصادف با ولادت آقا امام سجاد(ع) مهمان علیرضا بودیم... علیرضا به روایت مادرش... هو الشهید... هیچی ازش نفهمیدم ! خیلی زود بزرگ شد . همیشه عیب هاشو میدیدم . بعد از شهادت فهمیدم پسرم چه حسن هایی داشت و چقدر مرد شده بوده... بارها میدیدم نیمه شب بیداره و کتابهای آقای قرائتی و ظهور حضرت مهدی(عج) رو میخونه میگفتم : مادر پاشو بخواب میگفت : غصه خوابمو نخور ! اونقدر بخوابم که پشتم درد بگیره !... من بخواب دسترسی دارم اما به این کتابها دسترسی ندارم . خیلی مسئولیت پذیر بود امکان نداشت کاری رو بهش بسپری و به نحو احسن انجام نده... هر لقمه ای رو نمی خورد ؛ خیلی اهل مراعات بود یکی از آشناها مقداری جگر آورده بود برامون و اینو بچه هام خورده بودن بعدش به شوهرم گفتم : چرا جگرها رو گرفتی؟ اون بنده خدا که خیلی اهل مراعات نبود و .... و این صحبتها رو رضا شنیده بود بعد از لحظاتی یه صداهایی شنیدم دویدم تو حیاط دیدم رضا داره بالا میاره و حالش بهم خورده... گفتم مادر چت شده ؟ چرا اینجوری شدی؟ گفت : هیچی آخه شنیدم شما و بابا گفتین این جگرهایی که ما خوردیم یه جوری بود ؛ انگشتمو انداختم ته دهانم تا هر چی خوردم برگردونم... ! یک روز صبحانه آماده کردم گذاشتم جلوش و خودم رفتم دنبال کارهام وقتی برگشتم دیدم هیچی نخورده ؛ پرسیدم چرا چیزی نخوردی ؟ گفت : شما که گفتی بخور ؛ منم نخوردم رفته بودم پادگان براش زرد آلو بردم و سفارش کردم که حتماً بخوره برگشت گفت : عجب مادری هستی تو ؛ تعجب میکنم... ! نمیشه که از کل پادگان 6 نفر زردآلو بخورن بقیه نخورن یا برو برا کل پادگان بخر یا من اینا رو نمیخورم ! گفتم مادر چرا اینقدر لاغر شدی ؟ مگه غذا بهتون کم میدن ؟ گفت : نه همیشه سوپ به همراه یک نوع غذا دیگه بهمون میدن این بچه های روستایی غذای کافی ندارن بخورن ؛ من هر دو نوع غذامو میذرام جلوشون تا هر کدوم رو که دوست دارن بر دارن اون یکی که می مونه رو من میخورم همیشه به ما سفارش می کرد : کم غذا بخورید این خوردنا حساب داره اون دنیا باید به همه چیز جواب بدید علاوه بر این توی تابوت جا بشید... خیلی چیزها می فهمید که ما نمی فهمیدیم . تکه کاغذ اگه رو زمین افتاده بود بر میداشت ازش استفاده میکرد همیشه از بالای صفحه شروع میکرد ریز به نوشتن تا انتهای صفحه یه نقطه سفید نمیذاشت میگفت : اینا حساب و کتاب داره و باید جواب بدیم اون دنیا...! خیلی دهن قرص بود و هر حرفی رو نمی زد هر جا که می رفت ، هر چی که میدید اصلاً توی خونه تعریف نمیکرد که مبادا ذره ای آبروی مومن بره ! خیلی اطلاعات دقیقی داشت تا چیزی رو کاملاً یاد نمیگرفت ازش رد نمی شد . گاهی اونقدر تو مسئله ای دقیق میشد که میخواست بدونه کتاب غلط نوشته یا اطلاعات اون اشتباهه... مواقع فراغت کتابهای اخلاقی و مجله های علمی میخوند هر کی سوره واقعه رو بخونه میره بهشت من میخونم میرم بهشت شما هم هر وقت اومدید سر مزارم برام یه سوره واقعه و ملک بخونید... پدرش علیرضا رو برده بود بازار براش کاپشن بخره اما هر چه اصرار کرده بود بی فایده بود کاپشن 60 تومانی ؛ 20 تومانی ؛ 12 تومانی... قبول نکرد که نکرد گفت : بابا چه اشکالی داره من کاپشن شما رو بپوشم ؟ باباش گفته بود : نه بابا زشته ؛ برات بزرگه دوستات مسخره ات میکنن میگفت : خب بزار مسخره کنن چه اشکالی داره ؟ آخر هم راضی نشد که بخره . خیلی ناراحت شدم و دلم سوخت... موقعی که میخواست بره جبهه 15 ساله اش بود یه مدت رفت و برگشت . تو خونه راه میرفت و با خودش یه شعری رو یکسره تکرار می کرد : این گل پر پر از کجا آمده / از ته دره ریا آمده... گفتم مادر چی شده ؛ این شعر چیه میخونی ؟ خیلی ناراحت بود گفت : مادر شما به امام رضا چی گفتین که من تا حالا شهید نشدم ؟ گفتم : مادر رفتم حرم به آقا گفتم : شما پسرتو ؛ جوادتو دیدی یه کاری بکن منم دوباره پسرمو ببینم میخواست بره عملیات ؛ اومد جلو گفت : مامان یک بوسم بکن یه خداحافظی کن ؛ من برم گفتم نه من خودم باید لباستو تنت بدم اینو گفتم و رفتم وقتی برگشتم پدرش گفت : این بچه از صبح هی رفته پادگان هی اومده خونه گفته از مامان خداحافظی کن و این آخرین دیدار بود . خیلی دلم می سوزه که چه اشکالی داره یه مادر بچه شو ببوسه و من نبوسیدم و خداحافظی هم نکردم و رفت . میدونست شهید میشه قبل رفتن تمام اموالشو بخشید رتبه 8 تلاوت قرآن رو داشت حتی نوارهای تلاوتشو هم پاک کرد بود نمیخواست هیچ نام و نشونی ازش باقی بمونه و گمنام گمنام باشه سفارش کرده بود : برام حجله نبندین ؛ نوار قرآن نذارید همسایه ها رو اذیت نکنید و بی تابی و گریه هم نکنید گفتم " باید خودت بخوای که خدا بهم صبر بده... دستشو بلند کرد و گفت : خدایا شنیدی مادرم چی گفت : بهش بده وقتی خبر شهادتشو آوردن اصلاً بی تابی نکردم وقتی رفتم معراج به محضی که رسیدم بالا سرش همین که دیدم کاپشن تنشه بقدری خوشحال شدم که اصلاً یادم رفت شهید شده... یاد حرفاش افتادم... بهش گفتم : رضا جان درساتو ادامه بده دکتر بشی گفت : مامام جون من یه مقامی برات بیارم بالاتر از دکتری یه مقامی که باعث افتخارت بشه... 12 ساله ش که بود میگفت : مادر ستاره هالی هر 72 سال عبور میکنه سایه اش رو سر هر کی بیفته حتماً عاقبت بخیر میشه دنبال ستاره خوشبختی اش گشت و آنرا در جزیره های مجنون یافت و عاقبت بخیر شد . ولادت 1350 شهادت 1365 مزار حرم رضوی صحن آزادی بهشت ثامن موضوعات مرتبط: معرفی شهيد [ پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۳۰ ] [ 12:32 ] [ گمنام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |