|
سجده بر خاك به ياد شهيداني كه سجده بر خاك مي زدند...
|
آمدم چادر فرماندهی گروهان . برادر تورجی تنها نشسته بود . جلو رفتم و سلام کردم . طبق معمول به احترام سادات بلند شد . گفتم : شرمنده محمد آقا ! من با یکی از دوستان قرار دارم . باید بروم مرخصی و تا عصر بر گردم . بی مقدمه گفت : نه نمیشه ! گفتم : من قرار دارم . اون آقا منتظر منه ! دوباره با جدیت گفت : همین که شنیدی . کمی نگاهش کردم . با تمام احترامی که برای سادات داشت اما در فرماندهی خیلی جدی بود . عصبانی شدم . از چادر بیرون آمدم و با ناراحتی گفتم : شکایت شما رو به مادرم میکنم ! هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم . دوید دنبال من . با پای برهنه . دستم را گرفت و گفت : این چی بود گفتی ؟! به صورتش نگاه کردم . خیس از اشک بود . بعد ادامه داد : این برگه مرخصی . سفید امضاء کردم . هر چقدر دوست داری بنویس ! اما حرفت رو پس بگیر ! گفتم : به خدا شوخی کردم . اصلاً منظوری نداشتم . خودم هم بغض کرده بودم . فکر نمیکردم اینگونه باشد . یک سال از آن ماجرا گذشت . چند ساعت قبل از شهادتش بود . مرا دید . باز یاد آن خاطره تلخ را برای من زنده کرد و پرسید : راستی اون حرفت را پس گرفتی ؟! گفتم : به خدا غلط کردم . اشتباه کردم . من به کسی شکایت نکردم . اصلاً غلط میکنم چنین کاری را انجام بدهم . راوی : دکتر سید احمد نواب به نقل از کتاب زندگی نامه شهید محمد رضا تورجی زاده / و در پایان عید سعید غدیر خم را به محضر شما عزیزان همسنگر تبریک عرض مینمایم و در یک کلام فریاد میزنم تمام لذت عمرم در این است که مولایم امیرالمومنین است/ یا علی مدد . التماس دعا موضوعات مرتبط: خاطره [ دوشنبه ۱۳۹۰/۰۸/۲۳ ] [ 8:30 ] [ سید مرتضی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |