|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
یک روز از روزهای ماه رمضان که میهمان دامادم حاج مصطفی بودم ؛ نزدیک افطار بود که زنگ خانه اش به صدا در آمد... مصطفی رفت و در را باز کرد . سربازی با نان تازه و سبزی ؛ پشت در ایستاده بود . مصطفی با مشاهده او خیلی ناراحت شد... تا آن زمان او را اینقدر عصبانی ندیده بودم . گفتم : مسئله ای اتفاق نیفتاده . چرا شما این همه ناراحتی میکنی ؟ گفت : چه طور ناراحت نباشم ؟ سربازی که خودش روزه است و وظیفه اش هم فقط دفاع از این کشور است ؛ رفته و در صف ایستاده تا برای من نان و سبزی بخرد . فردا که به اداره بروم . به آقایان خواهم گفت که دیگر چنین کارهایی تکرار نشود . (برگرفته از کتاب اعجوبه قرن)
موضوعات مرتبط: خاطره [ شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۱۵ ] [ 9:37 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |